تبليغاتX
ما سه نفر

اين نوشته نصيحت نميکند

 تا به حال چقدر کارهايمان را عقب انداخته ايم. چقدر به دنبال يک ، شنبه جديد بوده ايم. چقدر تنبلي، چقدر سستي، چقدر خستگي، چقدر؟

 

هر روز که چهره آدمهاي خسته و خواب آلود را در مترو ميبينم، به اين نتيجه مي رسم که کار يک اجبار است.

آيا هنوز زمان فرا رسيدن آن کار نرسيده؟ چقدر بايد چوب ندانم کاري ها و تنبلي هاي خود را بخوريم، چه روياهايي را با اين جملات که تنها دل خوش کنک لحظه اي است از دست داده ايم:

از شنبه شروع ميکنم....

الان حوصله ندارم .....

يه خورده صبر کن شروع ميکنم....

سرما خوردم مريضم الان حال ندارم باشه فردا..........

زمان ميرود و ما به خود اميد هاي واهي ميدهيم در حال درجازدن هستيم آيا بايد اينطور بمانيم؟

خستگي، سستي ، بيکاري،تنبلي،اين کلمات کلماتي است که بايد آنها را زير خاکها مدفون کنيد. نگوييد آينده ميرسد و اوضاع روبراه ميشود، باور کنيد تا شما نخواهيد هيچ نميشود.

زمان را در دست بگيريد و به راه بيفتيد شما همان ميشويد که ميخواهيد.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  توسط مرتضي  |