تبليغاتX
ما سه نفر

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم
استاد پرسید: این که آرامش‌مان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشق‌شان به یکدیگر بیش‌تر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتا از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  توسط مرتضي  | 


 

در نهج البلاغه آمده است که امام علي(ع)به عنوان خلیفه مسلمین در اوج قدرت در مسجد کوفه بود ویکی از خوارج در حضور جمع آشکارا با حضرت توهین آمیز سخن گفت. «قاتله الله کافرا». "خدا او رابکشد در حالی که کافر است". درنظر بگیرید، علی القاعده باید با او برخورد شود. اصحاب از توهینی که به علی ابن ابی طالب امام وخلیفه وقت شد، برآشفتند. دست به شمشیر بردند که او را ادب کنند. علی (ع) مانع شد و گفت «رُوَيْداً إِنَّمَا هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْبٍ» "آرام گيريد، دشنام را پاداش دشنام است يا بخشيدن گناه". آری،تا زبان علی در کام است شمشیر مالک در نیام خواهد بود. مگر این زبان قطع شده است که نتواند به معترض پاسخ بدهد. سخنی گفت سخن می شنود، پاسخ سخن که شمشیر نیست. این منطق علوی است. لذا علی با منطق قوی به تمام مخالفانش پاسخ منطقی می داد. قوی بود، عالم بود، سعه صدرداشت، با رحمة للعالمین معاشرت داشت، لذا با مردم «رحماء بینهم» بود، اهل مدارا و بخشش و رحمت و رأفت.

نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388  توسط مرتضي  | 


 

پیامبر اکرم (ص) فرمود برای کسی که بعد از شکنجه اقرار کند حدی نیست یا کسی که در زندان یا قید و بند باشد و او را تهدید کرده باشند اقراری برای او نیست (الغدیر جلد ششم).

نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388  توسط مرتضي  | 


 

 به فرموده پيامبر (ص): ظلم يک حکومت را نابود مي‌کند و حتي کفر چنين اثري ندارد.

نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388  توسط مرتضي  | 


 

تدبیر بندگان خطاکار نمی‌تواند از تقدیر الهی جلوگیری نماید.

نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388  توسط مرتضي  | 


هر قضاوتي يک قاضي و يک مورد قضاوت دارد گاهي اين مورد يک يا چند شاهد  هم دارد ، گاهي هم يک  يا چند وکيل.

 براي مثال چند روز پيش که در اتوبوس نشسته بودم خانمي آمد تا کرايه اتوبوس را حساب کند ، يک 200 تومني از کيفش در آورد و خيلي سريع به راننده داد  و رفت راننده چند ثانيه بعد زن را صدا کرد و گفت اين 200 تومني که به من دادي پاره است من نميگيرم زن هم گفت اين را من به شما ندادم 200 تومني که من دادم سالم بود، اينجا بود که راننده گفت اصلا 200 تومني را نميخواهم بردار ببر به درد عمت ميخورد ، به خاطر 200 تومن چرا دروغ ميگويي؟

اگر اين جريان ساده شاهدي (عادل) داشته باشد سريعا ميتوان متوجه شد که چه کسي حرف حق را مي زند. شاهد کار قضاوت را آسان ميکند.من (قاضي) که جريان را از دور ديدم نتوانستم قضاوت کنم چه کسي دروغ ميگويد و چه کسي راست.شايد زن ميخواسته پول خراب خود را به قول معروف به راننده بچپاند، شايد هم راننده ميخواسته پول خرابي که از قبل داشته به زن بچپاند.

دروغ ترديد بوجود مي آورد ، شک و ترديد قضاوت را دشوار مي  سازند.

در اين جريان قاضي : بنده (البته از راه دور) ، مورد قضاوت : رد و بدل شدن پول بين زن مسافر و راننده ، شاهد: مردم  حاضر در اتوبوس (اگر جريان را ديده باشند) بودند.

شايد موارد زياد تري مانند اين مورد براي شما اتفاق افتاده که قضاوت را سخت کرده ، لطفا يکي از آنها را بنويسيد.

 

نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388  توسط مرتضي  | 


به نام يزدان سرزمين پارس . نامه اي که پيش روي شماست ، قلب نامه اي است براي نسل خاکستر ، براي من و تو که درهواي رنج مجبور به تنفس هستيم . بيچاره نيستيم ، درمان مشکلات را چاره اي هست . مدت هاست به فکر براندازي هستيم اما نه از روي خرد بلکه از روي ناچاري . پادشاه کذب در سرزمين پادشاهي مي کند ، برده شده ايم در مقابل کذب . اميدمان همان نا اميدي است که مي گويد اميدي نيست . به فکر سقفي هستيم براي گذران عمر کذب ، نه يک سال ، نه دو سال و نه سه سال . . . گفتني ها را هنوز نگفته ايم ، مهر سکوت را هنوز نشکسته ايم . پادشاه خواست قيام کنيم ، اين قيام به نفع پادشاه شد . مگسان هم هنوز مشغول شيريني خوري هستند و مدت هاست سيبيل چرب مي کنند ، خودمان خواستيم . دريغ از يک لحظه آرامش که در دامن ان به فکر بنشينيم . هر موقع خواستيم فکر کنيم بنزين ، نفت ، انرژي هسته اي مانع فکر کردن شدن ، چرا ؟ تمرکز را ز ما گرفتند اين مگسان گرد شيريني . سکوت محکم ما بهر چيست ؟ مگر پاداش دارد اين سکوت ؟ تاريخ و تجربه مي گويند که سکوت در سرزمين پارس معنا ندارد پس دور اين سکوت را خطي سرخ بکش . نترس که ساخته هاي اين چند ساله ويران شود چرا که يک ساخته اند و صد ها ويرانه کرده اند . هنوز تاوان آن انتخاب را نداده بوديم که دوباره چهار سال تمديد شد ، عذر مي خواهم يادم نبود که در سرزمين ما انتخاب هم معنا ندارد . چه خوش بود روزهاي قبل از حادثه ، خورشيد مژده ي گرما مي داد و ماه مشغول بستن بار و بنديل بود . خنده هاي قاه قاه خورشيد را از پس ابر مي شنيدم ، گريه هاي شبانه ي ماه ديدني بود . دوستان نارفيق نااميد بودند و روزي چند مرتبه در آيينه نظاره مي کردند و از قيافه ي خويش نالان بودند و به فکر تازه کردنش بودند . من و تو هم که مدت ها بود قلبمان از تپش ايستاده بود گويا دوباره تپيدن مي گرفت . با هم هم فکر شده بوديم و فکرهامان از پس شيشه معلوم بود . صاف بوديم و زلال . خواستيم مترسک ها را از سر مزارع عشق برداريم که نشد حالا شده بعد از حادثه ، يک مترسک هم به مزارع اضافه شد و جنگ ميان دو مترسک . من و تو همچنان بايد از دور از اين مترسک ها بترسيم ، مترسک سياه و مترسک سبز .
نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  توسط نادر  | 


احتياجات بشر در آب و نان و جامه و خانه خلاصه نمی‏شود ، يك اسب و يا يك كبوتر را می‏توان با سير نگهداشتن و فراهم كردن وسيله آسايش تن ، راضی نگه داشت . ولی برای جلب رضايت انسان ، عوامل روانی به همان اندازه می‏تواند موثر باشد كه عوامل جسمانی .
حكومت‏ها ممكن است از نظر تامين حوائج مادی مردم ، يكسان عمل كنند ، در عين حال از نظر جلب و تحصيل رضايت عمومی يكسان نتيجه نگيرند ، بدان جهت كه يكی حوائج روانی اجتماع را برمی‏آورد و ديگری برنمی‏آورد .
يكی از چيزهائی كه رضايت عموم بدان بستگی دارد اينست كه حكومت با چه ديده‏ای به توده مردم و به خودش نگاه می‏كند ؟ با اين چشم كه آنها برده و مملوك و خود ، مالك و صاحب اختيار است ؟ و يا با اين چشم كه آنها صاحب حقند و او خود تنها وكيل و امين و نماينده است ؟ در صورت اول هر خدمتی انجام دهد از نوع تيماری است كه مالك يك حيوان برای حيوان خويش ، انجام می‏دهد ، و در صورت دوم از نوع‏ خدمتی است كه يك امين صالح انجام می‏دهد ، اعتراف حكومت به حقوق واقعی مردم و احتراز از هر نوع عملی كه مشعر بر نفی حق حاكميت آنها باشد ، از شرايط اوليه جلب رضا و اطمينان آنان است .‏

نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388  توسط محمد  | 


 

حرف زدن درباره آدم ها وقضاوت در مورد آنها يکي از سخت ترين کارهاي جهان است

چرا قضاوت سخت است؟

ما بر چه اساسي قضاوت مي کنيم؟

حواس آدمي در اين مسئله چه نقشي دارد؟

آيا براي قضاوت به اين ضرب المثل "شنيدن کي بود مانند ديدن" مي توان اتکا کرد؟

آيا ميتوان پاي  LCD  کامپيوتر يا تلويزيون نشست و قضاوت کرد؟

مشاهده هميشه مبتني بر ديدگاه فرد است يعني ممکن است کسي با ديدگاه x  وجود داشته باشد و کسي با ديدگاه y  براي همين قضاوت هاي آنها نيز متفاوت است.

ولي کدام قضاوت درست است؟

آيا بايد قضاوت نکرد؟

آيا با قضاوت نکردن دچار ابهام و نوعي سردرگمي نمي شويم؟

اين روزها بازار شايعات داغ است، پس درست قضاوت کنيم.

.

پي نوشت:

در همين مورد در اين وبلاگ : قاضي هاي عجول

دوستان در اين مورد بيشتر صحبت مي کنيم  لطفا نظرات خود را بنويسيد.

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388  توسط مرتضي  | 


 

ديگر شعار "زنده باد مخالف من هم" در اين دوره فايده ندارد چون مخالف در مواردي مانند عقيده ، سياست ، باور ، نظر  و امثال اين مخالف است نه در اصول اخلاقي مانند راست گويي، يک رنگي، درستي، احترام و ....

اينجا مشخص است هر کس که آن ورخط قرار دارد مخالف تمام اين اصول ارزشمند است و براي رسيدن به اهداف خود دست به تمامي  متضاد هاي اين اصول يعني دروغگويي، ريا، تقلب، توهين و... مي زند.

نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388  توسط مرتضي  | 


مقاله جالب و آموزنده اي در مورد تشخيص (دروغگو) خواندم که حيفم آمد شما آن را نخوانيد:

هشدار: گاهی اوقات، نادانی بهتر است. بعد از به دست آوردن این علم، ممکن است با فهمیدن اینکه کسی به شما دروغ می گوید، آزرده خاطر شوید.

علائم دروغگویی

زبان بدن دروغگويي:

- حالت فیزیکی فرد محدود و خشک می شود، دست ها حرکت چندانی ندارند. سرعت حرکت دست ها و پاها حین دروغ گفتن کندتر می شود.

- کسی که دروغ می گوید، از برخورد چشمی با شما اجتناب می کند.

- دروغگو دست های خود را به صورت، گلو یا دهانش می مالد. لمس کردن یا خاراندن بینی یا پشت گوش هم اتفاق می افتد.

ژست های احساسی و تناقض

- زمان و مدت ژست ها و حالات احساسی سرعت عادی خود را از دست می دهد. ابراز احساسات با تاخیر مواجه می شود و ممکن است طولانی تر از حالت عادی ادامه پیدا کند و بعد ناگهان متوقف شود.

- زمان بین ژست های احساسی و کلمات متناقض است. مثلاً کسی وقتی هدیه ای دریافت می کند می گوید، "خیلی دوستش دارم." و بعد از گفتن جمله لبخند می زند به جای اینکه همزمان با گفتن جمله این لبخند را نشان دهد.

- ژست ها و حالات با بیانات لفظی مغایر است. مثلاً وقتی می گوید، "دوستت دارم" اخم می کند.

- وقتی فرد قصد وانمود کردن حالتی دارد، حالات او به حرکات دهانی محدود می شود به جای اینکه کل چهره او را تحت تاثیر قرار دهد. مثلاً وقتی کسی به حالت طبیعی لبخند می زند، این لبخند روی کل صورت او تاثیر می گذارد.

تعاملات و واکنش ها

- فرد مرتکب دروغگویی، حالت دفاعی به خود می گیرد. فرد معصوم چنین واکنشی نخواهد داشت.

- فرد دروغگو در مواجهه با فرد مقابل خود که از او بخاطر دروغش پرس و جو می کند، احساس ناراحتی می کند و ممکن است سر یا بدنش را از او برگرداند.

- فرد دروغگو ممکن است ناخودآگاه اشیائی (کتاب، فنجان قهوه و امثال آن) را بین شما و خودش قرار دهد.

زمینه لفظی و محتوا

- دروغگو ممکن است از کلمات خود شما برای پاسخ به سوالتان استفاده کند. وقتی از او می پرسید، "آخرین شیرینی را تو خوردی؟" دروغگو جواب می دهد، "نه من آخرین شیرینی را نخوردم."

- دروغگوها گاهی اوقات با بیان عبارات و جملات مستقیم از بیان دروغ اجتناب می کنند. به جای اینکه مستقیماً چیزی را رد یا انکار کنند در لفافه سخن می گویند.

- فرد متهم به دروغگویی معمولاً بیشتر از حد طبیعی حرف می زند و برای متقاعد کردن شما جزئیات غیرضروری به آن اضافه می کند. آنها از سکوت و مکث میان صحبت ها احساس ناراحتی میکنند.

- دروغگو با لحنی یکنواخت و خسته کننده حرف می زند و معمولاً از ضمایر استفاده نمی کند.

- کلمات او به آهستگی بیان می شوند و گرامر و ساختار جمله هایش ممکن است مشکل دار باشد.

سایر علائم دروغ:

- اگر باور دارید که کسی دروغ می گوید، موضوع صحبت را سریع عوض کنید. فرد دروغگو خیلی از این مسئله استقبال می کند و بحث جدید را با آرامش و اشتیاق بیشتری دنبال خواهد کرد. فرد دروغگو علاقه زیادی به عوض شدن بحث دارد درحالیکه کسی که حقیقت می گوید از این تغییر ناگهانی موضوع بحث گیج می شود و دوست دارد که بحث قبلی را باز دنبال کند.

- دروغگو برای اجتناب از یک موضوع خاص به شوخی و خنده روی می آورد.

نکات پایانی:

مشخص است که داشتن یک یا دو مورد از این علائم کسی را دروغگو نمی کند. رفتارهایی که در بالا ذکر شد را باید درمقایسه با رفتارهای نرمال شخص مورد نظر بسنجید.

پي نوشت:

در همين مورد در اين وبلاگ:فضیلت های غیر اخلاقی(دروغ)

نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388  توسط مرتضي  | 


کاش می شد

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388  توسط محمد  | 


 

موسوی و رهنورد در شعبه اخذ رای

 

  واقعا اگه رئيس جمهور اشتباهاتشو مي پذيرفت و مشکلات رو انکار نميکرد، آيا اين  وضعيت پيش مي آمد آيا اين همه انسان بر عليه او شعار مي دادند؟

جواب اين سوال منفي است هيچ کس نمي گويد که مشکلات و چالش ها وجود ندارد ، ولي کسي هم موافق انکار آنها نيست.

ايشان در عين حال که همه را مي کوبند ، خود را کارشناس ارشد اقتصاد معرفي مي کنند. آيا انتظار ما جز صداقت چيز ديگري است؟

به چهره آدمها وقت حرف زدن که نگاه ميکني خودت می فهمی چه کسي دارد راست می گويد و چه کسي دروغ مي گويد.

تنها يک روز ديگر صبر کنيد تا خودتان بفهميد : " ميزان راي ملت است."

نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388  توسط مرتضي  | 


موسوی می‌توانست در همان شروع مناظره دروغگو بودن احمدی‌نژاد را ثابت کند و از همان ابتدا پشت او را به خاک بمالد. اما اخلاق به او این اجازه را نداد.
1- احمدی‌نژاد گفته است «می بینید که تورم روند نزولی دارد» حال آن که آخرین اطلاعات تورم که روی سایت بانک مرکزی ثبت شده است به خلاف این را نشان می دهد.
2 - ایشان گفته است که در حوزه دولتی دیگر هیچ امتیازی که موجب فساد شود باقی نمانده است و ارتباطات فساد انگیز مربوط به خارج از حیطه دولت است. که این امر اولا با تجربه هر روزه مردم در ارتباط با ادارات همخوانی ندارد. به علاوه ایشان قبلا مدعی وجود مافیا در دستگاه‌های دولتی شده بود. اینک بدون آن که طی این چهارسال آن مافیاها به قوه قضائیه معرفی و محاکمه و از سیستم حذف شده باشند ایشان مدعی عدم وجودشان در سیستم می‌شود.
3 - ایشان گفته است که «وقتی به منتقدان می گوییم نقدتان را بگویید می‌گویند ما نقد نداریم فقط می‌خواهیم متهم کنیم.» به‌راستی کدام منتقدی تا کنون این حرف را زده است.
به علاوه در مستند آقای احمدی نژاد دروغ های زیادی گفته شده است:
1 - از هنرپیشه به جای مردم استفاده شده است. نام هنرپیشه وفیلمی که پیشتر بازی کرده است در سایت‌ها ثبت است.
2 - گفته شده است که فازهای 9 و 10 در زمان این دولت شروع و خاتمه یافته است که به تایید معاون وزارت نفت این اطلاع دروغ است.
3 - گفته شده است که پالایشگاه پارسیان در دوره این دولت شروع به احداث و بهره برداری شده است که باز دروغ است.
حتی تصویر آقای زنگنه در مراسم افتتاح فاز اول این پالایشگاه به همراه گروه زیادی از مسئولان کشور وجود دارد که می‌توانید در مجلس مناظره عینا آن را به مردم نشان بدهید.
همچنین ایشان در مورد آقای خاتمی و سفرش به فرانسه دروغ گفته است. در مواردی دیگر منکر این شده است که گفته باشد هاله نور در نیویورک در اطراف سرش دیده‌اند. یا منکر آن شده است که گفته باشد نفت را سر سفره مردم می آورد.
مردم به خود حق می‌دهند که اگر آماری در اختیار آنها قرار می‌گیرد انعکاس آن را در زندگی روزمره خود ببینند و الا در مورد صحت آن دچار ترید می‌شوند. یک وقت است تغییر شاخص ها در حد یکی دو درصد است، در آن حالت مردم ممکن است احتمال دهند که تشخیص این تغییرات جزئی به ابزارهایی دقیق‌تر از حواس آنان نیاز دارد، اما وقتی گفته می‌شود که خدمات دولت فعلی 16 برابردولت‌های قبل بوده است، یا بیکاری از 14 درصد به زیر ده درصد رسیده است، یا تورم روند نزولی گرفته است، یا وضع مردم بهتر شده است یا شکاف طبقاتی به صورت چشمگیر کاهش یافته است یا دیگر فساد در دایره دولت وجود ندارد و کلا هرچه فساد هست در دایره روابط خارج از دولت مستقر است و چیزهایی از این قبیل مردم حق دارند که انتظار داشته باشند اثرات این تغییرها را در زندگی روزمره خود ببینند. واقعیت این است که مردم این تغییرات را احساس نمی کنند، و این امر اعتماد به آمارهای دولتی را بسیار کاهش داده است.
نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388  توسط محمد  | 


تا ديشب نميخواستم اينجا را به يک ستاد انتخاباتي تبديل کنم ولي امروز سکوت نمي کنم. 

اگر تا ديشب فکر ميکردم که احمدي نژاد فقط راه را اشتباه ميرود ولي به فکر مردم است ديشب مطمئن شدم که دلسوز هم نيست.

چند سوال در مورد مناظره رودررو موسوي و احمدي نژاد:

ا-چرا احمدي نژاد دولت هاي قبلي را مورد اتهام قرار مي داد؟ مگر سرمايه اي که تا سال 84 رسيده محصول همان دولت ها نبوده؟

2-چرا احمدي نژاد از موسوي ميخواهد سخنانش را در ديوان عدالت اداري مطرح کند در صورتي که خودش 4 سال اين کار را نکرده و ميخواهد يک شبه مظلوم جلوه دهد؟

3-چرا در مورد همسر مهندس موسوي پرونده سازي مي شود؟ آيا اين کار اخلاقي است؟

4-آيا احمدي نژادي که متهم ميکند خبر ندارد دوران نخست وزيري موسوي همان رياست جمهوري مقام رهبري است؟

5- چرا احمدي نژاد خود را تافته جدا بافته از نظام مي داند؟ آيا 24 سال مملکت نکبت بار و  فاسد بوده و اين 4 سال گل و بلبل شده ؟

 «رای می دهیم تا با انتخابمان کشورمان بیشتر شبیه "جایی برای زندگی" شود.»

پي نوشت:

اين هم برنامه هاي ميرحسين براي تمام کساني که ميگويند او برنامه ندارد:

-بیانیه حقوق بشر و حقوق شهروندی میرحسین

-متن کامل برنامه اقتصادی میرحسین موسوی

-برنامه‌های میرحسین موسوی برای اصلاح الگوی مصرف انرژی، افزایش توان صادرات انرژی و ایجاد اشتغال

-برنامه مهندس موسوی برای مهار تورم

-برنامه‌های ورزشی مهندس میرحسین موسوی

-برنامه‌های میرحسین موسوی برای تحقق دولت الکترونیک اعلام شد

-موسوی فهرست تعهدات خود به زنان را اعلام کرد

-برنامه‌های میرحسین موسوی برای اصلاح نظام بودجه‌ریزی و مدیریت مخارج بخش عمومی اعلام شد

-برنامه‌های مهندس موسوی برای بازنشستگان

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  توسط مرتضي  | 


 

 بالاخره يا راي ميديم يا راي نميديم من نميخوام کسي رو مجبور کنم تا راي بده ، ميخوام خودتون راه درست انتخاب کنيد.

هممون ميدونيم که راي ندادن و تحريم راه حل درستي نيست اين کار بارها و بارها امتحانشو پس داده و نتيجه خوبي نگرفته انتخابات مجلس، شوراها، رياست جمهوري نهم. پس راه حل منطقي برگزينيد؛

 فقط ميخوام اينو بگم به کسي راي بديد که حرف اکثريت قبول کنه ، به کسي راي بديد که احمقانه و متعصبانه تصميم نگيره، به کسي راي بديد که به فکر منافع مملکت باشه.

نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388  توسط مرتضي  | 


اين نوشته نصيحت نميکند

 تا به حال چقدر کارهايمان را عقب انداخته ايم. چقدر به دنبال يک ، شنبه جديد بوده ايم. چقدر تنبلي، چقدر سستي، چقدر خستگي، چقدر؟

 

هر روز که چهره آدمهاي خسته و خواب آلود را در مترو ميبينم، به اين نتيجه مي رسم که کار يک اجبار است.

آيا هنوز زمان فرا رسيدن آن کار نرسيده؟ چقدر بايد چوب ندانم کاري ها و تنبلي هاي خود را بخوريم، چه روياهايي را با اين جملات که تنها دل خوش کنک لحظه اي است از دست داده ايم:

از شنبه شروع ميکنم....

الان حوصله ندارم .....

يه خورده صبر کن شروع ميکنم....

سرما خوردم مريضم الان حال ندارم باشه فردا..........

زمان ميرود و ما به خود اميد هاي واهي ميدهيم در حال درجازدن هستيم آيا بايد اينطور بمانيم؟

خستگي، سستي ، بيکاري،تنبلي،اين کلمات کلماتي است که بايد آنها را زير خاکها مدفون کنيد. نگوييد آينده ميرسد و اوضاع روبراه ميشود، باور کنيد تا شما نخواهيد هيچ نميشود.

زمان را در دست بگيريد و به راه بيفتيد شما همان ميشويد که ميخواهيد.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  توسط مرتضي  | 


پاتریک(یک جوان نیویورکی) عاشق دختری شد که تنها در نگاهی در مترو دیده بود اما همین نگاه  کافی بود که پاتریک دل به دختری ببازد که حتی نام او را نیز نمی دانست. این عاشق نیویورکی برای پیدا کردن دختر رویاهایش سایتی درست میکند و یک نقاشی از خودش و دختر ایده آلش در آن می گذرد تا شاید دختر آنرا ببنید و راهی برای برقراری تماس ایجاد شود. سایتی که پاتریک درست کرده به سرعت مورد توجه وبلاگ نویسان و کاربران اینترنتی قرار گرفت و کار به کانالهالی تلویزیونی هم رسید و بالاخره شانس درخانه پاتریک را زد و دختر مورد علاقه اش هم آگاه شد و آنها به یکدیگر رسیدند.

 

نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387  توسط مرتضي  | 


 

اگر كسي بپرسد كه در جريان مدرك جعلي وزير كشور به چه چيزي بايد تأسف خورد، خواهم گفت به ‏حال جامعه و مردم خويش.‏

از جاعل و استفاده‌كننده از سند انتظاري جز اين نيست، ده‌ها نفر از افراد مشابه هم كماكان بر كرسي‌هاي ‏خود تكيه زده‌اند و كمترين ناني كه مي‌خورند از اين مدارك جعلي است و بيشترين آنها از راه‌هاي ديگر و ‏چه بسا بدتر حيف و "ميل" مي‌فرمايند و بر ريش همه مي‌خندند، و شايد هم گرايش به تراشيدن ريش از ‏اين بابت بيشتر شده است كه كسي نتواند به آن بخندد. از اطرافيان جاعلان و حاميانشان هم انتظاري ‏نيست كه مدرك برايشان مهم نيست، سهل است تخصص و مدرك مضر حالشان هم هست و حتي حاضرند ‏چك 5 ميليوني بدهند و در خماري چك تحويلي زير برگه ديگري را امضا بگيرند. از اندك منتقدين رسمي ‏اين جعل مدرك هم انتظاري نبايد داشت كه هنوز فرمان سكوت براي آنان صادر نشده است و مخالفت ‏كنوني آنان هم صرفاً از اين بابت است كه ابروي نداشته‌اي در حال ريختن است.‏

اما بايد به حال جامعه‌اي تأسف خورد كه گويي فاقد بينايي و شنوايي و قدرت واكنش است. برخي افراد ‏فكر مي‌كنند كه سياستمداران غربي آدم‌هاي ترسو يا احتمالا صادقي هستند كه وقتي با بحراني به مراتب ‏كوچكتر از اين تخلف مواجه مي‌شوند، فوراً‌ استعفا داده يا حتي خودكشي مي‌كنند و تا آخر عمر به ‏گوشه‌اي مي‌خزند. اما به نظر من چنين نيست، بلكه فشار هنجاري از جانب افكار عمومي است كه زندگي ‏را بر چنين افراد متقلبي چنان تنگ مي‌كند كه عطاي آن زندگي را به لقايش مي‌بخشند. فشاري كه اندكي ‏از آن در اينجا نيست، به طوري كه نه تنها فرد متهم به خود حق مي‌دهد به جامعه و خبرنگاران درس ‏اخلاق و شرع هم بدهد، بلكه كماكان هم بر مسند قدرت تكيه زده و به همراه رييسش خود را مظلوم ‏مي‌داند كه چرا اصولاً با چنين هجمه‌اي مواجه شده است؟!!‏

ضعف و سستي و فتور جامعه ما در برابر اين ناهنجاري‌هاست كه اجازه مي‌دهد مجلسي داشته باشيم كه ‏براي استيضاح و بركناري چنين وزيري سه ماه ملت را سر كار بگذارد‌ و به خواهش و تمنا براي استعفا ‏يا عزل وي بپردازد و يك كارمند دولت آنان را با يك چك 5 ميليوني مصوب بودجه خودشان به سخره ‏بگيرد. جامعه ضعيف، منشاء دولت قوي نخواهد بود. دولت متكي به درآمدهاي نفتي و ملتي وابسته به دولت، هر دو ضعيف هستند و خواهند بود، هنگامي كه ‏ملتي قادر نباشد دولتش را به چالش و نقد بكشد، ضعيف‌ترين افراد و غير سالم‌ترين‌ها بر مجاري امور ‏تكيه مي‌زنند و همين امر موجب ضعف دولت خواهد شد. ملتي كه تخلف و تقلب چنين آشكاري را از ‏مقامي مهم جدي نگيرد و صرفاً از طريق جوك و ‏SMS‏ آن را به سخره بگيرد، بيش از اين نيز افراد ‏لايق مصدر امور جامعه‌اش نخواهد بود. فكر مي‌كنيد اگر كردان برود، چه كسي مي‌آيد؟ از الآن بايد گفت ‏كه پس از مدتي بايد در اين ظلمات سياست، با چراغ موشي به دنبال قبلي‌ها بود. تا هنگامي كه مجلسي ‏مقتدر كه نماينده ملتي مقتدر باشد، شكل نگيرد، اين درب همچنان بر همان پاشنه خواهد چرخيد. مسأله ‏حذف كردان‌ها، نيست مسأله كوشش براي حذف كردن تقلب، جعل، فريب و تزوير است.‏

برگرفته از نوشته عباس عبدی

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387  توسط مرتضي  | 


دكتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته تقسيم كرده است:

1-آناني كه وقتي هستند هستند وقتي نيستند هم نيستند عمده ي آدمها.حضورشان مبتني به فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

2-آناني كه وقتي هستند نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند مردگاني متحرك در جهان. خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته اند. بي شخصيت اند و بي اعتبار . هرگز به چشم نمي آيند. مرده و زنده اشان يكي است.

3.آناني كه وقتي هستند هستند وقتي نيستند هم هستند آدمهاي معتبر و با شخصيت. كساني كه در بودنشان سرشار ازحضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. كساني كه همواره به خاطر ما مي مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم.

4. آناني كه وقتي هستند نيستند وقتي كه نيستند هستند شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و باشكوه اند كه ما نمي توانيم حضورشان را در يابيم. اما وقتي كه از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درك مي كنيم. باز مي شناسيم. مي فهميم كه آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم ها هستيم هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي گيريم قفل بر دهانمان مي زنند اختيار از ما سلب مي شود. سكوت مي كنيم و غرقه در حضور آنان مست مي شويم و درست در زماني كه يادمان مي آيد كه چه حرف ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست باشد.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  توسط مرتضي  | 


مدت های مدیدی سپری شد تا به امروز ایران رسیدیم . نیاکان و اجدادی که با رنج و مشقت فراوان در دنیای ایرانی زندگی کردند و چه بسا افرادی زیر شکنجه ی خدایان ، بلایای طبیعی و غیره از میان رفتند تا رسیدیم به دوران اخر . سخن در ارتباط با کشوری است نسبتا پهناور با دشت های وسیع و جنگل های انبوه و دو دریا و یک خلیج . معادن و اب های زیر زمینی  نفت خام فتنه انگیز و میوه و باغات زیبای انگور و سیب و گیلاس . زمانی بود دور ، کشاورزان و دهقانان به زور اربابان زمین دست به محصول ، خاک را با تمامی وجودشان شخم می زدند و شب ها رو به یکتای بی نیاز مشغول بیان نیاز باران . زاد و ولد سالی یکبار و فرزندان همه پسر . در هر خانواده ای که پسر زاییده می شد ، مادر غرق در مهربانی بود و اگر دختر زاییده می شد عذاب روحی . فرزند دختر در خانواده ی ایرانی از مقام و منزلتی برخوردار نبود چرا که او نمی توانست منبع درامدی برای خانواده باشد و بایستی پا به پای مادر در خانه کار می کرد و با اولین خواستگار از خانه ی پدری خداحافظی می نمود . در طول زندگی از هنر های مادر می اموخت چه در زمینه ی اشپزی و چه در زمینه ی خانواده داری .
مردم ایران دارای خلق و خوهای یکسانی نیستند و این به خاطر وضعیت جغرافیایی شهرهای ایران می باشد . اگر در یک دسته بندی بخواهیم مناطق اب و هوایی ایران را جدا کنیم ، باید پنج ناحیه در نظر بگیریم : شمال ، جنوب ، شرق ، غرب و مرکز ایران .
ادامه مطلب...
نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387  توسط نادر  | 


همه ياد گرفته ايم كه شكست هايمان را تقصير كشورمان بيندازيم همه ياد گرفته ايم از سرنوشت شوم خود بناليم و هر روز غر بزنيم كه ما ايراني هستيم و بدين خاطر است كه شكست ميخوريم. در جريان المپيك اين ميل به نابود كردن ايران و ايراني را ديديم. ديگر حتي الگوي ايراني هم معنا ندارد فقط كافي است شخصي خارجي باشد اينقدر بزرگش ميكنيم و از او اسطوره مي سازيم كه خودمان هم باورمان ميشود اندازه سوسك هم ارزش نداريم. اين ديگر چه مرضي است كه ما را فرا گرفته است. اين كه تا يك مشكلي پيش مي آيد ميگوييم اينجا ايران است  و اين جمله مثل پتك توي سرمان ميخورد. مگر نبايد به ايراني بودن افتخار كرد؟

نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387  توسط مرتضي  | 


ديگر هيچ كس عاشق نميشود ديگر عاشق ها انگشت شمارند ديگر روح زندگي وجود ندارد اين چه روزمرگي است كه ما را فرا گرفته ديگر خاطره اي نميرويد شايد اين جمله را بارها شنيده ايم كه چه كسي مي گويد پول بد است؟ و چه كسي از پول بدش مي آيد؟ كه صد البته پول خوب است ولي حتي نميدانيم پول را براي چه مي خواهيم فقط به دنبال آن هستيم شايد عادتمان شده صداي بوق ماشين عقبي اين را ميگويد كه ميخواهيم برويم به كجا ؟ خدا ميداند گاهي حرف زدن ارزشمند تر از سكوت است و گاهي سكوت ده ها ميليون مي ارزد گاهي يك خروار پول ميگيري تا چيزي را كه ديدي بگويي نديدي وگاهي پول ميگيري تا چيزي را كه نشنيدي بگويي شنيدي اين هم از مزاياي پول است ديگر.

 آقايي كه آن پشت بوق ميزني .مرض

 

نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387  توسط مرتضي  | 


نمی دانم چه باید گفت
گلایه از که باید کرد
عمر چنان می گذرد همچو باد
کسی نیست بگوید شعر ناب
قفس دنیا روز به روز تنگ تر
قلب ها روز به روز تنگ تر
زبان کرده به دروغ عادت
فکرها شده نون و آب
عشق ها شده پول و جاه
دخترک دل مرده منتظر
پسرک غرق در آلودگی ها
مسیرآخرت عوض شده
جاده ی سرسبز عشق آسفالت شده
آسمان کمی تا قسمتی ابریست
ولی بارانی در کار نیست
دعا باید کرد رو به حق
مناجات باید کرد دم به دم
کسی دیگر نگران آلودگی ها نیست
غبار گرفته زندگی ها را
بزرگان همه سارقند
رهبران همه سردرگم
دیوار خانه ها برداشته
سقف ها بدون دیوارند
آشیانه ای در کار نیست
کبوترها به دنبال آشیانه اند
بشر رو به انقراض و خرابیست
فکری باید ، تقلایی باید
وقت هنوز هم هست کمی
نگذاریم رویم رو به پایانی .
نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  توسط نادر  | 


هنوز اميد داشت . به ديوار نگاهي انداخت . خواست دوباره امتحان کند . چشم هايش را گرد کرد وسپس ريز . دست راستش را روي ديوار گذاشت . دست چپش را کمي بالاتر از دست راست روي ديوار گذاشت . قلبش تند تند مي زد . نفس عميقي کشيد . نفسش را حبس کرد . صورتش قرمز و کبود شده بود . پاهايش سست بودند . هيچ حرکتي نمي کرد . تصميم گرفت کفش هايش را از پا در بياورد . خم شد . بند کفش هايش را باز کرد . جوراب هايش را هم از پا دراورد . دوباره نفسي عميق کشيد . مي ترسيد به اطرافش نگاه کند . چشم چپش را بست و تمرکز کرد . اندازه گرفت . ديوار خيلي بلند بود قد ارزوهايش . هوا خيلي گرم بود به گرمي حس جواني اش . صورتش خيس عرق شده بود . کفش هايش را جفت کرد . به ليوان اب نگاهي انداخت . ابي در کار نبود . ليوان اب را با عصبانيت به ديوار کوبيد . ليوان شکست . ديوار زخمي شد . دوباره نگاهي به نوک ديوار انداخت . خيلي بلند بود قد ارزوهايش . به چيز ديگري فکر نمي کرد . ديوار خيلي صاف بود . مثل برگ کاغذ ننوشته . ارزوهايش تا ده سالگي خيلي بزرگ بودند . پيش خودش گفت من که ديگر بچه نيستم . بزرگ شده ام . ولي اين ديوار همان ديوار ده سالگي من است . ديوار کوتاه شد . مرد جوان خوشحال بود . ديوار دوباره کوتاه تر شد . مرد جوان افتاده تر شد . ديوار تا نزديکي پاي مرد امده بود . مرد جوان ديگر پير شده بود . پير مرد عصايش را از پشت ديوار برداشت . ديوار تبديل به سکو شده بود . پيرمرد روي سکو نشست . او ديگر به تمام ارزوهايش رسيده بود .
نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387  توسط نادر  | 


هر روز مي بينيمشون، توي تلويزيون،از کانالهاي مختلف که هميشه ي خدا در حال اعتراضند،نمي دونم چرا همش معترضند،به هر دليل ميريزند توي خيابوناشون،مورد آخري که ديدم همين ژاپني ها بودن با اون پلاکارداي رنگارنگشون،بزرگ و کوچيک،حالا دلايل اعتراضشون چي ميتونه باشه؟-اعتراض به تشکيل مجمع کشورهاي صنعتي،جالبه به تشکيل يه مجمع معترضند،در حالي که کشورشون عضو همين مجمع ِ،مگه شماها چيزي نداريد که سرتونو باهاش گرم کنيد،مثل غم نون،مثل طرح تحول اقتصادي رئيس جمهورتون،مثل مسکن از نوع 99ساله،اجاره خونه سال به سال سوپر تصاعدي، مثل بيکاري،بيمه و مزايا، پاس کردن واحد و...مگه آدميزاد براي غير از اينها هم اعتراض ميکنه ، خوب از شايد از شکم سيريه ديگه،شايد معترضند چون داره حقي ازشون گرفته ميشه،شايد جائي به ضررشون باشه،شايد دارند پيش بيني آينده رو ميکنند.

به نظرم ميتونه براشون مفيد باشه يه چند وقتي پيش ما باشند تا متوجه بشن اصولأ اعتراض رو با چه الفي مي نويسند،ببينند که اينجا اعتراض مي کنند اما نه مثل ولايت اونا که خيلي اتو کشيده و راست راست برن و بيان و مأموراي امنيتي هم فقط وايسنو تخمه بشکنن،اينجا اعتراض ميشه اما کسي متوجه نميشه يا اگر هم کسي بفهمه يا بخوان از طريق رسانه عمومي هم کسي متوجه بشه،خيلي ريلکس انگار که بي اهميت ترين خبرو بخوان به سمع و نظر مخاطب برسونن گفته ميشه "يه مشت اراذل و اوباش ريختن جلوي يه پارک . براي نواميس مردم ايجاد مزاحمت کردن" با نشون دادن دو تا قمه وسه تا چاقو.اي قربونت برم خوب از اين ضرب المثل استفاده کردي:"دست پيش رو گرفتي پس نيافتي".

پس قاعدتأ با اين اوضاع "اعتراض"تو اين جامعه يه کلمه و مفهوم غريب تلقي ميشه ، اينجا ما دوست نداريم اعتراض کنيم،يا دوست داريم و وقتشو نداريم،يا وقتشو داريم اما حسش نيست،اگر هم حسش باشه عقلمون ميرسه که بايد جونمونو دوست داشته باشيم.بنابر اين کلمه غريب "اعتراض" تو قبرستون فرهنگ لغتمون مدفون ميشه با يه حلقه ي گل هم روش،اما به جاش يه کلمه ديگه متولد ميشه به چه خوشگلي و توپولي بنام "قانع"بودن،با فاميلي ِ تو سري خور ِ هميشه راضي.

هميشه راضي ام،هميشه راضي اي،هميشه راضي ايم،هر تصميمي برامون گرفته ميشه بهش راضي ايم هميشه ام به ضررمون بوده،هميشه ام خودمونو باهاش وفق ميديم چون ما هميشه راضي ايم هيچ اعتراضي نداريم حتي اگه بخوان هوا رو هم ازمون بگيرن باز اعتراض نميکنيم چه برسه به اين که ديگه جائي براي راه رفتن هم تو شهر پيدا نشه يا مثلأ همين تعريض بعضي خيابونا ودر عوض کاهش عرض پياده رو ها،دستي دستي داريم خودمونو به سمت مرگ راهنمائي مي کنيم،به طرف نفس هاي آخر از آلودگي اين آهن غراضه ها،حتي اگر به يه روزي ام برسيم که ديگه پياده روئي هم وجود نداشته باشه فکر نمي کنم صداي اعتراضي از ما بلند بشه،تصور کن در رو که باز ميکني بياي بيرون يه چراغ راهنمائي رانندگي جلوت ظاهر ميشه بايد صبر کني تا سبز بشه تا بتوني از خونه بري بيرون،حالا بر فرض که خط عابر پياده هم وجود داشته باشه ، خوب مسلمأ اون طرف خيابوني وجود نداره چون در اين صورت بايد پياده رويي هم وجود داشته باشه که اين فرض مسأله رو نقض ميکنه،پس نتيجه ميگيريم که به محض باز کردن درب منزل بايد منتظر تاکسي باشي در حالي که روي پله ي جلوي منزل ايستادي و حق گذاشتن پاتو توي خيابون نداري،تاکسي مياد و تو سوار ميشي،ديگه زندگي توي اتومبيلها مون جريان داره،تولد ،عشق و مرگ،همه و همه.

 

نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387  توسط محمد  | 


گرچه همه دوستت داریم، گرچه دوران خوبی را با تو گذراندیم، گرچه الان می فهمیم که از 76 تا 84 چه داشتیم و قدرش را نداشتیم. اما باور کن که اگر نیایی خیلی بهتر است؛ هم برای خودت و هم برای ما و هم برای ایران. همین الان هم دلمان برایت تنگ شده است، اما امان از این خاطرات تلخ و امان از اشک ها و لبخندهایت که ما را در نیامدن تو مصمم می کند. هر چه قدر هم از تو درخواست یاری کنند،اما نیا.

توهنوز هم نمی توانی در مقابل 18 تیر بایستی،

 

 هنوز نمی توانی انتخالبات آزاد برگزار کنی،

 

 هنوز نمی توانی نهادهای بالادستی ات را به ضرورت اصلاحات واقف سازی،

 

 هنوز قدرت نداری که لوایح دوقلو را به سرانجام برسانی،

 

هنوز نمی توانی از مطبوعات محافظت کنی،

 

 هنوز نمی توانی از زندان رفتن فعالان سیاسی و فرهنگی و زنان و حقوق بشر جلوگیری کنی،

 

هنوز نمی توانی در مقابل مگسان گرد شیرینی بایستی،

 

هنوز نمی توانی در مقابل زیاده خواهی ها بایستی،

 

اگر زمانی توانستی به ما خبر بده تا باز هم پشتت بایستیم،

 

 اما هنوز نمی توانی، نمی توانی، پس نیا...

 

و باور کن این گونه هم تو و هم ما خاطراتی خوش از یکدیگر خواهیم داشت...

 

خدا کند که نیایی...

آرش بهمنی


شاید امیدی نباشد که خاتمی از دوران هشت ساله اش، بهتر که هیچ، بدتر عمل نکند! چرا که شاید اصلاح طلبان اینبار با کول باری از تجارب به میدان بیایند، اما اقتدارگرایان هم بیکار نخواهند نشست و تمام تلاششان را بکار خواهند گرفت که از یک سوراخ دوبار گزیده نشوند، و در این راه شاید هر نه روز که هیچ، هر روز توطئه ای بچینند.اما آنچه که در این سالها اتفاق افتاد، چنان فاجعه آمیز بود که مرا نه تنها به حداقلها که حداقلها از حداقلها قانع می کند!

خاتمی را برای حمایت از ۱۸ تیر نمی خواهم!

 

خاتمی را برای برگزاری انتخابات آزاد نمی خواهم!

 

خاتمی را برای اصلاحات نمی خواهم!

 

خاتمی را برای لوایح دوقلو نمی خواهم!

 

خاتمی را برای محافظت از مطبوعات نمی خواهم!

 

خاتمی را این بار حتی برای این حداقلهای دموکراسی نیز نمی خواهم!

 

قبل از هر چیز خاتمی را می خواهم چون می تواند رای بیاورد!

چون اینبار نمی خواهم ریسک کنم! چون خسته ام!

خاتمی را می خواهم تا بتوانم نفس بکشم.

 

خاتمی را می خواهم تا از گرسنگی نمیرم.

 

خاتمی را می خواهم تا در جهان محترم باشم.

 

خاتمی را می خواهم تا کشورم در زیر پوتینهای استعمارگران به تاراج نرود.

 

خاتمی را می خواهم تا انتخابات حداقلی را سالم برگزار کند.

خاتمی را می خواهم تا اگر روزنامه ای تعطیل شد، یکی دیگر از پسش درآید.

خاتمی را می خواهم تا فیلمی باشد که بتوانم به سینما بروم.

خاتمی را می خواهم تا حداقل بتوانم مردگی کنم! (که اکنون آن هم بر من حرام شده است!)

همین ها برایم کافیست. گرچه امیدم بیش از اینهاست.

خاتمی امروز با خاتمی اولین دوره تجربه اصلاحات، خیلی فرق دارد. سالهاست که خاتمی به بازخوانی دوران هشت ساله اش نشسته است. حالا او می داند که برای بهتر شدن، چاره ای جز تغییر نمانده است.

خدا کند که بیایی، که اگر نیایی…

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387  توسط مرتضي  | 


لويي بناپارت برادرزاده ناپلئون بناپارت هم وقتي با يك شبه كودتا قدرت مطلقه را براي خويش خواست و جمهوري فرانسه را به امپراتوري تبديل كرد، راه شهر ها و روستا ها پي گرفت تا در ميان بدرقه مردم خسته از سياست بازي ، نويد برقراري نظم دهد.

لويي بنا پارت بر موج برخواسته از استقبال مردمي خوش نشست و يك چندي همراهي توده فرانسه را نيز با خودداشت اما اين زاده پوپولیسم سرانجام خود مقهور پوپوليسم شد تا سرنوشتش ياد آور اين حقيقت باشد كه "بامردم بودن"  تفاوتي بسيار با "براي مردم بودن" دارد. لويي بناپارت هم همچون غالب حكومت گران پوپوليست ‍ژست با مردم بودن را بر حقيقت براي مردم حكومت كردن ترجيح داد.

                                         

Ahmadinejad-book.jpg

                                                                               Ahmadinejad Ilam.jpg

Ahmadinejad (Chaharmahal).jpg

  

 

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387  توسط مرتضي  | 


وطن یعنی صف نون و صف شیر

وطن یعنی همش درگیر ِ درگیر

وطن یعنی همین بنزین همین نفت

همین نفتی که توی سفره ها رفت

وطن یعنی تمام سهم ملت

یه تیکه نون و باقی هم خجالت

وطن یعنی که اصلاحات چینی

وطن یعنی که روز خوش نبینی

وطن یعنی همین آئینه ی دق

وطن یعنی خلایق هر چه لایق

وطن یعنی تحمل،تاب،طاقت

وطن یعنی حماقت در حماقت.

 

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387  توسط محمد  | 


يه شب كه من حسابي خسته بودم

همينجوري چشامو بسته بودم

سياهي چشام يه لحظه سر خورد

يه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب ديدم محشر كبري شده

محكمه الهي برپـــــــــــــا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن

رديف رديف مقابلش وايستادند

چرتكه گذاشته و حساب ميكنه

به بنده هاش عتاب خطاب ميكنه

ميگه چرا اينهمه لج ميكنيد

راهتونو بيخودي كج ميكنيد

آيه فرستادم كه آدم بشيد

با دلخوشي كنار هم جمع بشيد

دلاي غم گرفترو شاد كنيد

با فكرتون دنيا رو آباد كنيد

عقل دادم بريد تدبر كنيد

نه اينكه جاي عقل كاه پر كنيد

من بهتون چقدر ماشالا گفتم

نيافريده باريكلا گفتم

من كه هواتونو هميشه داشتم

حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازي نكرده باختيد

نشستيدو خداي جعلي ساختيد

هر كدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آيه هاي ما جدا شد

يه جو زمين و اين همه شلوغي

اين همه دين و مذهب دروغي

حقيقتا شما خيلي پستين

خر نباشين گاو نميپرستين

از توي جمع يكي بلند شد ايستاد

بلند بلند هي صلوات فرستاد

از اون قيافه هاي حق به جانب

هم از خودي شاكي هم از اجانب

گفت چرا هيشكي روسري سرش نيست

پس چرا هيشكي پيش همسرش نيست

چرا زنا اينجوري بد لباسن

مرداي غيرتي كجا پلاسن

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اينجا كه فرقي ندارن مرد وزن

يارو كنف شد ولي از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش ميچرخن نميدونم چشه

آهان ميخواد يواشكي جيم بشه

ديد يه كمي سرش شلوغه خدا

يواش يواش شد از جماعت جدا

با شكمي شبيه بشكه نفت

يهو سرشو پايين انداخت و رفت

قراولا چند تا بهش ايست دادن

يارو وا نستاد تا جلوش واستادن

فوري در آورد واسشون چك كشيد

گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد

دلم براي حوري ها لك زده

دير برسم يكي ديگه تك زده

اگه نرم حوريه دلگير ميشه

تو رو خدا بزار برم دير ميشه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خيلي كلون نشد نرم

گوشاي يارو گرفت تو دستش

كشوند كشوند بردو يه جايي بستش

رشوه حاجي ضميمه كردن

توي جهنم اونو بيمه كردن

حاجييه داشت بلند بلند غر ميزد

داشت روي اعصابا تلنگر ميزد

خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي

يه خورده هم حبس نفس كن حاجي

اين همه آدم رو معطل نكن

بگير بشين اين همه كل كل نكن

يه عالمه نامه داريم نخونده

تازه هنوز كرات ديگه مونده

نامه تو پر از كاراي زشته

كي به تو گفته جات توي بهشته؟

بهشت جاي آدماي باحاله

ولت كنم بري بهشت محاله

يادت كه چقدر ريا ميكردي؟

بنده هاي ما رو سيا ميكردي؟

تا يه نفر دور و برت ميديدي

چقدر ولاالضالين ميكشيدي؟

اين همه كه روضه و نوحه خوندي

يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟

خيال ميكردي ما حواسمون نيست؟

نظم ونظام هستي كشكي كشكيست؟

هركاري كردي بچه ها نوشتن

ميخواي برو خودت ببين تو زومكن

خلاصه وقتي يارو فهميد اينه

بازم درست نميتونست بشينه

كاسه صبرش يه دفعه سر ميرفت

تا فرصتي گير مي آورد در ميرفت

قيامت اينجا عجب جاييه

جون شما خيلي تماشاييه

از يه طرف كلي كشيش آوردن

كشون كشون همه رو پيش آوردن

گفتم اينا رو كه قطار كردن

بيچاره ها مگه چيكار كردن؟

مامور گفت ميگم بهت من الان

مفسد في الارض كه ميگن همين هان

گفت اينا بهشت فروشي كردن

بي پدرا خدا رو جوشي كردن

به نام دين حسابي خوردن اينها

كفر خدا رو در آوردن اينها

بدجوري ژاندارك اينا چزوندن

زنده توي آتيش اونو سوزوندن

روي زمين خدايي پيشه كردن

خون گاليله رو تو شيشه كردن

اگه بهش بگي كلاتو صاف كن

بهت ميگه بشين واعتراف كن

هميشه در حال نظاره بودن

شما بگو اينا چيكاره بودن؟

خيام اومد يه بطري هم تو دستش

رفت يه گوشه اي گرفت نشستش

حاجي بلند شد با صداي محكم

گفت اين آقا بايد بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نكن

به اهل معرفت جسارت نكن

بگو چرا به خون اين هلاكي؟

اين كه نه مدعي داره نه شاكي؟

نه گرد وخاك كرده و نه هياهو

نه عربده كشيده ونه چاقو

نه مال اين نه مال اونو برده

فقط عرق خريده رفته خورده

آدم خوبيه هواشو داشتم

اينجا خودم واسش شراب گذاشتم

يهو شنيدم ايست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اسرافيل از اونور اومد

رفت روي چارپايه وچند تا صور زد

ديدم دارن تخت روون ميارن

فرشته ها رو دوششون ميارن

مونده بودم كه اين كيه خدايا

تو محشر اين كارا چيه خدايا؟

فكر ميكنيد داخل اون تخت كي بود؟

الان ميگم يه لحظه اسمش چي بود؟

همون كه كارش عالي بود

اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد

همون كه اين لامپا رو اختراع كرد

همون كه كاراش عالي بود اون ديگه

بگيد بابا توماس اديسون ديگه

خدا بهش گفت ديگه پايين نيا

يه راست برو بهشت پيش انبيا

وقت تلف نكن توماس زود برو

به هر وسيله اي اگر بود برو

از روي پل نري يه وقت ميوفتي

ميگم هوايي ببرند ومفتي

باز حاجي ساكت نتونست بشينه

گفت كه مفهوم عدالت اينه؟

توماس اديسون كه مسلمون نبود

اين بابا اهل دين و ايمون نبود

نه روضه رفته بود نه پاي منبر

نه شمر ميدونست چيه نه خنجر

يه ركعتم نماز شب نخونده

با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده

حرفاي يارو كه به اينجا رسيد

خدا يه آهي از ته دل كشيد

حضرت حق خودش رو جابه جا كرد

يه كم به اين حاجي نيگانيگا كرد

با اينكه خيلي خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود:

شما عجب كله خرايي هستين

بابا عجب جونورايي هستين

شمر اگه بود آدولف هيتلرم بود

خنجر اگه بود لوورورم بود

هي كه آدم خودش رو پير كنه

و سوزنش فقط يه جا گير كنه

ميگيد توماس من مسلمون نبود

اهل نماز دين و ايمون نبود

اولا از كجا ميگيد اين حرفو

در بياريد كله زير برفو

اون منو بهتر از شما شناخته

دليلشم اين چيزايي كه ساخته

درسته گفته ام عبادت كنيد

نگفته ام به خلق خدمت كنيد؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده

دنيا رو هم كلي قشنگ كرده

من يه چراغ كه بيشتر نداشتم

اونم تو آسمونا كار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد

نميدونيد چقدر كمك به من كرد

تو دنيا هيشكي بي چراغ نبوده

يا اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا براي حاجي آتش افروخت

دروغ چرا يه كم دلم براش سوخت

طفلي تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اينجا كه رسيده باخته

يكي مياد يه هاله اي باهاشه

چقدر بهش مياد فرشته باشه

اومد رسيد دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد كنار گوشم

گفت توكه كلت پر قرمه سبزيست

وقتي نميفهمي بپرسي بد نيست

اون كه نشسته يك مقام والاست

مترجمه رفيق حق تعالي است

خود خدا نيست نمايندشه

مورد اعتمادشه بندشه

خداي لم يلد كه ديدني نيست

صداش با اين گوشا شنيدني نيست

شما زمينيا همش همينيد

اون ور ميزي رو خدا ميبينيد

همينجوري ميخواست بلند شه نم نم

گفت كه پاشو بايد بري جهنم

وقتي ديدم منم گرفتار شدم

داد كشيدم يك دفعه بيدار شدم

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  توسط مرتضي  | 


سیاستمدار دروغگو سیاستمدار بی شخصیت است:

اگر شخص سياستمدار قبلا اعتقاد ديگري مثلا درمورد رابطه با آمريكا داشته باشد و يك شبه 180 درجه تغيير عقيده بدهد مردم در صداقت او شك وترديد جدي مي كنند.تغييرات هر شخصي در مورد سياست بايد قابل فهم و توضيح باشد. بايد روندي معقول و منطقي داشته باشد.تغييرا ت يك شبه كوتاه مدت بوده و نتيجه اي ندارد.

از مصاديق بي شخصيتي سياسي دروغگويي به مردم است.سياستمدار دليل ندارد كه لزوما هميشه همه گزاره هاي صادق را بيان كند. اما بيان نكردن گزاره هاي صادق با دروغگويي كه بيان گزاره كاذب است فرق زيادي دارد.

كسي كه در صدد است در صورت موفق شدن نان آن را بخورد بايد شهامت آن را داشته باشد كه در صورت عدم موفقيت چوب آن را بخورد،نه اينكه موفقيت را از آن خود و عدم موفقيت را از آن ديگران بداند.اشكالات و تقصيرات را بر عهده زيردستان انداختن و خود و بالادستي ها را تبرئه كردن مصداق بارز بي شخصيتي سياسي است.

نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط مرتضي  | 


ای جوانک بکوش و قلم به دست گیر و حاضر باش

دشمن تا نزدیکی های خانه ات رسیده

پنجره ی فکرت را بگشای بهار امده

حیات دوباره می دهند خیرات

بجنب که گر نرسی حیات کهنه دهند تو را

تیرهای قلم را چک کن

ماشه را اماده ی شلیک کن

لشگر دوست به دنبال تو است

پشت کردی هم به دشمن هم به دوست

حقه های تازه ی دشمن چه است؟

فکر کن اماده باش و سخت شو

جنگ پاییز و زمستان که گذشت

همچنین تعطیلی جنگ و جدال

اینک اتش بس نباشد چاره ساز...

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  توسط نادر  | 


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

که هر دم نفس گرم خویش را بر ان سخت بفشاردو خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد.

<<دکتر علی شریعتی>>

نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387  توسط نادر  | 


رضا فاضلی در تاريخ دوازدهم تير ماه 1314 چشم به جهان گشود
محل تولد او در عودلاجان تهران بوده و وی دوران کودکی اش را در خيابان اسماعيل بزاز کوچه صالحی گذرانده است. رشته ابتدائی را در مدارس نوشيروان و خيام تمام کرد و دوره متوسطه را در دبيرستان های پهلوی و فرخی بپايان رسانيد.
پس از يکسال آموزش در نيروی هوائی در شهريور 1332 تهران را به قصد نا معلومی ترک کرد و پس از هشت سال که در کشور های حوزه خليج پارس، مصر، و لبنان را مسير قرار داده بود از سال 1954 تا 1959 در کشور های فرانسه، آلمان، انگليس، و آمريکا به کارو تحصيل مشغول گرديد.
پس از بازگشت به ايران به خاطر داشتن سوابق سياسی به سوی شغل آزاد رفت و بزودی سر از سينمای ايران در آورد.
با فيلم "خانم عوضی گرفتی" به سينمانی ايران معرفی شد و تا سال 1354 در کشور های ايران، ترکيه، پاکستان، ايتاليا، مجارستان بعنوان هنرپيشه، کارگردان و تهيه کننده ايفای نقش نمود.
در يک سريال بين المللی که کشور های ايتاليا، آمريکا، فرانسه، آلمان و اطريش و مجارستان تهيه کنندگان آن بودند و نام سريال Sexy Susanna بود به عنوان نقش آفرين شرکت نمود.
آخرين فيلم او سفر سنگ به کارگردانی مسعود کيميائ در سال 1356 بود.
پس از شورش 57 دوباره مجبور به ترک وطن گشت و در يک حرکت انتحاری از مهلکه پاسداران نجات يافت و دوباره راهی اروپا گشت. پس از فرار از ايران بهر وسيله بود خود را به لندن رسانيدو به محض دريافت پناهندگی در لندن با همراهی دوستانش که آنان نيز از انقلاب "شکوهمند" فرارکرده بودند سازمان K.V.C. را در خيابان کنزينگتن Kensington داير نمود و در طول سال های 1981 تا 1990 پنجاه و دو نوار ويدئوئی به بازار داد.
اين نوار ها آنقدر خشم آخوند های حاکم را برانگيخت که در بعد از ظهر 28 امرداد 1365 برابر با 19 آگوست 1986 با انفجار بمبی در محل کار او پسر 22 ساله اش بيژن را هلاک نمود.
رضا فاضلی در واکنش به اين وحشيگری گفت اسلحه من دوربين من است، فکر من است، و زبان من است، و در نوروز 1366 در کنسرتی سياسی به گردانندگی فريدون فرخزاد گفت من با شعر و فرهنگ ايران به جنگ خرافات دينی خواهم رفت.
در بهار 1992 به توصيه پليس انگليس خاک آن کشور را ترک و به آمريکا رفت و تا سال 2001 که شهروندی آمريکا را بدست نياورده بود اجبارا در شرق آمريکا در دهکده دور افتاده ای زندگی می کرد.
پس از دريافت شهروندی آمريکا بفکر کار سابق افتاد و باز با ياری دوستان و همکاران تلويزيون آزادی در نوامبر 2002 بروی آنتن رفت و تا بيست و هفتم ژانويه 2005 بطور 24 ساعته برنامه های آن در سراسر جهان پخش میشد و به گواهی دوست و دشمن بهترين تلويزيونی بود که در لس آنجلس به کار افتاد.
از ماه ژوئيه 2005 رضا فاضلی به دعوت آقای امير شجره به تلويزيون پارس دعوت شد و تا امروز همکاری خود را با پخش برنامه «نويد آزادی» که از تلويزيون آزادی شروع شده بود ادامه ميدهد.
برنامه اوهرروز ساعت 8 بامداد به وقت لس آنجلس به مدت يک ساعت از تلويزيون پارس پخش می شود.
رضا فاضلی می گويد من به دو چيز اعتقاد دارم: يکی ورزش که تا قبل از شروع بيماريم هرروز دوساعت ورزش سنگين می کردم و ديگری خواندن و آموختن.
خواندن خارج از کلاس درس را از ده سالگی شروع کرده است و هنوز ادامه دارد. سعی می کند هر هفته يک کتاب تمام کند ولی بعضی کتاب ها را نمی شود در يک هفته تمام کرد.
تحصيلات او درادبيات پارسی، فلسفه، سينما، تاريخ و به ويژه در فلسفه اديان می باشد.
سرگذشت رضا فاضلی از 28 امرداد 1332 تا 28 امرداد 1365 در کتابی بنام Survivor توسط شرکت First Book در سال 2001 در آمريکا بچاپ رسيد.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  توسط نادر  | 


مکتب های سیاسی (فایل pdf) دانلود 

تمام مکاتب سیاسی در یک فایل.

 نظر يادتون نره

 

نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386  توسط مرتضي  | 


 جبرییل:حالا که از میوه های این درخت خوردید،به دستور خداوند شما را تا لحظه ی مرگ به زمین پست می فرستیم.
ادم:خدایا حوا را ببخش...غلط کرد...()خورد...
حوا:ول کن بابا بیا بریم زمین.میگن اونجا چیزای باحالی داره...
ادم:چی چی بریم،بدبخت می شیم
جبرییل:شما را بر زمین می فرستیم.
ادم:یه لحظه صبر کنید،من توضیح میدم...
جبرییل:برو بینیم بابا.

راوی:و خداوند ان دو گنه کار بی عقل را به زمین فرستاد تا در سختی زندگی کنند.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386  توسط نادر  | 


نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  توسط مرتضي  | 


خبرهايي که از ستادهاي اجرايي و نظارت مي رسد، چنانچه پيش بيني مي شد، حکايت از ردصلاحيت گسترده حزبي و جناحي جريان اصلي اصلاح طلبي دارد. لااقل چنانچه معلوم شده است افراد نامدار مورد علاقه و شناخت مردم در سطح گسترده يي حذف شده اند. طراحان اينچنين وضعيتي حامل اين پيام براي اصلاح طلبان هستند که اجازه ورود دوباره به حاکميت و قدرت به هر شکل ممکن به آنها داده نخواهد شد. اين پيام توسط سطوح مختلف و با مضامين گوناگون از سوي دست اندرکاران حکومت در طول چند ماهه اخير داده شده است. اولين گام جدي براي نيل به اين هدف نيز در ردصلاحيت ها جلوه کرده است. راه هاي بعدي هم البته وجود دارد. بهترين پاسخ و هديه يي که محافظه کاران براي در دست داشتن يکپارچه حاکميت در انتظار دريافت آن هستند، تحريم انتخابات توسط جناح اصلاح طلب و طبعاً بسياري از مردم است که راه را براي ورود اقتدارگرايان به مجلس هموار مي کند و زمام قدرت را در دست آنان باقي نگه مي دارد. اين در حالي است که خود جريان محافظه کار به خوبي مي داند که به دليل مشکلات فراوان سياسي و اقتصادي و اجتماعي و ناکامي دولت در حل مشکلات کشور، شرايط براي راي آوري اصلاح طلبان از هميشه بهتر و آماده تر است. محافظه کاران هم فهميده اند که مردم در اين دوره به چند دليل اقبالي به ليست آنان نخواهند داشت و اگر اصلاح طلبان با تابلوي حمايت از چهره هاي محبوب و مورد علاقه مثل آقاي خاتمي و ديگر بزرگان اصلاحات در صحنه حاضر شوند و از کانديداهايشان پشتيباني کنند، راي قابل توجهي را خواهند داشت؛

1- خيلي ها که در انتخابات قبلي سخت از تحريم طرفداري مي کردند، فهميده اند که
تحريم نتيجه يي جز به قدرت رساندن محافظه کاران ندارد.
به نظر مي رسد عده قابل توجهي از تحريمي ها از اين ديدگاه خود برگشته باشند؛ که اگر چنين باشد، معادله راي به نفع اصلاح طلبان تغيير جدي خواهد کرد. آدم هاي بي هويتي هم که در طول اين سال ها منتظر کمک هاي خارجي بودند، حتماً تاکنون فهميده اند که در جهان هيچ دولت قدرتمند يا حتي ضعيفي به فکر مردم کشورهاي ديگر نيست و مصلحت هر مردمي با راي و نظر خود آن مردم حتماً رقم خواهد خورد. بيگانگان در هيچ جاي دنيا جز نکبت و آوارگي چيزي براي هيچ ملتي به ارمغان نياورده اند. اين را امريکايي ها بهتر از ديگران مي دانند که در آستانه انتخابات از جريان اصلاح طلبان دنيا حمايت مي کنند تا محافظه کاران زمينه راي بهتري داشته باشند.

2- عده فراوان تري که در جامعه سياسي نيستند و مباحث معيشتي براي آنان از اهميت اول برخوردار است و خيلي هايشان به همين اميد حتي به آقاي احمدي نژاد براي زندگي بهتر و راحت تر راي دادند، وقتي نتيجه رفتار دولت را در زندگي شخصي و معيشت خود ديده اند و تورم و گراني را حس کرده اند، بسيار علاقه مندند در روند تصميم گيري هاي کلان تغييري بدهند و کشور را از اين مشکلات نجات دهند. به همين دليل به ليستي غير از ليست وابستگان به جريان طرفدار دولت و اصولگرايان و محافظه کاران گرايش پيدا کرده اند.
براي آنها اسامي مهم نيست. تغيير روش و جهت و عدم موفقيت آنان در انتخابات پراهميت است.

3- شايد در داخل گروه هاي اصلاح طلب تاکيد بر افراد حزبي، پراهميت باشد و وقتي افراد حزب و جريان آنان تاييد نشده باشند قصد قهر کردن و به هم ريختن ميز را داشته باشند، اما چنانچه اشاره رفت اين حساسيت مردم نيست. بايد جريانات سياسي اصلاح طلب اين ظرفيت را داشته باشند که به عنوان پيشگامان جامعه هديه ارزشمند قهر و تحريم را که جناح محافظه کار با کم شدن تعداد راي دهندگان و پيروز شدن آنها با راي سنتي در اختيار دارند، به آنها تقديم نکنند. اين خواست عمومي مردم از جريانات اصلاح طلب است.

4-
انتخابات مجلس قطعاً تعيين کننده رياست جمهوري است. نبود اصلاح طلبان در انتخابات مجلس به از دست دادن کرسي رياست جمهوري مي انجامد. پس حضور در انتخابات مجلس در حقيقت آمادگي براي حضور در انتخابات رياست جمهوري است. اين را بايد جريانات سياسي مورد توجه قرار دهند.

5-
به نظر مي رسد مردم واقعيات موجود در کشور را فهميده و لمس کرده اند. اين بار توقع حداکثري ندارند
. صرف حضور افراد ديگري غير از مجموعه حاميان سياست هاي مشکل آفرين جناح راست، در مجلس شوراي اسلامي نياز مقطعي آنان است.

با اين مقدمات وقتي خيلي ها در مجموع جريان حاکم بارها با زبان هاي ديپلماتيک وغيرديپلماتيک اعلام مي کنند که اصلاح طلبان در اين انتخابات نبايد به قدرت برسند، جريان اصلاح طلبي نيز بايد با هوشمندي کامل راه را بر اين خواست اقتدارگرايان سد کند. معناي کار سياسي و همراهي با مردم اين است. اعتراضات فراگير به ردصلاحيت هاي اصلاح طلبان اصلي است مقبول و همه هم اعتراض کرده اند.

اما اعتراض کوتاه مدت و بي توجهي محافظه کاران و به دست آوردن قدرت يک رسم ديرين اين سال ها در آستانه انتخابات شده است. راه پيشنهادي اين است که اصلاح طلبان تمام تلاش خود را براي بازگرداندن چهره هاي سرشناس خود از طريق گفت وگو، لابي و از مسير تنگ و مشکل مباحث قانوني انجام دهند اما اگر نتيجه نداد که معمولاً نتيجه نمي دهد، در سراسر ايران غير از سرشناساني که احتمالاً تاييد صلاحيت شده باشند از ميان افراد ناشناس هم که شده ليست کاملي که تنها وابسته به جناح مقابل نباشند و حداقل اصول اصلاح طلبي را داشته باشند، برگزينند و به مردم معرفي کنند.

البته اين کار ممکن است که در مواردي به دليل عدم شناخت مردم و نبودن رسانه آرا را کم کند اما وحدت اصلاح طلبان مي تواند تا حدودي اين مشکل را جبران کند و مهم تر آنکه به اقتدارگرايان ثابت کند به رغم همه مشکلات ناشي از ردصلاحيت هاي غيرجوانمردانه و جناحي و عدم رضايت از حضور اصلاح طلبان در انتخابات، اصلاحاتي ها در پاسخ به خواست عمومي مردم صحنه را براي محافظه کاران خالي نمي گذارند و براي آينده ايران در اين شرايط خطرناک تن به تحريم و کناره گيري از انتخابات که خواست آنان است، نخواهند داد. تحريم و دلزدگي و عدم شرکت در انتخابات کادوي گران قيمتي است که مردم و اصلاح طلبان در هيچ شرايطي نبايد به آدرس دفتر محافظه کاران پست کنند. تحريم و کناره گيري آسان ترين راه است که مردم توقع ندارند به جاي راه سخت مقاومت و اصلاح نظام از درون به آن راه ساده و راحت تن بسپارند و مهم تر اينکه با اين کار راه را براي به دست آوردن کرسي رياست جمهوري که در تعيين و تغيير سرنوشت مردم دردکشيده ايران يک ضرورت انکارناپذير است، باز مي کنند.

نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386  توسط مرتضي  | 


نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386  توسط مرتضي  | 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  توسط مرتضي  | 


 

 

براي برخي دروغ گفتن يك فضيلت است. براي آنها تفاوتي ندارد كه شنونده سخنان آنها چه كساني هستتند اما دروغ مي گويند و تلاش مي كنند آن سخن ناراست را راست جلوه دهندو هركسي را كه مقابل خود مي بيينند و يا مخالف به او لقب دروغ گو مي دهند. شب گذشته برنامه نود راديديد؟ نمايندگان يك دستگاه دولتي مقابل چشم ميليون ها نفر رسما دروغ گفتند. و سخن فرد مقابل خود را انكار مي كردند در حالي كه امضاي آنها حاكي از آن اتفاقي كه رخ داده بود.

اوضاع درجاهاي ديگر نيز چنين است. اصلا آرام آرام به سمت فضيلت بودن دروغگويي در حركت هستيم. آمار ها را دستكاري مي كنند. تورم را انكار مي كنندو نرخ بيكاري را واقعي اعلام نمي كنند. مردم را بي مشكل و رضايت مند تصور و توصيف مي كنند بي اين كه چنين باشد.

در سيستمي كه هيچ كس به هيچ كس اعتمادي ندارد دروغ رشد مي كند. پنهانكاري افزايش مي يابد و ريشه ها ناسالم مي شوند. نتيجه اين كه همه به همه دروغ مي گويند اينجا انتهاي راه است. مقصدي كه با آرمان هاي انقلابي بسيار فاصله داشت.

 

تیتر :برگرفته از نوشته های آرش خوشخو

 

 

 

 

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386  توسط مرتضي  | 


 
مارکسیسم
 
 
مارکسیسم مکتبی سیاسی و اجتماعی است که به طرفداری از اندیشه‌های کارل مارکس, فیلسوف و انقلابی آلمانی, می‌پردازد. فردریش انگلس نیز از شکل دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بوده‌است و تقریبا تمام مارکسیست‌ها با خطوط اندیشه او نیز موافق هستند.

اساس مارکسیسم آن طور که در «مانیفست کمونیست» (نوشته مارکس و انگلس) بیان شده‌است بر این باور استوار است که تاریخ جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده‌است و در دنیای حاضر دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا وجود دارند که کشاکش این دو تاریخ را رقم خواهد زد.

میان مارکسیست‌های مختلف, برداشت‌های بسیار متفاوتی از مارکسیسم و تحلیل مسائل جهان با آن موجود است اما موضوعی که تقریبا همه در آن توافق دارند:«واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی و کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان «ازخودبیگانگی» انسان (که کمونیست‌ها معتقدند در جهان سرمایه‌داری ناگزیر است)» است.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386  توسط مرتضي  | 


صهیونیسم

صهیونیسم یک جنبش قومی‌گرا و سیاسی است که خواستار بازگشت همهٴ یهودیان به سرزمین مادری آنها می‌باشد. این سرزمین همان اسرائیل بعلاوه فلسطین کنونی است که قوم یهود از ۳۲۰۰ سال پیش تا سال ۲۰۰ میلادی (که امپراتوری روم آنها را پراکنده ساخت) به همراه اقوام دیگری در آن ساکن بوده‌اند. صهیونیسم ملی گرایی یهودیان پراکنده در سرتاسر جهان را تحت شعاع قرار می‌دهد و آنها را ترغیب به مهاجرت به اسرائیل می‌نماید. به همین علت در ابتدا یهودیان با هر عقیده‌ای، چه چپ، چه راست، چه مذهبی و چه سکولار به این جنبش پیوستند. پس از مدتی که اختلافات عقیدتی در آنان بروز کرد صهیونیسم به شاخه‌های دیگری مانند «صهیونیسم مذهبی»، «صهیونیسم سوسیال»، و «صهیونیسم تجدیدنظر طلب» تقسیم شد. با این حال تمام این شاخه‌ها در عقیدهٴ پایه یعنی بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و تشکیل دولت یهودی مشترکند(منبع) خود کلمهٴ «صهیونیسم» مشتق شده از «صهیون» (به عبری: ציון)، نام دیگر اورشلیم (که در تورات نیز به آن اشاره شده) می‌باشد. ناتان برنبام برای اولین بار این کلمه را به معنای «ملی گرایی یهودی» در ژورنال «خود-رستگاری» به کار برد. صهیونیسم در ابتدا از مایه‌های مذهبی یهودیان برای اجتماع آنان در اسرائیل وام می‌گرفت، با این حال صهیونیسم مدرن، بیشتر جنبشی سکولار است که بنا به ادعای خودشان در پاسخ به یهودستیزی‌های قرن ۱۹ در اروپا فعالیت می‌کند.  از زمان پایه ریزی کشور اسرائیل، کلمهٴ «صهیونیسم» عموماً به معنای پشتیبانی کردن اسرائیل به عنوان کشوری برای ملت یهود به کار می‌رود.

سال ۱۹۷۴ میلادی مجمع عمومی سازمان ملل متحد با اکثریت آراء، مصوبه‌ای را به تصویب رساند که در آن صهیونیسم به عنوان شکلی از اشکال نژادپرستی معرفی شده بود. این مصوبه در پی شرط گذاری اسرائیل به حذف آن، برای شرکت در کنفرانس صلح مادرید در سال ۱۹۹۱، توسط سازمان ملل ملغی اعلام گردید.

 
 

ادامه مطلب...
نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386  توسط مرتضي  | 


 

نازیسم

 

نازیسم به عنوان یک مفهوم تاریخی، نوعی نظام حکومتی دیکتاتوری سرمایه داری است. فاشیسم و نازیسم اشکال مختلف دیکتاتوری سرمایه داری مالی بزرگ است، که در شرایط بحران حاد (اقتصادی) برای حفظ حکو مت از به قدرت رسیدن کا رگر ان در جامعه حاکم می‌شود، برعلیه سایر بخش‌های سرمایه داری و دیگر بخش‌های جامعه نظیر کارگران. این واژه بعدها در مفهوم گسترده‌تری به کار رفت و به دیگر رژیم‌های دست راستی که دارای ویژگی‌های مشابهی بودند، اطلاق شد. نازیسم نوعی از اندیشه فاشیسم و دیکتاتوری سرمایه مالی می‌‌باشد.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386  توسط مرتضي  | 


بیا با من
بیا تا ما شویم ما
بیا با من
بیا تا دور شویم ما
بیا با من
بیا تا اسمان ها
بیا با من
بریم ان سوی دریا
به جایی که نداریم هیچ خبر ما
بیا با من
بیا تا دور شویم ما
ازین من ها و از این های و هوی ها
بیا با من بسوی بهترین ها
به دور از هر بدی و زشت ترین ها
بیا با من ، بیا با هم شویم ما
نشم تنها ، بشیم ما ، من ، تو ، ایران
گر از دل پاسخم دادی تو ای دوست
بدان من منتظر هستم به امروز
به صبحی دل ببستم تا به امروز
ندانستم که صبح هست منتظر ، دوست
کلید صبح در دست من و توست
بس است دیگر در ازلت نشینی
درین اتاقک خلوت نشینی
در این کلبه را باید که باز کرد
نظر افکن به اطرافت که تنگ است
برای پایکوبی وقت بسیار
هم اکنون وقت ، وقت جنگ شده یار
نه ان جنگی که خونریزی در انست
نه ان جنگی که صلحی هم در انست
نه ان جنگی که بعدش زندگی مرد
نه ان جنگی که یزدان زان گریز است
از ان بی لطفی و بی مهری جنگ
اگر مقصود تو از جنگ اینست
نمی خواهم شود جنگ تا قیامت.

نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386  توسط نادر  | 


ناسیونالیسم

 

ملی‌گرایی یا ناسیونالیسم بصورت کلی به جریان اجتماعی‌ـــ‌سیاسی ِ راست‌گرایی گفته می‌شود که می‌کوشد با نفوذ در ارکان سیاسی کشور در راه اعتلا و ارتقای اساسی باورها، آرمان‌ها، تاریخ، هویت، حقوق و منافع ملت گام بردارد. این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطهٔ گردش تمامی سياست‌های خارجی و داخلی، باعث جهش‌های تکاملی و سرعت بخشيدن به حرکت روبرشد ملل در رسيدن به تمدن جهانی می‌شود.

ناسيوناليسم، در تضاد با باور نوینی است که جهان‌وطنی (انترناسیونالیسم)نام دارد و طرفدار یکی شدن همهٔ مرزها و از میان رفتن مفهوم امروز «کشور» است. ناسیونالیسم با ارائه و بنیان مفاهيمی مانند «عشق به ميهن» و یا «ملت‌پرستی» به جنگ با باورهای انترناسیونالیستی رفته و می‌کوشد کاستی‌های پديد آمده‌ از کارشکنی‌های سيستم‌ها و اشخاص «جهان‌وطن» را برطرف سازد .

ناسيوناليسم در سياست‌ معمولاً به‌عنوان يک زيرمجموعه‌ برای ديگر باورهای همسو شناخته می‌شود و قابليت ارتجاع به «راست و چپ» را داراست.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  توسط مرتضي  | 


از همون اول وقتی خانم معلم از بچه ها می خواست دست بلند کنن ، اون اولین نفری بود که دستشو بلند می کرد و می رفت پای تخته با کمال جرات رو به بچه ها حرف می زد . بچه های دیگه بهش حسادت می کردن ، نه به خاطر اینکه درس بلده ، بلکه به خاطر این شهامتش . خیلی از ماها دیگه اون شهامت سابقو نداریم ، نمی تونیم بریم پای تخته رو به مردم حرف بزنیم . نمی دونم ، شاید از من و تو گذشته باشه ، شاید هم دیگه دوره و زمونه عوض شده . اون وقتا برای شهامت دست می زدن ولی الان باید تاوان سنگینی رو برای این شهامت بپردازی . اون دبستانی با شهامت خبر نداره که الان من و تو چی داریم می کشیم . شهامت فقط وفقط با قلم روی کاغذ نوشته میشه و دیگه هیچ . دست بلند کردن کار خیلی سختی شده . بگذریم... اون دبستانی جسور ، وقتی بزرگ شد فهمید جسارت رو معلم مهربونش بهش یاد داده بود ، نه ترس از درس جواب دادن . ولی الان دیگه خانم معلم نیست تا شهامت رو با یه درجه بالاتر به اون یاد بده . غمگینه که دیگه جسارت رو از امروزفقط باید بشنوه و بنویسه و در مورد تاریخچه ی انسان های جسور مطالعه کنه...   . 

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386  توسط نادر  | 


یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدای مهربون ، هیچ کس نبود . یه شهری بود شلوغ پلوغ  ، پر از ماشین و موتور . ادمای جور واجور . سیاه و سفید ، اخمو و خندون ، تنبل و زرنگ ، با سواد و بی سواد ، خوب و بد ... 
 تو همین شهر بزرگ ، یه مردی زندگی می کنه که هنوز حال و هوای پنجاه و هفت تو سرش مونده . بچه محلامون اسمشو گذاشتن محمود نوستالژی . هر موقع که از خونه  بیرون می اومد ، همسایه ها بهش سلام می دادن ، ولی از وقتی بچه محلا بهش میگن محمود نوستالژی ، دیگه کمتر ادمی بهش سلام می کنه .
محمود نوستال هر روز سر موقع میره سر کار و شب ها وقت و بی وقت بر میگرده خونه پیش زن و بچه هاش (بچه نگو یه دسته گل توی ده شلم... ). ولی محمود خودش به همه سلام میده ، چه اون وقتا که هنوز محمود نوستال نشده بود و چه الان که تقریبا...اره . ناگفته نمونه که این اقا محمود گل گلاب ، اهل سفر و سیاحته . هر از چندگاهی دسته روفقارو میگیره و میره این ور اون ور برای دیدن بدبختی ها ، تا عبرت بگیره و برگرده .
 
نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386  توسط نادر  | 


 لیبرالیسم 

 

اصطلاح لیبرالیسم برگرفته از ریشه لاتینی Liber به معنای آزادی است. لیبرالیسم در قاموس سیاسی نظریه‌ای است که خواهان حفظ درجاتی از آزادی در برابر هر نهادی است که تهدید کننده آزادی بشر باشد. لیبرالیسم در زمینه اندیشه‌های اقتصادی، به معنای مقاومت در برابر تسلط دولت بر حیات اقتصادی در برابر هر نوع انحصار و مداخله دولت در تولید و توزیع ثروت است. اصطلاح دیگری که در این رابطه وجود دارد، لیبرالیسم مذهبی است که به معنای اعتقاد به حق هر کس در انتخاب راه پرستش خداوند یا بی ایمانی است . لیبرالیسم از سویی به یک جریان سیاسی بورژوازی اطلاق می‌شد که در عصر مترقی بودن آن یعنی در زمانی که سرمایه‌داری صنعتی علیه اشرافیت فئودالی مبارزه می‌کرد و درصدد گرفتن قدرت بود، به وجود آمد و رشد کرد .


ادامه مطلب...
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  توسط مرتضي  | 


محافظه‌کاری

 

یک واژهٔ کلی برای جهان بینی‌های سیاسی ،اجتماعی ومذهبی است که هدف اصلی آن نگهداری جامعه وارزشهای موجوداست.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386  توسط مرتضي  |