تبليغاتX
ما سه نفر

از همون اول وقتی خانم معلم از بچه ها می خواست دست بلند کنن ، اون اولین نفری بود که دستشو بلند می کرد و می رفت پای تخته با کمال جرات رو به بچه ها حرف می زد . بچه های دیگه بهش حسادت می کردن ، نه به خاطر اینکه درس بلده ، بلکه به خاطر این شهامتش . خیلی از ماها دیگه اون شهامت سابقو نداریم ، نمی تونیم بریم پای تخته رو به مردم حرف بزنیم . نمی دونم ، شاید از من و تو گذشته باشه ، شاید هم دیگه دوره و زمونه عوض شده . اون وقتا برای شهامت دست می زدن ولی الان باید تاوان سنگینی رو برای این شهامت بپردازی . اون دبستانی با شهامت خبر نداره که الان من و تو چی داریم می کشیم . شهامت فقط وفقط با قلم روی کاغذ نوشته میشه و دیگه هیچ . دست بلند کردن کار خیلی سختی شده . بگذریم... اون دبستانی جسور ، وقتی بزرگ شد فهمید جسارت رو معلم مهربونش بهش یاد داده بود ، نه ترس از درس جواب دادن . ولی الان دیگه خانم معلم نیست تا شهامت رو با یه درجه بالاتر به اون یاد بده . غمگینه که دیگه جسارت رو از امروزفقط باید بشنوه و بنویسه و در مورد تاریخچه ی انسان های جسور مطالعه کنه...   . 

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386  توسط نادر  |