تبليغاتX
ما سه نفر

یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدای مهربون ، هیچ کس نبود . یه شهری بود شلوغ پلوغ  ، پر از ماشین و موتور . ادمای جور واجور . سیاه و سفید ، اخمو و خندون ، تنبل و زرنگ ، با سواد و بی سواد ، خوب و بد ... 
 تو همین شهر بزرگ ، یه مردی زندگی می کنه که هنوز حال و هوای پنجاه و هفت تو سرش مونده . بچه محلامون اسمشو گذاشتن محمود نوستالژی . هر موقع که از خونه  بیرون می اومد ، همسایه ها بهش سلام می دادن ، ولی از وقتی بچه محلا بهش میگن محمود نوستالژی ، دیگه کمتر ادمی بهش سلام می کنه .
محمود نوستال هر روز سر موقع میره سر کار و شب ها وقت و بی وقت بر میگرده خونه پیش زن و بچه هاش (بچه نگو یه دسته گل توی ده شلم... ). ولی محمود خودش به همه سلام میده ، چه اون وقتا که هنوز محمود نوستال نشده بود و چه الان که تقریبا...اره . ناگفته نمونه که این اقا محمود گل گلاب ، اهل سفر و سیاحته . هر از چندگاهی دسته روفقارو میگیره و میره این ور اون ور برای دیدن بدبختی ها ، تا عبرت بگیره و برگرده .
 
نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386  توسط نادر  |