
پیرو مطلب دوست عزیز سینه سرخ ترغیب شدم چند وبلاگ معرفی کنم،شاید بیشتر شما با این وبلاگ ها آشنایید ولی فکر نمی کنم معرفی دوباره آن ضرری داشته باشد
در محیط مجازی اینترنت وبلاگ هایی است که من همیشه به آنها سر میزنم ولی نه به صورت سرزدن بقیه افراد بلکه از طریق گوگل ریدر ، گوگل ریدر فن آوری است (برای من جدید!!!) که از طریق آن می توان از به روز شدن تمام وبلاگ های محبوب خود با خبر شد و با این کار در وقت هم صرفه جویی کرد.
(این پیشنهاد یک پیشنهاد صهیونیستی نیست خیلی نترسید!!!)
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها ؛ در این وبلاگ می توان رنگ تفاوت را احساس کرد، این وبلاگ مرا با کلمات جدیدی آشنا می کند،تفاوت نوشتار این وبلاگ به خاطر وجود یک نویسنده از اصحاب رسانه است.
یادداشت های یک گلابی دیوانه ؛این یکی نوعی طنز است که اصلا شبیه لودگی نیست نوعی طنز که هر روز بکری خاص خود را دارد،ستون وقایع الاتفاقیه آن ،این همیشه نو بودن را نشان می دهد.
یادداشت های یک دختر ترشیده ؛نویسنده این وبلاگ ازدواج را از دید طنز بررسی می کند،مسئله ای که همه به نوعی در مورد آن فکر کرده اند،به نظر من کمی دچار تکرار شده است که البته طبیعی است.
باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور
پنجه های التماس هر درخت خشک
آسمان و چشمه های فواره هایش کور
عصر و از آهنگ غم سرشار
باد و قیچی های ناپیدای او در کار
هر فرو افتادن برگی پیام مرگ
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ
منصور اوجی
بدم طفلی به فکر بازی و شادی
همین که چند سال بگذشت
بیفتادم به خط دانش و تحصیل
تمام روزهایم شد سیاهی
ولی جلد دفاتر بود آبی
به زور مادر و فامیل
شدم سر تا به پا تحصیل
نگفتم روز اول را
همان روز اهورایی
که دستم بود در دستش
همان دست اهورایی
همان قلبی که تا دیروز
بود ساعت دیواری
شد از امروز بمبی
بدون چاشنی و گرمی
به یکباره شدش آهن
نه با آن سختی و زبری
نه فکر بازی بودم
نه فکر شادی و تفریح
تمام بازی من شد
یکی دوتا مداد رنگی
مداد رنگی من بود
یکی قرمز یکی آبی
که با قرمز می کشیدم
نقش های پشت هر واژه
ولی با آن یکی آبی
نوشتم من هزاران مشق بی تصحیح
ندانسته نوشتم من
چه بود آن مشق های من
نه چوب تر به بالا سر
نه چک بود از سر ظلمت
به یکباره شدم آقا
میان جمع فامیلم
از آن پس بود نوازش ها
به بالای سر خویشم
نبود روزی که در آن روز
نیارم چند تا بیست بنده
ز املاء و حساب و شعر
بگیر تا آخر قصه
گذشت و من رسیدم
به فصل تازه ی دانش
از این پس بود چوب تر
به بالای سر بنده
به زور چوب تر هم شد
شدم فارغ ز هر دانش
بدم بیکاره من یک سال
پس از آن ده دوازده سال
نشستم خوب فکر کردم
چه بود آن ده دوازده سال
مثال یک هواپیما
گذشتم از دوازده سال
رسیدم خانه ی آخر
همان جایی که بودم من
از آن خانه ی آخر من
چهار سال فاصله دارم
گذشتم از همان خانه
الان من یک لیسانس دارم .
تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!
من اما پيش اين اهریمنی ابزار بنيانکن، ندارم جز زبانِ دل دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن، زبان خشم و خونریزی است! زبان قهر چنگیزی است!
بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید! برادر، ای برادر!
گر که میخوانی مرا، بنشين برادروار تفنگات را زمین بگذار تا از جسم تو اين ديو انسانکش برون آيد.
تو از آيين انسانی چه میدانی؟ اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت اين برادر را به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست ولی حق را، برادر جان، به زور این زباننافهم آتشبار، نباید جُست!
اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار تفنگات را زمین بگذار!
- صدای محمدرضا شجریان؛ شعر فریدون مشیری
![]()
حرف زدن درباره آدم ها وقضاوت در مورد آنها يکي از سخت ترين کارهاي جهان است
چرا قضاوت سخت است؟
ما بر چه اساسي قضاوت مي کنيم؟
حواس آدمي در اين مسئله چه نقشي دارد؟
آيا براي قضاوت به اين ضرب المثل "شنيدن کي بود مانند ديدن" مي توان اتکا کرد؟
آيا ميتوان پاي LCD کامپيوتر يا تلويزيون نشست و قضاوت کرد؟
مشاهده هميشه مبتني بر ديدگاه فرد است يعني ممکن است کسي با ديدگاه x وجود داشته باشد و کسي با ديدگاه y براي همين قضاوت هاي آنها نيز متفاوت است.
ولي کدام قضاوت درست است؟
آيا بايد قضاوت نکرد؟
آيا با قضاوت نکردن دچار ابهام و نوعي سردرگمي نمي شويم؟
اين روزها بازار شايعات داغ است، پس درست قضاوت کنيم.
.
پي نوشت:
در همين مورد در اين وبلاگ : قاضي هاي عجول
دوستان در اين مورد بيشتر صحبت مي کنيم لطفا نظرات خود را بنويسيد.
دو گناه کبیره انسانی وجود دارد که بقیه همه از آنها سرچشمه
می گیرد؛ بی صبری و سهل انگاری. بی صبری آدم ها را از
بهشت بیرون راند و سهل انگاری نگذاشت به آن باز گردند.
نوروز باستانی ایرانیان بر همه هم میهنان گرامی خجسته باد.
نوروز (Nowrūz) یکی از کهنترین جشنهای به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن میگیرند. زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب میشود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.
نوروز :: Nowrūz
زمان نوروز
جشن نوروز از لحظه اعتدال بهاری آغاز میشود. در دانش ستارهشناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیمکره شمالی زمین به لحظهای گفته میشود که خورشید از صفحه استوای زمین می گذرد و به سوی شمال آسمان میرود. این لحظه، لحظه نخست برج حمل نامیده میشود،و در تقویم هجری خورشیدی با نخستین روز (هرمز روز یا اورمزد روز) از ماه فروردین برابر است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۱ یا ۲۲ مارس مطابقت دارد.
در کشورهای ایران و افغانستان که گاهشمار هجری خورشیدی به کار برده میشود، نوروز، روز آغاز سال نو است. اما در کشورهای آسیای میانه و قفقاز، گاهشمار میلادی رایج است و نوروز به عنوان آغاز فصل بهار جشن گرفته میشود و روز آغاز سال محسوب نمیشود.
ادامه مطلب...
زنگ زد به شوهرش، ولي نمي دانست چي بگويد.
گفت: زنگ زدم حالت را بپرسم.
گفت: چيزي شده؟
گفت: نه. همينطوري زنگ زدم حالت را بپرسم.
گفت: راستش را بگو.
پرسيد: من بدون آرايش غير قابل تحملم نه؟
گفت: شروع نکن. وقت ندارم. بيا از همكارم بپرس.
گفت: راستی همكارت الان از محل كارت زنگ زد و كارت داشت.
گفت: براي همين زنگ زدي ببيني من كجا هستم نه؟
گفت: نه بخدا. فقط زنگ زدم حالت را بپرسم.
برگرفته از کتاب "اپرای قورباقه های مرداب خوار"
برای كسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این كه تارنماها از مرثیه لبریز شوند، باید مرد.
مرد تنها هم مرد. و ناگهان اسطوره شد.
سوگواران گناهكار دوباره انگشت اتهام به جانب یكدیگر دراز می كنند كه بگویند:
من بی گناهم. تو بودی كه دست او را نگرفتی. تو بودی كه گذاشتی تمام شود. حرام شود. و باری، آرام می گیرند و به بستر می روند.
حافظه ملی پاك پاك است. حافظه هنری هم. هیچ كس، هیچ چیز به یاد ندارد. این كه چه كرده ای مهم نیست. این كه چه نكرده ای مهم است.
دوباره یكی می رود و ما همه دسته گلهای پوسیده مان را به پایش پرتاب می كنیم.
ادامه مطلب...
حق نداريم آن دختر اروپايي را بشناسيم که از شانزده سالگي به صحراي نوبي به آفريقا به به صحراي الجزاير به استراليا ميرود تمام عمرش را در محيطهاي وحشت و خطر و بيماري و مرگ و قبايل وحشي ميگذراند و شب و روز در جواني و کمال پيري درباره ي امواجي که از شاخکهاي مورچه فرستاده ميشود و شاخکهاي (مورچه هاي) ديگر آنرا دريافت ميکنند و چون عمر را به پايان ميبرد دخترش کار و فکر او را دنبال ميکند اين نسل دوم زن اروپايي در سن پنجاه سالگي به فرانسه باز مي گردد و در دانشگاه ميگويد : «من سخن گفتن مورچه را کشف کرده ام و بعضي از علايم مکالمه او را يافته ام.»
حق نداريم «مادام گواشن» را بشناسيم که تمام عمر را صرف کرد تا ريشه افکار و مسايل فلسفي حکمت بوعلي و ابن رشد و ملاصدرا و حاجي ملاهادي سبزواري (آيا اين افراد را ميشناسيد ؟ ) را در فلسفه يونان و آثار ارسطو و ديگران پيدا کرد و با هم مقايسه نمود آنچه حکماي ما بد ترجمه کرده اند را تصحيح نمود.
...حق نداريم «رزاس دولا شاپل » که بيش از همه ي علماي اسلام و حتي همه شيعيان و کباده کشان ولايت علي و مدعيان معارف علوي , او يک دختر زيباي آزاد و مرفه سوئدي نژاد , با دوري از جو فرهنگي اسلام و زمينه تربيتي و اعتقادي شيعي , از آغاز جواني زندگيش را وقف شناخت آن روحي کرد که در اندام اسلام مجهول ماند ... درست ترين خطوط سيماي علي لطيف ترين موجها ي روح و ابعاد احساس و بلندترين پرشهاي انديشه او را يافت و رنجها و تنهاييها و شکستها و هراسها و نيازهاي او را براي نخستين بار و نه تنها علي بدر و حنين که علي محراب و شب و چاههاي بيرون مدينه را را نيز پيدا کرد و نهج البلاغه او را .اين دختر کافر جهنمي که هم آنچه علي به قلم آورده است پراکنده در اين کتاب و آن دفتر و يا بيشتر نسخه هاي خطي پنهان اينجا و آنجا همه را گرد آورد و خواند ترجمه و تفسير کرد و زيباترين نوشته هايي را که درباره کسي از يک قلم جاري شده است درباره علي نوشت و اکنون چهل و دو سال است که لحظه اي سر از انديشه و تامل و کار و تحقيق بر نگرفته است .
ما حق نداريم دوشيزه «ميشن» را بشناسيم که در اشغال پاريس بوسيله نازيها از سنگر نهضت مقاومت فرانسه ضربه هايي چنان کاري به ارتش هيتلري زد که دو بار غايبانه به مرگ محکوم شد و با اينکه خود يهودي است انسان بودن و آزادي را در اوجي ميفهمد که اکنون در صف «فداييان فلسطيني» عليه صهيونيسم ميجنگد!
ما حق نداريم هزارها دختر پاريسي را که دوشادوش مجاهدان الجزايري بي نام و نشان و بي انتظار پاداشي دنيوي يا ثواب اخروي در سازمانهاي مخفي سنگرهاي کوهستان ي و قلب پايگاههاي جنگلي از سينه صحراي آتش ريز صحراي الجزاير تا زيرزمينها و پناهگاههاي شهر شهوت و شراب پاريسعليه استعمار فرانسه و قداره بندي چون ژنرال دوگلو سوستل و سالان و آرگو جنگيدند و شکنجه هاي هولناک را و شهادتهاي شکوهمند را در راه آزادي ملتي بيگانه استقبال کردند .
ما حق نداريم که «آنجلا» دختر آمريکايي يا دختر ايرلندي را که دو ملت اسير چه ميگويم؟ همه مردم آزاده جهان و تمام بشريت مجروح و محکوم تبعيض و ستم و استثمار چشم به آنان دوخته اند بشناسيم و بدانيم که زن فرنگي نه آنچنان که آقايان محترم مسعوديها و فرامرزيها بنام «زن روز» اروپا به اطلاعات بانوان ما ميرسانند ... تا آنجا پيشرفته که که تجسم ايده آل يک ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار يک نژاد شده است ... يک بار نديدم از دانشگاه کمبريج يا سوربن يا هاروارد عکس بردارند و بگويند که دختران دانشجو چگونه مي آيند و چگونه ميروند.چگونه در کتابخانه ها بر روي نسخه هاي قرنهاي چهارده و پانزده اروپا و الواحي که از دوهزار پانصد تا سه هزار سال پيش در چين پيدا شده يا روي نسخه اي از قرآن نسخه هايي از کتب خطي لاتين و يوناني و ميخي و سانسکريت از صبح تا شب خم ميشوند بي آنکه تکاني بخورند و چشم به اين سو و آن سو بدوانند تا کتابدار کتاب را نميگيرد و عذرشان را نميخواهد سرشان از روي کتاب برداشته نميشود
منبع: «فاطمه فاطمه است» اثر دکتر علي شريعتي
زندگی رو
میشه به موارد فراوونی تشبیه کرد،به ابرها،به جوی آب،اما من ترجیح میدم اونو به یه
راه بی ابتدا و انتها مشابه بدونم،راهی که مسلما ّ رهگذرای زیادی داره اما از بین
این همه عابر یه عده ای همراه ما هستند که میشه از آنها به عنوان دوست یاد کرد،حالا
چه همراه همیشگی،چه موقت(نیمراه) برای تشخیص این وجه تمایز کافیه خوب به اطراف
بنگریم،نه با چشم رفاقت و دوستی که چشم واقع بین رو کور کرده بلکه با دید ارزیابی
و با دقت نظر.
با وجود
این دقت نظر عیار همراهی دوستان مشخص میشه،دقت نظری که به زبان آوردنش مؤثر بر
همدلی و همراهی است که یا در جهت تشدید رفاقت هاست و یا بر عکس؛نگریستن توأم با
دقت و بازگو کردن دیده ها در اصل همان در نقش آینه فرو رفتن است در واقع دیدن و بی
کم و کاست گفتن و نه دیدن و پنهان کردن ، که در اکثر مواقع این امر در روابط افراد
سایه می اندازد و آنرا دچار پارادوکس می کند ؛همانا افرادی هستند که از این دیدن و
پنهان کردن اطرافیان خود در عذابند و به ناچار به فکر تجدید نظر در روابط خود می
افتند، آنها همواره نقد اطرافیان از خود را به چشم هدیه ای می نگرند ارزشمند،اما
در مقابل افرادی که از هر گونه نقدی ولو کوچک گریزانند چه می توان کرد،شاید باید
هر لحظه نگران آن بود که از دستت دلگیر نشوند.
شاید ساده لوحانه باشد که بخواهیم بدانیم عکس العمل ما در مقابل دیگرانی که از ما انتقاد می کنند چگونه است که مطمينا ً تا به حال ما تکلیفمونو در مقابل آنها میدونیم چه پذیرای نقد باشیم چه گریزان از آن ؛مسأله باقی مانده ،مسوؤلیت ما در قبال دیگران است ،آیا باید به دیدمون دقت رو تزریق کنیم برای به صدا در آوردن زنگ خطر برای اونی که جلومون نشسته یا نه شسته از هر گونه مسوؤلیت و عاری از هر نقدی نگه داریم که مترادف همون فرار از نقش آینه بودن است، فرار از شفافیت؛تو کدومو می پسندی؟ آنکه از شما می پوشاند حقایق رو؟ یا آنکه آینه وار و از روی حسن نیت بازگو می کند؟
...و این عشقه است.نوعی پیچک که عرضه ی آنرا ندارد که بر بالای پای خودش بایستد.وجودش طفیلی و انگلی دارد،خودش را به تنه ی این چنار بلند چسبانده است،ناخن های حریصش را در تن او فرو برده و از شیره ی جان او می مکد و رشد می کند و بر گرد درخت می پیچد و بالا می رود،اما آخر چه؟چنار را خشک می کند و خودش هم ناچار می خشکد و می میرد و وقتی چنار خشکیده را از ریشه بریدند و در تنور افکندند،او هم با چنار می سوزد و خاکستر می شود.
این کدو تنبل است ، ببینید ، اینجا ، این گوشه سبز شده است ،اما تماشا کنید که تا کجا رفته است ، ببینید که تا کجاها راه برداشته است ، چه بخش وسیعی از زمین را فرا گرفته است، اصلا ً ،کدو تنبل رشدش اینجوری است، خودش را روی زمین پهن می کند، روی خاک می خزد و از همه طرف پیش می رود.
تمام عشقش همین استکه روی زمین پهن شود، تمام آرزویش این است که از این ور خود، خود را تا لب جوی برساند، از آن ور، تا آخر کرت،از آن سو،از این سو تا هر کجا جلوش را بگیرند،یا کدو تنبل دیگری راهش را سد کند، تمام تلاشش همین است که همه ی علف ها و گل ها و بوته ها را زیر بگیرد وپامال کند و هیچ بذری را در زیر دست و پای بیرحمش نگذارد که بشکفد و سبز شود و خودش پیش رود.
پیش هم می رود، اما مثل یک خلط نچشیده که لگدش کرده باشند.اصلا ً این رفتار کدو تنبل است، کدو تنبل انجوری رشد می کند...
و اما، این صنوبر،سپیدار، دار یعنی درخت، سپیدار، یعنی «سپید دار»،درخت ِ سپید.ببینید:فقط یک وجب از زمین را گرفته است،جز همین یک وجب، بر روی این زمین هیچ ندارد،اما بچه ها ،سرتان را بالا بگیرید، کلاه از سرتان نیفتد، نگاه کنید، رو به آسمان، به طرف خورشید، می بینید صنوبر تا کجا قد کشیده است؟
بیحوصله شده است: «باید آمادهات میکردم دیگر. تنها عمل شجاعانه و ناگریزی که از دستم برمیآید گوش کردن به درد دل مرده های درجه یکی است که هنوز نفهمیدند که چه بر سرشان آمده است.»
فریبت دادهاند. با اینکه دیگر کم و بیش قبول کرده ای که مرده ای و هیچ صفتی را نمی شود به تو نسبت داد اما با تعجب میپرسی: «مردههای درجه یک؟»
پیچاندن باندها را تقریباً به انتها رسانده و حالا دارد روی چانهات را هم میپوشاند. میگوید: «بله، تو حتما کار قهرمانانهای انجام داده بودی. شاید همین که میگویند قهرمان رشید ما هنگام مراقبت از انبار مهمات...، به هر حال، حالا این افتخار را داری که یک مومیایی باشی.»
از زیر تخت شنل سفیدی بیرون میکشد که میانش یک هلال ماه و یک صلیب سرخ یکدیگر را در آغوش گرفته اند. روی شانههایش میاندازد، قد میکشد، و با لحنی که باید که باشکوه باشد زمزمه میکند: «تو تا زمانی که فاتح دیوانه دیگری از راه برسد و در تابوتت را باز کند، در مقبرهات آسوده میخوابی؛ اگر انتظار، رخصت آسودگی بدهد.»
باندها به چشمهایت میرسند، دهانت بسته شده، و او آخرین سوال را در چشمانت میخواند و جواب میدهد: «درجه دوها گورهای عادی دارند و درجه سهها را در گورهای بینام و نشان جمعی میریزند. راستی چه موهای طلاییی قشنگی داری.»
موطلایی کنار انبار مهمات گردانشان کشیک میدهد. درجه دارها و بیدرجهها در اطراف پخشاند و در این فضا باید فرماندهها هم نزدیک انبار ایستاده باشند. دستش را آرام داخل جیبش میبرد. انگار جیب کس دیگری باشد. همان پاکت سیگار آشنا، زرد و چروکیده، مثل صورت پیرپسری جنگ ندیده. با انگشت آخرین نخ را بیرون میکشد و عاشقانه پاکت را توی دستش مچاله میکند، طوری که صدای جیغ آن تا ۲۰ سال دیگر در فضا باقی میماند.
مومیاگر میگوید: «خب کار تو تمام شد یک بستهبندی بهداشتی و بینقص ...و دیگر هیچ.»
نمیبینی اما میدانی که شنلش را به خودش میپیچد و از پیشت میرود.
سرباز تازهکار است و ناوارد، اولی را حرام میکند اما دومی را راه میاندازد.
شعله میگیرد، جاری میشود و با راهنمایی دستهایش روی سیگار کهنه مینشیند. سیگار را بالا میبرد، به درز لبها نزدیک میکند و همانطور نزدیک نگه میدارد. همه چیز متوقف است جز دودی ابدی که در هوا میچرخد. بازویش را صاف میکند، تاب میدهد، و در حسرت آخرین آرزو سیگار را به داخل انبار مهمات خودشان پرتاب میکند.
حالا من، کتف ترکخوردهای که در این گور دستهجمعی چهارستارهی سه متری با بیست و هفت استخوان ران، سی و سه جمجمه، دو جفت آرواره، و پانزده لگن خاصره همبسترم، هنوز در این فکرم که بهتر نبود برای خاکستر کردن اردوی خودیها به جای سیگار از فندک استفاده میکردم؟
شیوا مقانلو
پاکت را که نشانش میدهی میگوید این سیگارها آنقدر کهنهاند که روشن کردن حتی یکی از آن ها هم میتواند باعث مرگت شود.
در جوابش میگویی «شاید دکتر، شاید. اما مرگی دل بخواه»؛ و فکر میکنی که بههرحال با لذت توامان این دود آبی که آبیتر از تمام دودهای اطرافتان است.
درد آخرین بخیه، بقیهی فکرت را میخورد.
بعد او شروع میکند دور قوزک پای چپت را باند پیچی کردن. بالا میرود، ناله میکنی، اتاق سرد است و دستش انگار تکه یخی که هزار سال است مشغول این کار بوده. میگوید آرام باش، من آمدهام تا کمکت کنم.
سرت را تکان میدهی (همیشه این طور گفت و گوها با سر تکان دادنهای بیدلیل همراهند): «بین تمام شهوتهای مشروع و نامشروع، این وسوسهی کبریت کشیدن عجیبترینشان است دکتر،بدون فکر فقط خیلی ساده انجامش میدهی.»
دکتر خونسرد است، میخندد که «جنگ هم دقیقاً همین است دیگر، حالا زانویت را صاف کن.»
با لجبازی، نیم جویده میگویی: «خشن که باشی همان ضربه اولت میگیرد، وگرنه یک چوب کبریت بیرمق، چند ثانیهی عمر تلف شده و کمی احساس بیعرضگی روی دستت میماند.»
از حال میروی و در فاصلهی خالی هوش و بیهوشی صداها را از دست میدهی. بعد میبینی که باند پیچی پای راستت را شروع کرده و جواب میدهد: «با اسلحه هم همین طور، اگر تیر اولت خطا برود تیر دوم که از روبه رو میآید خطا نخواهد رفت.»
روی تخت دراز کشیدهای یادت میآید که از دور مثل یک جرقه بود، انگار خدا در آسمان کبریت کشیده باشد؛ بعد نزدیک و نزدیکتر شد، میخواست بسوزاندت، شاید به قصد نوازش.
دکتر فکر خوان است، دلداری میدهد: «البته من خودم هیچ وقت نمرده ام، اما مرده های زیادی دیده ام که بیشتر آنها هم جرقه وارد گردنشان شده بود.»
خسته هستی و باید سکوت کنی. یک مجروح هیچ وقت حرف زیادی نمیزند، او بهانه¬یی است که تنها در ذهن دیگران خاطره میسازد. از آن سو، نشانههای نگران کننده ای هم دیدهای که بهتر است در فکرشان باشی،
مجروح موطلایی است، نقاش و سرباز. دلش میخواسته پیچ و تاب خشک بدنهای رو به مرگ را نقاشی کند، و تصویر انگشتان چنگ شدهای را که در فاصلهی اندک شصت و سبابه راستشان میشده میل به زبان نیامدهی کشیدن آخرین سیگار را دید، بماند که وظیفهاش حکم میکرده تا آن دیگریها را از آن خواهش محروم کند.
سکوت او ناراحتت میکند و دستهایش تر و فرز دور تهیگاهت باند میپیچند و قنداقت میکنند، احساست مثلاً شاعرانه میشود: «راستی دکتر، چرا آخرین آرزوی قبل از مرگ همهی محکومان به مرگ کشیدن سیگار است؟ اولین هوسی است که یادت میآید یا آخرین تسکینی است که به جا میماند؟»
در مغزت هم فلسفه میبافی که شاید به نشانهی این که زندگی به کوتاهی همین پنج پک عمیق یا هفت پک خفیف است
نشانههای غریب حالا پر رنگتر شدهاند. سرد است، سردتر است و تاریک. اگر آدم شکاکی باشی ...
می¬خندد و میگوید: «شاید هم تنها خواسته ای است که میتوان بیخجالت و واهمه برای زنده و مرده برآوردهاش کرد»
بعد یکدفعه در خود مچاله میشود و با قیافهی جدی میگوید: «آدم را به شک میاندازی. چه کسی به تو قبولانده که این جا...»
پس راست است. چون دور کمرت را هم باند پیچی کرده فقط تا جایی که میتوانی با واهمه نیم خیز میشوی. به یقین موهای طلاییات هم روی سرت سیخ شده است،
داد میزنی: «س این لباس سفید...؟»
و او حق به جانب میگوید: «بله، این لباس ...»
ضرب آهنگ کارش اوج گرفته و باند به دستهایت رسیده است.
مینالی: «این تخت ...»
میگوید: «سکوی شستن جنازههاست، راستش به خاطر کمبود امکانات...»
ادامه دارد........
كنسرت اركستر ملل ايران به مناسبت روز جهاني محوطه ها و بناها روز 31 فروردين مقابل سفارت امور خارجه برگزار شد كه
يكي از قطعاتش اين شعر بود:
اولين سرود ملي ايران در زمان مظفرالدين شاه
كه نشون از غناي فرهنگي اون زمانه
نام جاويد وطن صبح اميد وطن
چهره كن در آسمان همچو مهر جاودان
وطن اي هستي من شور و سرمستي من
چهره كن در آسمان همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم كه هم آواز تو منم
همه ي جان و تنم؛ وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم كه نواگر اين چمنم
همه ي جان و تنم؛ وطنم وطنم وطنم وطنم
همه بايك نام و نشان به تفاوت هر رنگ وزبان
همه شاد وخوش و نغمه زنان
زصلابت ايران جوان
شعر:بيژن ترقي

باز از راه محرم غم رسید
بر زمین آسمان ماتم رسید
این هلال قد کمان دیگر است
"لیتنا کنا معک" اندر سر است
خرقه ها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید
طبل و شیپور عذا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید
ورد صوفی حا و سین و یا و نون
فاعلاتن فاعلاتن فاعلون
"حای" آن حامیم ذات کبریا
"سین" آن سرها زپیکرها جدا
"یای" آن یکتا پرست و یذکرون
"نون" آن باشد قسم بر یسترون
سینه از درد فراغت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است
هیچ دانی در دلم جا کردی؟
عرش حق شش گوشه برپا کردی؟
عشق بازی با تو معنا می شود
نور حق با تو هویدا می شود
اسّلام ای شاه مظلوم و غریب
اسّلام ای "آیهء امن یجیب"
اسّلام ای نور چشم مصطفي
اسّلام ای "خامس آل عبا"
کاروان آهسته ره تا کربلا
دشت خون و دشت درد و نینوا
خیمه ها در دشت خون برپا شود
صوت قرآن در فضا آوا شود
گویی آن شب آسمان خون گریه کرد
در میان خیمه ها حق مویه کرد
گویی یا حق چشم خود را بسته است
طاقت دیدن ندارد خسته است
عرش فلک و ملک حق اندر عذا
روز دیگر سر جدا , پیکر جدا
این همان میعادگاه محشر است
قتلگاه زاده ي پیغمبر است
اوستا كتاب مذهبي زرتشتيان و از كهن ترين آثار ادبي و مذهبي ايرانيان است ، در زمان هخامنشيان دو نسخه رسمي از اوستا موجود بوده كه يكي را اسكندر ضمن آتش زدن كاخ هاي سلطنتي پارس سوزاند و نسخه ديگر به دست يوناني ها افتاد و آنان پس از استفاده از قسمت هاي علمي آن كه به نجوم و پزشكي و موسيقي و امثال اين ها مربوط مي شد ، آن را سوزاندند. كهن ترين قسمت اوستا گاتها است كه از خود زرتشت است ، و هنگام نيايش اهورامزدا آن را به آهنگ و آواز مي خواندند و اين قديمي ترين ميراث مدون ما ، در شعر و موسيقي است.
در زمينه اجراي موسيقي و آواز مي توان گفت كه در ايران باستان هر يك از روزهاي ماه نامي خاص داشت كه به اسامي فرشتگان بود و روز شانزدهم ماه هفتم سال به نام (مهر) بود و دراين روز جشن بزرگي برپا مي داشتند ، كه پس از نوروز بزرگترين جشن ايرانيان بود ، اين جشن شش روز طول مي كشيد و به روز بيست و يك كه آن را (رام روز) مي ناميدند ختم مي شد. آغاز مهرگان را مهرگان عام مي گفتند و روز انجام آنرا مهرگان خاص مي ناميدند. مراسم جشن مهرگان در دوره ساسانيان كه سخت پايبند مذهب و دستورات كتاب مقدس زرتشت (اوستا) بودند به بهترين وجه و با شكوه تمام انجام مي شد. در اين دوره سرايندگان موظف بودند كه براي هر روز آهنگي نو بسازند و با سرودن شاعران در آميزند و بنوازند و بخوانند و هر يك از اين نغمه ها به نام همان روز ناميده مي شد. > مهرگان بزرگ < و > مهرگان خردك < كه نام دو لحن از موسيقي قديمي و اصيل ايراني است از يادگارهاي آن دوره است.بعيد نسيت كه "مقام مهرگاني" بعد ها به "مهرباني" تغيير نام داده باشد و اكنون لحني به نام "مهرباني" در دستگاه ماهور و همان آهنگ با مختصر تغيير حالتي به نام هاي "چهارپاره" و "چهارباغ" در ابوعطاي شور متداول است.
حكيم نظامي گنجوي در خسرو و شيرين ميان سي و يك لحن باربد ، لحن دوازدهم را "مهرگاني" نام برده است و گويد:
چو نو كردي نواي "مهرگاني"
ببردي هوش خلق از مهرباني
بمناسبت اولین شب قدرماه رمضان امسال:
سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.
* شعر علیرضا قزوه *
به نظرت قاتل رو به كي مي شه نسبت داد؟ حتمأ ميخواي بگي كسي كه مي زنه يه نفرو مي كشه .خوب خيلي طبيعيه براي يه سؤال بديهي ،جوابي بديهي تر از اين وجود نداره.اما يه نكته اي رو هم بايد در نظر گرفت كه خيلي راحت از كنارش مي گذريم يا حتي اصلاُ بهش فكر نمي كنيم، مي خوام بگم مرتكب قتل شدن فقط شامل كشتن فردي نمي شه،تا حالا فكر كرديم كه خيلي راحت همه ما تو زندگيمون مرتكب قتل مي شيم اونم به تعداد، نه در حد انگشت شمار،قتل هايي كه عين كشتن خودمونه مثل بستن چشم به روي تصاويري كه بايد ديد و نشنيدن صداهايي كه بايد شنيد و اين نديدن و نشنيدن هم اندازه ي قتلِ،مثل خفه كردن و زير با گذاشتن و له كردن استعدادامون،آره استعدادامون،همون استعدادايي كه تا چندوقت بيش دغدغه مون بودند و سهم زيادي از وقتمونو روش مي گذاشتيم همونايي كه آينده واوج رو توش مي ديديم اما همين كه به يه مانعي رسيديم(نميگم مانع ولي از يه مقطعي به بعد)ديگه خفه اش كرديم،ولش كرديم و گذاشتيم رفتيم.همه ي اينايي كه گفتم وصف حال خودم بود.
راستي چرا انقدر فرد متخصص كم داريم؟ چرا هيچ كس سر جاي خودش نيست؟ از خشكشويي ليسانسه سر كوچه بگير تا فلان وزير ليسانسه،به نظرت اينا هر دو تاشون سر جاي خودشون هستن؟نه،مسلماُ نه اين مشكل از يه جايي آب مي خوره،با خوندن همون وصف حال متوجه مي شيم كه هر كسي با استعدادهايي كه داره يه جايگاهي توي جامعه بيدا مي كنه كه ما با اون بلا هايي كه سرش مي آريم در واقع جايگاهمونو از بين برديم وديگه نمي شه انتظار داشت كه هر كسي سر جاي خودش باشه.
از همين جاست كه مشكلات شروع شد.
حالا به نظر تو ما قاتل هاي بالفطره نيستيم؟؟؟
مفهوم شیطان در طول قرنها مورد مکاشفه قرار گرفته است. در اصل در سنت مسیحیان جودو، شیطان به عنوان بخشی از آفرینش دیده شده است که در برگیرنده قانونی است که میتواند در مقابل خواست خداوند مخالفت کند و با اختیار تام خود، قادر است مبارزه طلب باشد. (یادآور یکی از تفسیرهای یهودی که میگوید تنها زمانی که پتانسیل توانایی تخلف از خواست خدا را داشته باشید و با او مخالفت نکنید موجودی بسیار خوب خواهید بود) در خلال قرنها این مفهوم به مخالفت صرف علیه خداوند تحریف شده است.
- این دیدگاه که هرچیزی نقطه مقابل خود را دارد و خداوند (تماماً خوب) باید یک نیروی خدای بد (شیطانی) نیز در مقابلش باشد (بسیار از الهههای قدیمی نیز این نیروهای بد را در خود داشته اند، به طور مثال تمدن مصر باستان نیز چنین باوری را داشته است.(
- با گسترش دین مسیحیت و بعد از آن اسلام، که هردو پیروان بسیاری بدست آوردند و یک رستگاری اعلا را برای خود قائل هستند و به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارند، و در میان آموزههای آنها شیطان وجود دارد و در همه جهانبینیهای الهی، شیطان سعی دارد خداوند را تحلیل برد و خراب کند.
ادامه مطلب...
شيطان پرستي يک حرکت مکتبي، شبه مکتبي و يا فلسفي است که هواداران آن شيطان را يک طرح و الگوي اصلي و قبل از عالم هستي ميپندارند. آنها شيطان را موجودي زنده و با چند وجه از طبيعت انسان مشترک ميدانند. شيطان پرستي را در گروه "راه چپ" مخالف با "راه راست" طبقه بندي ميکنند. دست چپيها به غني سازي روحي خود در جريان کارهاي خودشان معتقدند. و بر اين باورند که در نهايت بايد تنها به خود جواب پس دهند. در حالي که دست راستيها غني سازي روحي خود را از طريق وقف کردن و بندگي خود در مقابل قدرتي بزرگتر بدست ميآورند. لاوييانها در واقع خدايي از جنس شيطان و يا خدايي ديگر را براي خود قائل نيستند. آنها حتي از قوانين شيطان نيز پيروي نميکنند. اين جنبه اعتقادي آنها به طور مکرر به اشتباه ناديده گرفته ميشود و عموماً آنها را افرادي ميشناسند که شيطان را به عنوان خدا پرستش ميکنند.
ادامه مطلب...
114 هنرپيشه سينماي ايران و همسرانشان
ادامه مطلب...
پرندگان را به دسته هاي مختلف تقسيم بندي كرده اند. اما من گمان مي كنم مي شود پرندگان را به سه دسته تقسيم كرد:
1-پرندگاني كه بال دارند و پرواز مي كنند.
2-پرندگاني كه بال دارند و پرواز نمي كنند.
3-پرندگاني كه بال ندارند ولي پرواز مي كنند.
پرندگان دسته اول و دوم را همه مي شناسيم ولي پرندگان دسته سوم راكمتر كسي مي شناسد:
پرندگاني كه بدون بال پرواز مي كنند!
پرندگاني كه مي خندند!
پرندگاني كه گريه مي كنند!
پرندگاني كه فكر مي كنند!
پرندگاني كه مي نويسند!
آري،تنها پرنده اي كه بال ندارد ولي مي تواند پرواز كند، انسان است.البته نه پرواز با هواپيما. زيرا موش و خرگوش و فيل و شتر هم مي توانند با هواپيما پرواز كنند. اگر اينطور باشد سنگ و سنگ پشت هم پرواز مي كنند. البته با كلك مرغابي!(آن حكايت مرغابي ها و لاك پشت در كتاب فارسي دبستان كه يادمان هست!)
اما اينها كه پرواز نيست.
چون وقتي سوار بر هواپيما هستيم،در واقع اين هواپيماست كه پرواز مي كند،نه مسافران آن كه مشغول خوردن چاي وشيريني هستند.
شما كدام پرنده رامي شناسيد كه در حال پرواز جدول حل بكند؟
پس منظور از پرواز انسان، پرواز با هواپيما نيست؛بلكه پرواز خود انسان است آن هم بدون بال، يعني بدون بالي كه ديده شود. با دو بال ظريف عقل و عشق. با دو بال لطيف خيال و احساس.
انسان مي تواند دو بال براي خود دست و پا كند كه در پر عقاب هم در آنجا مي ريزد، و پر فرشتگان و حتي پر جبرئيل هم در آنجا مي سوزد.تاروي ناف قله ي قاف،تا زير سايه بال سيمرغ،تا آغوش مهربان خدا...
اگر خودش بخواهد و اگر ديگران بگذارند.
اگر طوفان و باد بگذارند.
اگر دام و دانه و صياد بگذارند.
اگر قفس ها و كركس ها و هر كس هاي ديگر بگذارند.
وقصه ي مادر اين دفتر، قصه ي همين فرشتگان زميني است كه بال هايشان را با آرزوي پرواز سرشته اند.و سرنوشت پرواز را بر صفحه ي سفيد بال هاي شان نوشته اند.
پرندگاني كه دستي بر بالشان سنگ بسته
پرندگاني با بال هاي زخمي و شكسته
پرندگان مهاجري كه از روستا به شهر مي گريزند
پرندگاني كه به مدرسه ي شبانه مي روند
پرندگاني كه با بال هاي وصله دار پرواز مي كنند
پرندگاني كه در حاشيه پياده رو مي خوابند.
اما اين قصه ها قصه نيست. شعر نيست.قطعه نيست.مقاله و گزارش و خاطره نيست...
ولي چون مدتي در پيچ و خم كوچه پس كوچه هاي ذهنم با قصه ها و شعر هاي ديگر همسايه بوده اند و با هم رفت وآمد و گفت وگو داشته اند، ممكن است رنگ و بويي از قصه وشعرهم به خود گرفته باشند.اينها در واقع همان" حرف هاي خودماني" است كه در "حاشيه ي" ذهن آدم گرد و خاك مي خورند.
حرف هاي خودماني كه بر دل آدم سنگيني مي كنند و تا آنها را با كسي در ميان نگذاري دلت سبك نمي شود.
نمي شود اين حرف ها را به جرم اينكه نه شعر هستند و نه قصه، در طاقچه ي ذهن پنهان كنيم تا غبار فراموشي روي آنها بنشيند.
مگر هر حرفي بايد در ظرفي، آن هم ظرف قالب هاي قرار دادي شعر و قصه بگنجد تا بشود آن را بيان كرد؟
مگر هميشه بايد آسمان را در چارچوب پنجره ببينيم؟
مگر همه ي تصويرها را بايد در چارچوب يك قاب تماشا كنيم؟
مگر همه ي تعبير ها را بايد در چارچوب يك قالب بياوريم؟
اگر حرف، حرف باشد مي رود و قالب مناسب خودش را پيدا مي كند.
اگر حرف از تارهاي صوتي گلو برخيزد،تنها پرده گوش را به لرزه در مي آورد.
اما اگر حرف از تار و پود دل برخيزد، پرده دل را هم مي لرزاند.
شايد اين حرف ها در قالب هاي قرار دادي قرار نگيرند؛وشايد در قلب هاي قرار دادي قرار نگيرند؛اما خدا كند دست كم يكي از اين حرف ها در قلب هاي بي قرار؛ جاي بگيرد.زيرا
"در خانه اگر كس است يك حرف بس است!"
قيصر امين پور
سيد علي خاتمي،برادر وسطي است كه با توجه به مدرك تحصيلي اش (كارشناش ارشد مدريت صنعتي )در مراكز ديني و فرهنگي مختلف حضور داشته،همچنين مديريت شركت هاي اقتصادي بنياد صدوق را بر عهده داشته است .مرد آرام خانواده به اصرار برادر در دوره اول رياست جمهوري سيد محمد،به عنوان بازرس ويژه رييس جمهور انتخاب ميشود،در دوره دوم هم رياست دفتر رييس جمهور را به عهده مي گيرد و به عنوان يكي از اعضاي كابينه شناخته ميشود. اين روزها هم كارهاي دفتر آقاي خاتمي را برنامه ريزي مي كند،عضو هيأت مديره بنياد باران است و مدير عامل خانه فرهنگ خاتمي.
ادامه مطلب...

