تبليغاتX
ما سه نفر

 

پيرمرد خود را جلوي اينه رسانده بود.بعد از مدتها دوباره خود را در اينه مي ديد.از اخرين باري که خودش را در اينه ديده بود تقريبا سي سال مي گذشت و ان چهره کجا و اين چهره کجا.چشمانش را بسته بود و دلش مضطرب بود.مي ترسيد ديدگانش را باز کند تا شاهد چهره اي ديگر باشد.درافکارش مدام صحنه هاي چند سال پيش را مرور مي کرد و عرق سردي روي پيشاني اش نشسته بود.وقتي از اين افکار فارغ شد، تصميم گرفت چشمانش را باز کند ولي باز هم محتاط بود.پسرک جواني بيست و اندي ساله ناگهان در را باز کرد، پيرمرد بي اختيار چشمانش را باز کرد.چهره ي شاداب سي سال پيش خود را ديد. پسرک با جسارت تمام و بدون سلام کفش هايش را از پا دراورد و جلو امد.پیرمرد سلام داد،پسرک با بی اعتنایی از مقابلش رد شد.این حرکات برای پیرمرد تکراری بود و بیشتر از این هم انتظاری از پسرک نداشت.تصمیم گرفت دوباره به سمت اینه برود.چشمانش را بست.از ده شمرد .به چهار که رسید،دخترک جوان سلام کرد.پیرمرد با شعفی فراوان چشم باز کرد و سلام داد و دخترک را در اغوش گرفت.دخترک بلافاصله از اغوش پیرمرد جدا شد و پولی را که روی میز مطاله اش بود برداشت و رفت.هنوزپیرمرد از دیدن دخترک سیر نشده بود.اندکی در فکر فرو رفت و خواست فکر در اینه دیدن خود را از سرش بیرون کند که نتوانست.دوباره برگشت و این بار چشمانش کاملا باز بود.چین و چروک های روی پیشانی اش را شمرد،موهای سپیدش را نتوانست بشمرد چون تعدادشان از انگشتان دستش خیلی زیاد بود.صحنه های سی سال پیش جلوی چشمش بود.ضربان قلبش را نمی توانست بشمرد.به تفاوت ها می نگریست.به نسل ها فکر می کرد.به انقلابی که خود در ان حضور داشت و به این انقلابی که بی صدا جوانک های امروزی کرده اند.به ارزوها می اندیشید،سی سال پیش چه ارزوهایی در سر داشت و امروز چه ارزوهایی در سر دارند.پیرمرد غمگین بود از اینکه جوانی ان سالهای خود را به پای انقلابی گذاشته بود که الان حتی اسمی هم از ان باقی نمانده است.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  توسط نادر  |