بیحوصله شده است: «باید آمادهات میکردم دیگر. تنها عمل شجاعانه و ناگریزی که از دستم برمیآید گوش کردن به درد دل مرده های درجه یکی است که هنوز نفهمیدند که چه بر سرشان آمده است.»
فریبت دادهاند. با اینکه دیگر کم و بیش قبول کرده ای که مرده ای و هیچ صفتی را نمی شود به تو نسبت داد اما با تعجب میپرسی: «مردههای درجه یک؟»
پیچاندن باندها را تقریباً به انتها رسانده و حالا دارد روی چانهات را هم میپوشاند. میگوید: «بله، تو حتما کار قهرمانانهای انجام داده بودی. شاید همین که میگویند قهرمان رشید ما هنگام مراقبت از انبار مهمات...، به هر حال، حالا این افتخار را داری که یک مومیایی باشی.»
از زیر تخت شنل سفیدی بیرون میکشد که میانش یک هلال ماه و یک صلیب سرخ یکدیگر را در آغوش گرفته اند. روی شانههایش میاندازد، قد میکشد، و با لحنی که باید که باشکوه باشد زمزمه میکند: «تو تا زمانی که فاتح دیوانه دیگری از راه برسد و در تابوتت را باز کند، در مقبرهات آسوده میخوابی؛ اگر انتظار، رخصت آسودگی بدهد.»
باندها به چشمهایت میرسند، دهانت بسته شده، و او آخرین سوال را در چشمانت میخواند و جواب میدهد: «درجه دوها گورهای عادی دارند و درجه سهها را در گورهای بینام و نشان جمعی میریزند. راستی چه موهای طلاییی قشنگی داری.»
موطلایی کنار انبار مهمات گردانشان کشیک میدهد. درجه دارها و بیدرجهها در اطراف پخشاند و در این فضا باید فرماندهها هم نزدیک انبار ایستاده باشند. دستش را آرام داخل جیبش میبرد. انگار جیب کس دیگری باشد. همان پاکت سیگار آشنا، زرد و چروکیده، مثل صورت پیرپسری جنگ ندیده. با انگشت آخرین نخ را بیرون میکشد و عاشقانه پاکت را توی دستش مچاله میکند، طوری که صدای جیغ آن تا ۲۰ سال دیگر در فضا باقی میماند.
مومیاگر میگوید: «خب کار تو تمام شد یک بستهبندی بهداشتی و بینقص ...و دیگر هیچ.»
نمیبینی اما میدانی که شنلش را به خودش میپیچد و از پیشت میرود.
سرباز تازهکار است و ناوارد، اولی را حرام میکند اما دومی را راه میاندازد.
شعله میگیرد، جاری میشود و با راهنمایی دستهایش روی سیگار کهنه مینشیند. سیگار را بالا میبرد، به درز لبها نزدیک میکند و همانطور نزدیک نگه میدارد. همه چیز متوقف است جز دودی ابدی که در هوا میچرخد. بازویش را صاف میکند، تاب میدهد، و در حسرت آخرین آرزو سیگار را به داخل انبار مهمات خودشان پرتاب میکند.
حالا من، کتف ترکخوردهای که در این گور دستهجمعی چهارستارهی سه متری با بیست و هفت استخوان ران، سی و سه جمجمه، دو جفت آرواره، و پانزده لگن خاصره همبسترم، هنوز در این فکرم که بهتر نبود برای خاکستر کردن اردوی خودیها به جای سیگار از فندک استفاده میکردم؟

