تبليغاتX
ما سه نفر

 

 

 به ندرت پيش مي آمد كه اتوبوس آن خط خلوت باشد.

همه روي صندلي نشسته بودند.

شايد به همين دليل سر وصدايي از داخل اتوبوس بلند نمي شد. سكوتي در فضا پيچيده بود.

 در اين ميان زني كه حجابش در ميانه بود خطاب به بغل دستي اش كه جوانكي بود رنگ و رو رفته با لباس هاي نا مرتب فرياد زد :بي تربيت و پدرسوخته از خودت خجالت نمي كشي؟

ذره اي عقل و شعور تو اون كله كودنت نيست؟

بعد با صداي بلندتر خطاب به راننده اتوبوس گفت: آقاي راننده اين كثافتا كين كه سوار اتوبوسشون ميكنيد؟   

اينا بايد تربيت بشن...

در اين ميان چند تن از مردان زورمند كه در اتوبوس جا خوش كرده بودند به خود امدند و به طرف جوانك رفتند جوانك كه از سر وصداي زن به وحشت افتاده بودند با ديدن مردان زورمند وحشتش بيشتر شد گفت: ببخشيد اشتباه كردم!

هنوز اين واژه ها از زبان جوانك خارج نشده بود كه يكي از زورمندترين مردان در حالي كه بايك دست او را از جايش بلند كرد گفت: چي چي رو ببخشم پدر سوخته! اين كارا مگه بخشش هم داره؟

خلاصه چند نفري دست وپاي جوانك را گرفتند و به طرف در اتوبوس بردند  راننده هم نامردي نكرد و پس از متوقف كردن اتوبوس در جلو را باز كرد تا زورمندترين مردان كه رگ غيرتشان رنگ رخسارشان را سرخ و خونين كرده بود، جوانك را به بيرون اتوبوس پرتاب كنند.

لحظه اي بعد جوانك در حاشيه بزرگراه نقش زمين شده بود و به سختي مي ناليد. اتوبوس به راه خود ادامه داد و غيرتمندترين مردان در ميان تشويق مسافران اتوبوس به جاي خود بازگشتند در حالي كه كم از احساس قهرماني نداشتند.

زن اما دست بردار نبود و همچنان به جوانك بد وبيراه ميگفت: احمق بيشعور !خجالت نميكشه كه در كنار يك خانم متشخص دست مي كنه تو دماغش!

درست نمي دانم پس از اداي اين جمله به زورمندترين و غيرتمندترين مردان و مشوقان پر حرارت آنها چه حالي دست داد.

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386  توسط مرتضي  |