تبليغاتX
ما سه نفر

به نام يزدان سرزمين پارس . نامه اي که پيش روي شماست ، قلب نامه اي است براي نسل خاکستر ، براي من و تو که درهواي رنج مجبور به تنفس هستيم . بيچاره نيستيم ، درمان مشکلات را چاره اي هست . مدت هاست به فکر براندازي هستيم اما نه از روي خرد بلکه از روي ناچاري . پادشاه کذب در سرزمين پادشاهي مي کند ، برده شده ايم در مقابل کذب . اميدمان همان نا اميدي است که مي گويد اميدي نيست . به فکر سقفي هستيم براي گذران عمر کذب ، نه يک سال ، نه دو سال و نه سه سال . . . گفتني ها را هنوز نگفته ايم ، مهر سکوت را هنوز نشکسته ايم . پادشاه خواست قيام کنيم ، اين قيام به نفع پادشاه شد . مگسان هم هنوز مشغول شيريني خوري هستند و مدت هاست سيبيل چرب مي کنند ، خودمان خواستيم . دريغ از يک لحظه آرامش که در دامن ان به فکر بنشينيم . هر موقع خواستيم فکر کنيم بنزين ، نفت ، انرژي هسته اي مانع فکر کردن شدن ، چرا ؟ تمرکز را ز ما گرفتند اين مگسان گرد شيريني . سکوت محکم ما بهر چيست ؟ مگر پاداش دارد اين سکوت ؟ تاريخ و تجربه مي گويند که سکوت در سرزمين پارس معنا ندارد پس دور اين سکوت را خطي سرخ بکش . نترس که ساخته هاي اين چند ساله ويران شود چرا که يک ساخته اند و صد ها ويرانه کرده اند . هنوز تاوان آن انتخاب را نداده بوديم که دوباره چهار سال تمديد شد ، عذر مي خواهم يادم نبود که در سرزمين ما انتخاب هم معنا ندارد . چه خوش بود روزهاي قبل از حادثه ، خورشيد مژده ي گرما مي داد و ماه مشغول بستن بار و بنديل بود . خنده هاي قاه قاه خورشيد را از پس ابر مي شنيدم ، گريه هاي شبانه ي ماه ديدني بود . دوستان نارفيق نااميد بودند و روزي چند مرتبه در آيينه نظاره مي کردند و از قيافه ي خويش نالان بودند و به فکر تازه کردنش بودند . من و تو هم که مدت ها بود قلبمان از تپش ايستاده بود گويا دوباره تپيدن مي گرفت . با هم هم فکر شده بوديم و فکرهامان از پس شيشه معلوم بود . صاف بوديم و زلال . خواستيم مترسک ها را از سر مزارع عشق برداريم که نشد حالا شده بعد از حادثه ، يک مترسک هم به مزارع اضافه شد و جنگ ميان دو مترسک . من و تو همچنان بايد از دور از اين مترسک ها بترسيم ، مترسک سياه و مترسک سبز .
نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  توسط نادر  |