تبليغاتX
ما سه نفر

فوتبال بازي فرصت ها است.چرا با اين مقدمه مطلبم را شروع ميكنم بعضي از ورزش ها مانند فوتبال گاهي فرصتي ميشوند غير قابل تكرار كه اگر از اين فرصت استفاده نشود باخت را به همراه دارد. فرصتي كه شايد براي چند سال بعد هم  اتفاق نيفتد. ولي ورزشي مثل پرش ارتفاع هم وجود دارد كه ميتوان چندين بار خطا كرد و خطا را تصحيح كرد.

 اگر شخصي، گروهي،حزبي نتواند آزادانه مجال بيان عقايد و اهداف خود را پيدا كند،واقعيت وجودي آنها در حالت پنهان،نهفته به دور از چشم ها خواهد بود.مثال بارز اين گفته گروهي بودند كه دوم خردادي ناميده ميشدند. همچنين تحولات درون يك سيستم نيز ميتواند فرصتي براي يك گروه خاص باشد.در زندگي اگر فرصت شغلي را از دست بدهيم ميتوانيم فرصت بعدي را امتحان كنيم ولي در سياست؟در نظام ايران فرصت كمي براي گروه اندكي بوجود آمده تا منتقد دولت امروز باشند و مجلس جديد را بسازند،اگر من و شما اين فرصت را به خاطر تحت تاثير حرف هاي ديگران قرار گرفتن از دست بدهيم آينده پيشرو خود را نابود كرده ايم.يكي از بهترين تعابير در مورد فرصت را حضرت علي(ع) دارد كه فرصت ها را به ابرهاي آسمان تشبيه ميكند كه سريع ميروند. و از دست دادن آن را به اندوهي گلوگير تعبير ميكند.

نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386  توسط مرتضي  | 


 

 

 پاتوق كه نام ستوني موضوعي در نشريه وبلاگي ما سه نفر است و با پيشنهاد دوستان(تاريخ آغاز 06/07/86) شروع شد به لطف خدا به عدد ده رسيد. تا به حال در مورد ده موضوع متفاوت مطالب گوناگوني  در اين وبلاگ نشر پيدا كرده است كه ما را با انديشه هاي يكديگر آشنا مي كند خوانندگان گرامي ما منتظر نظرات شما هستيم تا پاتوق به عدد 100 برسد.

 

 موضوعات:

1.پاييز

2.مرگ

3.غرور

4.انتظار

5.جسارت

6.اعتماد

7.دانشجو

8.قضاوت

9.آرزو

10.عدالت

نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386  توسط مرتضي  | 


 

 

از مبارزات و ايثارهاي علي در سال‌هاي نخستين بعثت پيامبر و هجرتش به مدينه و بيست و پنج سال تحمل و سكوت سنگين و عبرت‌انگيز او كه بگذريم؛ اكمل عدالت گستري در تاريخ بشريت را در چهره او و حكومت ديني پنج ساله‌اش مي‌بينيم

برادرش عقيل كه به راستي در اداره زندگي عيالواريش محتاج است به او مراجعه مي‌كند. علي خليفه است و اموال و دارايي‌ها در دست او، در برابر تمناي كمك‌خواهي عقيل، ميله آتشين و گداخته را در دست برادر نابينايش مي‌گذارد و از او جويا مي‌شود كه آيا به سوختن علي در نار دوزخ براي كمك به خويشاوندانش از بيت‌المال رضايت مي‌دهد؟ 

عدل علي آنچنان سخت است كه برادرش از او رويگردان مي‌شود و به خصم او معاويه پناه مي‌آورد. بايد درس مراعات حقوق مردم را از علي گرفت كه در برابر طلحه و زبير و خواهش آنها در فزون‌خواهي، با خاموش ساختن شمع بيت‌المال و روشن كردن شمع خانه خود، ناگفته‌ها را به نيكوترين شيوه بيان كرد و راضي به تمكين اين خواسته‌هاي نابجا نشد، هر چند طلحه، طلحه‌الخير باشد و زبير پسر عمه‌اش و هر دو از شخصيت‌هاي قابل احترام و محبوب پيامبر و حتي از حاميان علي در ثقيفه و كمك‌كنندگان به خلافتش پس از عثمان و آنقدر مطرح كه خودشان نيز نامزد خلافت پس از عمر باشند

در حكومت علي، واليش همان سه درهمي مي‌گيرد كه غلامش از بيت‌المال مي‌گرفت. علي امام و خليفه مسلمين است ولي در زندگيش به نان جوين بسنده مي‌كند وعمارتش را در كوفه، محقر بنا مي‌نهد. به او خبر مي‌دهند كه والي و كارگزارش در بصره در يك جشن عروسي حضور پيدا كرده كه سفره‌اش رنگارنگ بوده و فقط اعيان و متمكنين در آن حاضر بودند، بدو نامه مي‌نويسد و او را مورد نكوهش قرار داده و عزلش مي‌كند

 

 

آيا دروغ بود عدالت/ دروغ بود عشق/ و مرداني كه به آسمان رسيدند؟/ اي شهر چگونه پلكهايت را بسته‌اي/ بر رقص عروسكها/ وقتي مردان رستاخيز تعظيم مي‌كنند/ و بزرگ مي‌شوند و بر برگه حقوق نماز وحشت مي‌خوانند

 

سلام، آقاي شعار/ سلام، آقاي هوار/ سلام، آقاي سه طبقه/ آقاي شش طبقه/ آقاي نه طبقه/ آقاي محلل/ سهام كارخانه‌ات چند صد ميليارد؟

 

ايشان فرزند فلاني‌اند!/ قبول كن به عدالت نمي‌رسيم/ از دست توله‌هاي خرس!

 

به اميد روزي كه عدالت حكمفرما شود نه...

 

نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386  توسط مرتضي  | 


 

موضوعي که اين هفته مي خواهم با شما بحث کنم ، موضوع عدالت مي باشد.شايد بهتر باشد در ابتداي سخن به عنوان کردن برخي معاني از اين کلمه ي شيرين بپردازم تا بحث با اندکي پيش زمينه اغاز شود.عدالت در نظر بسياري از متفکران غربي اين چنين معني مي شود که هر فردي بتواند از دنياي واحد و نعمت هاي ان به طور مشترک و معين بهره مند شود.غربي ها عدالت را در دعاوي ها مي جويند.در دادگاه ها مي جويند.از نظر يک فرد عام غربي ،عدالت يعني تنفس هواي تازه،همان هوايي که همسايه تنفس مي کند.عدالت يعني استقاده از خانه و اجناس دولتي و پرداخت ماهانه قسطي کم و محدود و معين.ولي عدالت از نظرما ایرانیان مفهوم دیگری دارد.ما ایرانیان چون از دیرباز طعم شیرین عدالت را نچشیده ایم،بنابراین عدالت را بطور کاملا شخصی معنی می کنیم.عدالت برای من عدالت برای تو.ایرانی ها برای عدالت جنگیده اند و تنها محصول این جنگ ها،حکومت قانون بی عدالتی بوده و بس.پدران ما نتوانسته اند عدالت را برای من و تو بشکافند چون خود با بی عدالتی بزرگ شده اند و رشد یافته اند.ایا این خود عدالت است که در اوج بی عدالتی بزرگ شویم؟فرزندان ما چه خواهند خواست از عدالت؟ایا همین عدالت را می خواهند که که هم اکنون حکمفرماست؟تضاد طبقاتی شدید و محرومیت های همیشگی من و تو؟
ما در نهایت بی عدالتی پای صندوق های قلابی رای می رویم و انتخاب بی انتخابی می کنیم.فرد نا عادل روی کار می ایدو تمامی عقده ها و گره های زندگی خود و بی عدالتی درگیر شده به ان را از حلقوم من و تو بیرون می کشد و پس از چند سال،صحنه ی بی عدالتی های ایران را ترک می کند تا ایران در اتش بی عدالتی همچنان شعله ور بسوزد،بگذریم که در این اتش ما می سوزیم نه هیچ کس دیگر.
چندی پیش مطلب جالبی را خواندم از ابر مرد قانون،افلاطون.شخصیت افلاطون هنوز مورد بحث و موشکافی قرار دارد ولی چون با بی عدالتی بزرگ شده ام،نتوانستم سر از حرف هایش در بیاورم و فقط بسنده می کنم به یک جمله ی بسیار زیبا و غنی از وی.چهار صفت ادمی را بس است:یکی خرد و دیگری شجاعت،اعتدال و سرانجام عدالت.
از نظر افلاطون عدالت یعنی فهمیدن معنای دو کلمه ی متضاد دادگری و بیدادگری.حاکم مورد اطمینان مردم دادگری می کند از مظلوم و حاکم ستمگر بیداد می کند.حال پا را فراتر می گذاریم و به بحث در مورد اندیشه ها و عقاید حضرت علی (ع)می پردازیم.علی (ع)با درخواست و اجبار کوفیان در راس حکومت قرار گرفت.شروطی که در ابتدا بیان نمود تماما بوی عدالت و بهره مندی همه جانبه ی مردم از خزانه ی مملکتی می داد.علی حکومت را پذیرفت نه به خاطر اینکه فقرای شب زنده دار و منتظر به دستان او بهره گیرند،بلکه حکومت را پذیرفت تا عدالت را به حاکمان و فرمانروایان ممالک مختلف بیاموزد.دانشگاهی که علی به همت طرفدارانش بازگشایی کرده بود دیری نپایید که از سوی برخی نا عادلان تخریب شد و ما ماندیم و کتاب ها و سخنانی که هنوزم که هنوزه به خود جامه ی عمل نپوشیده است.


                هر کس ز خزانه برد چیزی       گفتند مبر که این گناه است
 
                تعقیب نموده و گرفتند              دزد نگرفته پادشاه است.

نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386  توسط نادر  | 


با شنيدن كلمه عدالت هميشه بياد اين كلام حضرت علي(ع) مي افتم كه "در جائي كه بخشش هست،عدالت وجود ندارد" اين كلام مي رسونه كه توي هر جامعه اي كه بخشش وجود داشته باشه عدالت از آن جامعه رخت بر بسته چه برسه به جامعه اي كه بخشش در آن به صورت عرف در آمده باشه،كه ميشه جشن ها و مراسم هائي كه در ايام مختلف و به مناسبت كمك به مستضعفين در كشورمون برگزار ميشود را از مصاديق همين بخشش ها دانست،در واقع اين جشن ها نمادي از بي عدالتي در جامعه را به رخ مي كشد.

با وجود عدالت هرمخلوقي كه در هستي وجود دارد(تمامي كائنات و آسمانها و زمين و...) در جاي خود قرار دارد وبا وجود بخشندگي آنها را از جاي خود خارج مي كند پس عدالت برتر از بخشندگي است.

از مؤلفه هاي اصلي عدالت بايد به توزيع عادلانه امكانات مادي و معنوي اشاره كرد،امكانات مادي شامل ثروت وامكانات معنوي شامل كسب علم و دانش و امكان برخورداري مساوي همه افراد از قدرت و اطلاعات است كه در اين صورت جنس و نژاد و مذهب ِبرتر وجود نخواهد داشت چرا كه همه انسانها از لحاظ فطرت دروني برابرند.

مطلب ديگري كه با شنيدن لغت عدالت به ذهن خطور ميكند حديث قدسي است كه مربوط به ظهور حضرت ولي عصر (عج) مي شود كه جهان بوسيله حضرتش از هر گونه زشتي و ستم پاكيزه مي شود و هيچ كس به ديگري ستم نمي كند و عدالت بر پا مي شود در نتيجه عدالت و ستم هم زمان با وجود نخواهد داشت و از بين بردن ظلم و ستم در روابط و جوامع انساني از جلوه هاي عدل است.

نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386  توسط محمد  | 


 

 

آرزو و تخيل و رويا و هرچه كه اسم آن را بگذاريم باعث تغيير روحيه واحساس شادابي ما ميشود،اين را من نميگويم بلكه در خبري كه چند روز پيش در سايت ايسنا خواندم دانشمندان  ميگويند:

"نتايج تحقيقات اخير نشان مي‌دهد؛ وقتي افراد در تخيل خود بلند پروازي مي‌كنند، زندگي آنها از سلامت بيشتري برخوردار مي‌شود."

ولي آيا در اين دوران سخت كه هيچ آينده اي نمي توان براي خود پيش بيني كرد ميتوان با فراغ بال آرزو كرد.

ادامه خبر را ميخوانم و در احوالاتم غرق ميشوم:

" به گزارش سرويس بهداشت و درمان خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از خوزستان، نتايج يك تحقيق در كالج دارتموت نشان داد: هنگام خيال پردازي، مغز ما در حال انجام يك كار بسيار مهم است.

در اين مطالعه محققان سعي كردند با استفاده از عكس‌برداري از مغز دريابند، هنگامي كه فرد در حال خيال پردازي است دقيقا چه اتفاقي مي‌افتد.

دكتر آوروم جورين ريس، متخصص روانشناسي در آتلانتا، اظهار داشت: زماني كه مغز به علت خيال پردازي فعال نيست، امور بسيار مهمي در آن پردازش مي‌شوند.

اين متخصص، براي درمان بيمارانش از روش خيال پردازي استفاده مي‌كند. "

بيشتر نويسندگان بزرگ دنيا خيال پردازاني بودند كه آن چيزي را كه نميتوانستند در واقعيت براي خود تصور كنند در ذهن خود مي ساختند. رمان ها و داستان هاي زيبايي خوانده ايم كه اين مسئله در آنها به روشني ديده ميشود.

دانشمندان همچنين مي‌گويند؛ وقتي ذهن فرد در حال پرداختن به تخيل است از واقعيت فاصله مي‌گيرد و آينده‌اي درخشان براي خود تصور ‌كرده و در واقع باعث شادي بيشتر خود مي‌شود. همين امر اضطراب و فشار رواني را از فرد دور مي‌كند.

تا وقتي كه آرزو بر جوانان عيب نيست آرزو كنيد.

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  توسط مرتضي  | 


 

پيرمرد خود را جلوي اينه رسانده بود.بعد از مدتها دوباره خود را در اينه مي ديد.از اخرين باري که خودش را در اينه ديده بود تقريبا سي سال مي گذشت و ان چهره کجا و اين چهره کجا.چشمانش را بسته بود و دلش مضطرب بود.مي ترسيد ديدگانش را باز کند تا شاهد چهره اي ديگر باشد.درافکارش مدام صحنه هاي چند سال پيش را مرور مي کرد و عرق سردي روي پيشاني اش نشسته بود.وقتي از اين افکار فارغ شد، تصميم گرفت چشمانش را باز کند ولي باز هم محتاط بود.پسرک جواني بيست و اندي ساله ناگهان در را باز کرد، پيرمرد بي اختيار چشمانش را باز کرد.چهره ي شاداب سي سال پيش خود را ديد. پسرک با جسارت تمام و بدون سلام کفش هايش را از پا دراورد و جلو امد.پیرمرد سلام داد،پسرک با بی اعتنایی از مقابلش رد شد.این حرکات برای پیرمرد تکراری بود و بیشتر از این هم انتظاری از پسرک نداشت.تصمیم گرفت دوباره به سمت اینه برود.چشمانش را بست.از ده شمرد .به چهار که رسید،دخترک جوان سلام کرد.پیرمرد با شعفی فراوان چشم باز کرد و سلام داد و دخترک را در اغوش گرفت.دخترک بلافاصله از اغوش پیرمرد جدا شد و پولی را که روی میز مطاله اش بود برداشت و رفت.هنوزپیرمرد از دیدن دخترک سیر نشده بود.اندکی در فکر فرو رفت و خواست فکر در اینه دیدن خود را از سرش بیرون کند که نتوانست.دوباره برگشت و این بار چشمانش کاملا باز بود.چین و چروک های روی پیشانی اش را شمرد،موهای سپیدش را نتوانست بشمرد چون تعدادشان از انگشتان دستش خیلی زیاد بود.صحنه های سی سال پیش جلوی چشمش بود.ضربان قلبش را نمی توانست بشمرد.به تفاوت ها می نگریست.به نسل ها فکر می کرد.به انقلابی که خود در ان حضور داشت و به این انقلابی که بی صدا جوانک های امروزی کرده اند.به ارزوها می اندیشید،سی سال پیش چه ارزوهایی در سر داشت و امروز چه ارزوهایی در سر دارند.پیرمرد غمگین بود از اینکه جوانی ان سالهای خود را به پای انقلابی گذاشته بود که الان حتی اسمی هم از ان باقی نمانده است.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  توسط نادر  | 


 

شايد وقتي ازم بپرسن آرزوت چيه،در جواب يه چيزائي بگم،كه يا از سر بي تفاوتي و بي حوصلگي يا از سر عجله،اما مطمئنا ً وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم در اكثر اوقات ما در به سؤال درباره آرزوهامون به دلايلي جواب حقيقي رو نمي ديم يا اگر حداقل جوابمون حرف دلمون باشه وحقيقي،آرزوهاي ناقصي مي كنيم؛مثلا ًدر مورد خودم و هم سن و سالهاي خودم تو مقوله ي كسب علم،بجاي اينكه رسيدن به كنه علم و شناخت از دنياي اطراف آرزومون باشه رسيدن به يك مدرك آرزو شده،يا وقتي از يه بچه مي پرسي آرزوت چيه شايد در نهايت بگه من يه اتاق پر از شكلات مي خوام (كه از آرزوهاي دوران بچگي خودم بود) ولي هيچ وقت نميگه "من يه كارخونه شكلات سازي مي خوام".

كاش آرزوهامون كامل باشه،ما كه داريم آرزو مي كنيم چه بهتر كه آرزوهامون تموم نشدني باشه؛حالا كه به اين نتيجه رسيديم كه بايد آرزو كامل باشه و تموم نشدني،دست يافتني بودن اونم مطرح ميشه،واقعا ً اين مهم نيست به آرزومون برسيم يا اينكه ما فقط آرزوهايي رو تو ذهنمون مي پرورونيم و مهم نيست بهش برسيم و شايد افرادي باشند كه آرزو براشون جنبه دست نيافتني اش مهمه و آرزويي كه دست يافتني باشه ديگه براشون آرزو نيست و ارزش آرزو رو توي دست نيافتني بودنش ميدونن،اين افراد بيشتر از روي احساس آرزو مي كنن تا از سرمنطق،كه منطقي ها براي رسيدن به آرزوهاشون با هدف قرار دادن اون تمام برنامه هاشون رو در رسيدن به اون آرزو مي چينند و قبل از مرگ به آرزوشون مي رسند.

با هزار اميد به آرزومون مي رسيم اما با به واقعيت بدل شدنش اظهار پشيموني مي كنيم و متوجه ميشيم كه اصلا ًبراي اون آرزو ساخته نشديم و به كل اشتباه آرزو كرديم؛ يا شايد به آرزومون برسيم اما متوجه اين تحقق نميشيم،شايد از فرط ناچيزي و كوچكي شون باشه.

به نظرت كسي پيدا ميشه كه آرزويي نداشته باشه،اگه چنين كسي وجود داشته باشه سخت در اشتباهه و چه بهتره كه هميشه ليستي از آرزهامون رو هميشه همراهمون داشته باشيم تا اگر يه پري جلومون ظاهر شد و گفت زود،تند،سريع يه آرزو كن،كم نياريم.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  توسط محمد  | 


هميشه در مذمت بي صبري و عجله در رفتار و در پي آن در بعد دروني كه در قضاوت نماد پيدا مي كند،گفته اند و مي گويند بارها، كه مهم چرائي كثرت نكوهش اين امر يعني قضاوت،خصوصا از نوع تعجيلي آن،صحبت به ميان آمده،آيا براستي ما خود قاضيان خوبي براي قضاوت و پاسخ به اين سوال نيستيم،آيا نه اينكه در پي هر بار قضاوت عجولانه،سرزنش خود را در پيش مي گيريم،در واقع در دادگاه وجدان خود قاضي و خود محكوميم. حال،اين قاضي خود محكوم را چه مي شود،آيا نبايد در پي اصلاح اين صفت نا پسند بر آيد،كه براي اصلاح و تعجيل در رفع اين خوي،راهي جز فرار به سوي وراي اين خوي نيست،يعني به عكس،فرض را بر پسنديده ترين حالت ممكن يك موضوع قرار دادن و نيكي آن امر و در پي آن در مواجهه با افراد، فرض را بر نيكي آن فرد قرار دادن،تا وقتي كه خلاف آن ثابت نشود و بنيان آن فرايض را به هم نريزد. اما حالت ديگري كه وجود دارد ذهنيت نه يك نفر،بلكه ذهنيت جمعي است كه در اصل قضاوت يك جامعه را نسبت به يك موضوع مي رساند كه همگي در نبود آن موضوع متفق القول درباره آن نظر مي دهند،در اين مورد آيا مي توان گفت كه قضاوت (همان قضاوت عجولانه مورد نظر نگارنده)صورت گرفته است،آيا ميتوان اتفاق نظر يك جمع بر سر يك موضوع را منكر شد و خط باطل بر آن كشيد،آيا انكار اتفاق نظر يك جمع چيزي غير از رسوائي خود نيست؟ پيش آمدن چنين حالتي،نقص كدام طرف اين قضاوت و وجود چنين ذهنيتي(خواه صحيح،خواه نادرست) را مي رساند؟ در جهت رفع اين شبهه،با توجه به وجود كاملترين مرجع(دين) و رجوع به كلام بزرگان آن مي توان حقيقت را در كلام آنان جست.در كلام ائمه اطهار و بزرگان دين بارها ذكر شده كه فرد با ايمان همواره بايد در جامعه به گونه اي ظاهر شود كه راه هر گونه قضاوت كج و مريض را نسبت به خود ببندد،و در صورت عدم وجود منبع اين قضاوت و ذهنيت اشتباه،قضاوت سوئي هم رخ نخواهد داد.
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  توسط محمد  | 


قضاوت واژه اي است که هرگاه مي شنويم ، ناخداگاه ذهنمان معطوف مي شود به قاضي و دادگاه .به جرم و جنايت و خلاف کاري .ولي ديدگاه و نظرات در رابطه با اين موضوع متفاوت است چرا که بسياري از مردم دنيا کم و بيش با اين موضوع سر و کار دارند .به نظر بنده افراد در يک تقسيم بندي دوگانه قرار مي گيرند .يک دسته راديو وار حرافي مي کنند ، و دسته ي ديگر قبل از بيان عقيده ، مدت ها غرق در تفکر مي شوند ، چه بسا دسته ي اول برخي مواقع دچار مشکل شده و زبان خويش موجب بلاي خويش شده است .و اما دسته ي دوم که در مملکت ما خيلي کم و محدود هستند ، به نوعي دوست ندارند سريع قضاوت کنند و با جمع اوري اطلاعات از منابع معتبر و اندیشه در مورد موضوع ، سرانجام با رعایت احتیاط و احترام به بیان عقیده می پردازند .این موضوع قابل بسط به سایر ملل و کشورها نیز هست و این تقسیم بندی دوگانه شامل همه ی افراد کره ی خاکی خواهد بود.اکثر ما انسانها دوست داریم بر علیه فردی هجوم بیاوریم و بعد از خرابی و ویرانی تازه متوجه می شویم که خیلی سریع قضاوت کرده ایم و پشیمانی گریبان گیر خواهد بود.مشکل مملکت ما هم همین بود.چرا که ما قضاوت را سرلوحه ی تمامی کارهای خویش قرار دادیم و دریغ از اندکی تامل.مثال های متنوعی را می توان در این باره بیان کرد و من در اینجا مایلم در مورد شخص اول مملکت و یا دیگر مقامات ارشد جامعه صحبت کنم.در اغاز انقلاب و دگرگونی مقاماتی که در ایران رخ داد،بیشتر افراد نگرش مثبت در مورد بزرگان داشتند در صورتی که عده ای خیره به دوردست ها و محول کردن شرایط به زمان و گذر زمان بودند.خیلی دوست دارم نظر تک تک مردم را درباره ی نگرش ان دوره و عقاید این دوره سوال کنم تا دریابم که اشتباه نکرده ام.جوانانی به سن و سال من در بحبوحه ی قیام و سرکوبی قرار دارند و با هر جرقه ای حاضر در میدان خواهند بود.ولی چرا بزرگ ترهای ما در ان دوره سریع قضاوت کردند و فکر کردن را به ما محول کردند در صورتی که دیگر کار از کار گذشته است؟فکر نان و اب و چرخاندن خانواده و برخی دلزدگی ها و به عبارتی شاید برگرداندن دینی که خود نه بوده و نه هم اکنون هست و فقط شکلی مبهم و نقلی به دست من و تو رسیده است،بوده.به هر حال اگر قضاوت های سریع و فرمایشی از ریشه در کشور ما کنده شود و سعی شود که قبل از هر قضاوتی فکر کنیم،دیگر مجبور به تحمل سختی نخواهیم بود.
نتیجه گیری:
"ملت محترم و سلحشور ایران،لطفا قبل از بیان نظرات خود،ان را در دهان مزه مزه کرده و ساعت ها فکر کنید و تا مطمین نشده اید ان را اظهار ننمایید."             پایان...
نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386  توسط نادر  | 


 

 

 به ندرت پيش مي آمد كه اتوبوس آن خط خلوت باشد.

همه روي صندلي نشسته بودند.

شايد به همين دليل سر وصدايي از داخل اتوبوس بلند نمي شد. سكوتي در فضا پيچيده بود.

 در اين ميان زني كه حجابش در ميانه بود خطاب به بغل دستي اش كه جوانكي بود رنگ و رو رفته با لباس هاي نا مرتب فرياد زد :بي تربيت و پدرسوخته از خودت خجالت نمي كشي؟

ذره اي عقل و شعور تو اون كله كودنت نيست؟

بعد با صداي بلندتر خطاب به راننده اتوبوس گفت: آقاي راننده اين كثافتا كين كه سوار اتوبوسشون ميكنيد؟   

اينا بايد تربيت بشن...

در اين ميان چند تن از مردان زورمند كه در اتوبوس جا خوش كرده بودند به خود امدند و به طرف جوانك رفتند جوانك كه از سر وصداي زن به وحشت افتاده بودند با ديدن مردان زورمند وحشتش بيشتر شد گفت: ببخشيد اشتباه كردم!

هنوز اين واژه ها از زبان جوانك خارج نشده بود كه يكي از زورمندترين مردان در حالي كه بايك دست او را از جايش بلند كرد گفت: چي چي رو ببخشم پدر سوخته! اين كارا مگه بخشش هم داره؟

خلاصه چند نفري دست وپاي جوانك را گرفتند و به طرف در اتوبوس بردند  راننده هم نامردي نكرد و پس از متوقف كردن اتوبوس در جلو را باز كرد تا زورمندترين مردان كه رگ غيرتشان رنگ رخسارشان را سرخ و خونين كرده بود، جوانك را به بيرون اتوبوس پرتاب كنند.

لحظه اي بعد جوانك در حاشيه بزرگراه نقش زمين شده بود و به سختي مي ناليد. اتوبوس به راه خود ادامه داد و غيرتمندترين مردان در ميان تشويق مسافران اتوبوس به جاي خود بازگشتند در حالي كه كم از احساس قهرماني نداشتند.

زن اما دست بردار نبود و همچنان به جوانك بد وبيراه ميگفت: احمق بيشعور !خجالت نميكشه كه در كنار يك خانم متشخص دست مي كنه تو دماغش!

درست نمي دانم پس از اداي اين جمله به زورمندترين و غيرتمندترين مردان و مشوقان پر حرارت آنها چه حالي دست داد.

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386  توسط مرتضي  | 


ازادی واژه ای است که بسیاری از ملت های جهان به دنبال معنی وتفسیر ان می باشند و هنوز به درک واقعی ان نرسیده اند . شاید مفهوم ازادی برای ملل مختلف متفاوت باشد ، ولی در کل به یک درک واحد جهانی از این واژه خواهیم رسید . کلمه ی ازادی ممکن است از طریق یک فکر قدرتمند به جامعه القا شود ، و یا ممکن است افراد ان را بخواهند ، که باز هم در نهایت به همان فکر غالب می رسیم . فرد ازادیخواه ، ازادی را در اهداف و امیال خود معنی می کند که شاید درخور روحیات سایر افراد نباشد و یا اصلا بخشی از جامعه به دنبال ازادی نباشند و رسیدن به اهداف خود را در سایه ی فرد مقتدر بدانند . گستره ی معنی واژه ی ازادی بسیار وسیع می باشد و به همین منظور بنده از مقایسه ی معانی مختلف این واژه در کشور های مختلف صرفنظر کرده و به کالبد شکافی ازادی در میهن عزیزم ایران می پردازم .
از انجایی که مطلع هستید ، کشور ایران از دیرباز زیر سلطه ی خودی و بیگانه بوده است . بنابراین من و شما از ازادی درک واقعی نخواهیم داشت و بایستی به تفسیر انچه دست نیافتنی است بپردازیم . حکومت های مختلفی همچون نسیم کوتاه ولی سرد و خشن از سرزمین اریایی ها عبور کرده ، گاه از جانب شمال و گاه از جانب شمال شرقی و هر بار این من وما بوده ایم که در معرض سخت ترین حوادث دچار گشته ایم و تا امده ایم به ازادی برسیم ، نیشخند زده و مثل اون کاراکتر کارتونی (منظورم کایوت و رادرانر بود) فرار کرده است . اول هخامنشیان بعد ساسانیان و بعد و بعدهای دیگر با هدف و مقصودی به جز ازادی وارد سرزمین ما شدند . ظلم و بیگاری و در دل دفن کردن ارزوهای من و تو ، اولین و اخرین هدف خاص این ابرقدرتان داخلی بوده و حال که به این برهه از زمان رسیده ایم شکل و نوع این ظلم عوض شده و مجبوریم که ازادی را در کشورهای خارجی و بیگانه از زبان مطبوعات و فیلم ها و سریال ها ببینیم . خیلی سخت است پرنده در قفس باشد و قفس در باغچه ای خوش و خرم . ایرانیان تا به این لحظه در افکار خود بارها و بارها ازادی را پرورانده اند ولی چون زبان ازادی را نداشته اند ، به ناچار هر از چند گاهی دست به خرابی زده اند و بی خبر از اینکه این خرابی ها فرصت خوبی است برای اهل ظلم . بعد از روزگاران کهن ، می رسیم به دوران به اصطلاح روشن رضاخانی . در ان زمان در چهاردیواری های من و تو هم خبری از ازادی نبود چه برسد به ازادی اجتماعی و سیاسی . ایران در ان روزگاران نوار تازه ای از ظلم و بیداد را طی می کرد و بیگانه پشتیبان خرابی و به حراج کشیدن مملکت ما . و سرانجام محمدرضا با فکر بی فکری و زرق و برق بخشیدن به کاباره ها و وارد کردن جعبه ی جادویی به تک تک خانه ها و به تصویر کشیدن زنان عریان ، ازادی عجیبی را وارد اذهان جوانان هرهری مذهب نمود ولی این هم باب میل من و تو نبود . بعد از انقلاب و عوض کردن ایران قدیم به ایران نو ، ازادی دیگر به طور کامل رخت بربست و به جایی رفت که عرب.... .
حالا مانده ایم من و تو . چه کنیم با این ازادی . من ازادی را دوست دارم ، تو ازادی را دوست داری ، پس بتاز بسوی ازادی . در اخر می خواهم ازادی را ان طور که خود می خواهم معنی کنم : "ازادی نفس کشیدن در هوای تازه است " .
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386  توسط نادر  | 


 

"ما کمترین آزادی را که میخواهیم آن را هم نداریم."

بخشی از سخنان خاتمی در دانشگاه تهران:

 

"خاتمی همچنین در ادامه در پاسخ به سوالی درباره اظهارات اخیر احمد جنتی دبیر شورای نگهبان درباره اصل برائت نامزدهای انتخابات ، گفت: مردم می‌خواهند به كسانی كه مورد توجهشان هستند رأی دهند ، چه حقی داریم به جای مردم تصمیم بگیریم و كسانی كه مورد تأیید مردم هستند را از آن‌جا كه صلاحیت‌ شان برای شش یا ‌دوازده نفر احراز نشده ردصلاحیت كنیم. پس چه قدر باید به مردم بی‌اعتنا باشیم كه بگوییم اكثریت اشتباه می‌كند و اعضای شورای نگهبان درست می‌گویند !"

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386  توسط مرتضي  | 


 

 

یاد گرفته اند دانشگاه درست کنند آن هم نه به اندازه دانشجو ها بلکه بیشتر از آنها این خیلی خوب است اصلا عالی است ولی آیا دانشگاه بدون امکانات را میتوان دانشگاه نامید آیا ما را یاد دانشگاه میاندازد . دانشجو حق اعتراض ندارد نه به وضع دانشگاه و نه سیاست های دولت اگر اعتراض کند ستاره میگیرد، میره تو بدها.حق بدهید اگر کسی در انتخابات شرکت نکند اینقدر بی اعتمادی آوردید، اینقدر دروغ گفته اید که دیگر کسی امید ندارد. تا این ستاره ها ادامه دارند تنهای تنهایید.

نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386  توسط مرتضي  | 


 

 اون قدیما وقتی فرد دانشجویی می رفت به یه شهرستان برای تحصیل،با خودش فرهنگ شهر خودش رو می برد اونجا. بیشتر شهرستانهای کشورمان که در خواب و رویای فرهنگ و تکنولوژی به سر می بردن، با اومدن دانشجویان محترم،لذت فرهنگ پایتخت رو تجربه می کردن.حرف زدن ها و معاشرت هاشون به یکباره عوض شد.بیشترشون دیگه سر یه پنج تومنی با آقای راننده ی تاکسی زدو خورد نمی کردن.جالبه که بگم طرز راه رفتن و نگاه کردنشون هم عوض شد.مهم نبود اون آقا یا خانم عزیز دانشجو چی می خونه،و از چه خانواده و اصل و نسبیه،مهم این بود که اون حامل فرهنگ پایتخته.حالا بگذریم از این که فرهنگ خود دانشجو فتوکپی فرهنگ جای دیگه ای بود. مدتها با همین طرز فکر گذشت.آزادی که در شهرستان بود،هیچ جای دنیا برای دانشجویان محترم پیدا نمی شد. موقع ثبت نام ، تمام فکر و ذکرش پیش (...) بود . بلا فاصله بعد از ثبت نام به همراه پدر و مادر عزیز و زحمتکش تو خیابونای محل مورد نظر چرخ می زدن و از قیمت خونه ها گرفته تا نرخ تاکسی ها رو آمار می گرفتن . مادر فداکار خوشحال از این که  فرزندش می خواد آقا مهندس یا آقا دکتر (خانم مهندس یا خانم دکتر)بشه و پدر زحمتکش که کارد می زدی خونش درنمی یومد،عصبانی از اینکه باید از این به بعد شبها هم کارکنه .رویاهای آقا و خانم با سواد به همین نحو می گذشت تا اینکه پا به ترم دوم می گذاشت . ترم دوم به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با ترم اول نبود . فرهنگ پایتخت تو ترم اول جای خودشو به فرهنگ بیگانه می داد. طرز آرایش مو و پوشش رو که خودتون خبر دارین . حالا دیگه همه با هم تو دانشگاه جفت شده بودن . دختر خانوما رو نگو که انگاری از قفس آزاد شده باشن . چشماشون دوتا بود که هیچ ، چهارپنج تای دیگه از دخترای چشم و گوش بسته قرض می گرفتن و پی جفت مناسب (قانون زیبای جنگل معنی شد!). آقا پسرای جوون و ترگل برگل حالا صاحب سیگار شده بودن و بلا فاصله وقتی چشمشون به یه خانم محترم (شدیدا محترم )می خورد،سریع سیگارشونو روشن می کردن و با تحمل سر درد تخیلی ، مشغول به تناول کردن دود و کربن می شدن. حالا دیگه کار به جایی رسیده بود که اهالی با صفای شهرستان هم سیگار (برگ) می کشیدن و لباسای رنگ و وارنگ با پول بازوهاشون می خریدن و می پوشیدن.همین طور روزگاران گذشت تا اینکه تمامی چشم و گوش های موجود در تهران ، شهرستان ها ،روستاها، بخش ها ، ده کوره ها و در کل ایران (Persian) به یکباره باز شد و دست بیگانه ای که از بعد انقلاب باشکوه و ارزشمند 1357 شروع به کار کرده بود،به موفقیت رسید . حالا دیگه زمان ،زمان صادرات ضد اخلاقیات به تمامی اقصی نقاط ایران بود .بگذریم و از اصل مطلب دور نشیم.ترم های بعدی رو هم به همین منوال می گذروندن تا اینکه نوبت به ترم اولی ها می شد. اونا هم همین مشقی رو که ترم بالایی ها نوشتن رو می نوشتن. خدا بیامرزه یه رفیقی داشتیم که همیشه می گفت"خدا پدرومادر آقای جاسبی رو بیامرزه که سالیانه چند صد هزار و هزار و هزار آدم تحصیل کرده و باشخصیت تحویل جامعه می ده(علامت تعجب!!!)". نمی دونم چی بگم ، ولی مطمئنم که بقیه قصه رو خودتون بهتر از من شاید بدونید.شاید خودتون هم دانشجوی شهرستان باشید یا اینکه...  .
همین تئوری ای که توی دانشگاه آزاد اجرا شد،حاصل فکر یه آدمی بود که الان داره به ریش من و تو می خنده که تونسته با مشغول کردن دانشجویان به این طور کارهای مسخره،راه رو برای سایر دیکتاتورهای جمهوری اسلامی باز کنه و از حذف کنکور گرفته تا ارزون کردن قیمت سیگار و کراک و... چند سال دیگه هم روی تخت سلطنت بنشینه و لذت ببره.  

نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386  توسط نادر  | 


 

 

 

 

 فاصله بین اعتماد و عدم اعتماد شاید به اندازه یک تار مو نباشد. این روزها بیشتر از هر چیزی قضاوت های  عجولانه این جماعت آزارم می دهد. بر اساس توهمات ذهنی خود به راحتی دیوار اعتماد را می شکنند و از یک دوست در ذهن خود دشمنی خطرناک می سازند. و محیط دوستانه را تبدیل به جایی  می کنن که دیگر  نمی شود در آنجا نفس کشید. یکی نیست بگه آخه آقای رئیس بزرگ که به همه شک داری برای یه بار هم شده به خودت شک کن نکنه داری اشتباه قضاوت می کنی آخه همه چیز اونجوری که تو فکر می کنی نیست.

نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386  توسط مرتضي  | 


بعضي وقتا بي دليل بايد اعتماد كرد،مثل كسي كه مي خواد قاچاقي بره خارج از كشور،بايد بي چون و چرا به اون قاچاقچي اعتماد كنه چون چاره اي جز اين نداره،حالا براي آدماي اين دوره زمونه لازم نيست همچين مساله اي پيش بياد چون زندگيمون پر شده از اين بي دليل اعتماد كردن ها،انگار هر لحظه داريم قاچاق مي شيم،توي خريدن يه جنس،تو يه معامله كه بعدا صداي ناجورش در اومد مي بيني خيلي هي مثل تو چوب اين بي دليل اعتماد كردن ها رو خوردن.توي رفاقتامون و از همه مهمتر حين تشكيل يه زندگي جديد تو بايد اعتماد كني چون مجبوري اعتماد كني،طرف مقابلت هم بايد اعتماد كنه و خودش هم به خوبي مي دونه كه مجبوره اعتماد كنه.

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386  توسط محمد  | 


شايد شنيده باشي در اكثر كشورهاي صنعتي و پيشرفته بعضي جوانها و دانشجوها با هدف خاص خودشون كه مي تونه تجربه شرايط متفاوت يا تنوع ياموارد ديگه كارتن خوابي يا خيابون خوابي رو تجربه مي كنند،با تمام خطرهائي كه مي تونه در پي داشته باشه كه با آگاهي از خطرهائي كه مي تونه در اين كار يا امثال اين عمل وجود داشته باشه اين عمل رو در يك طبقه از رفتارهاي اجتماعي قرار مي دهد.اينگونه رفتارها كه همگي اشتراكشان در خطرها يا مشكلاتي است كه امكان مانع انجام اون رفتار بشن ،مفهوم خاصي رو القا مي كنند كه براي يك فرد آرمانگرا مورد نكوهش كه نيست قابل تحسين هم هست.

جسارت مي تونه نامي براي اينگونه رفتارها باشه،البته جسارت به خرج دادن نه جسارت كردن كه منظور اين نوشته همان جسارت از نوع خرج كردني است يعني چيزي كه تو چنته داريم ونشون مي ديم.

جسارت و جووني خيلي به هم نزديكند و با هم معني پيدا مي كنند،عموما شروع به هر امري و گذاشتن هر بنيادي نيازمند يه استارت قويه كه انجا پاي جسارت وسط كشيده مي شه كه با شور و حال جواني همراه مي شه و به ثمر مي رسه.

جسارت عموما با بعد بيروني اش معني پيدا مي كنه يعني از كسي اين عمل سر بزنه و ما به عينه ببينيم،اما حالت دروني اون هم ميتونه براي ما قابل لمس باشه ،همراه با يه حس شيرين تحسين خود.مثل جسارت نشون دادن در انتخاب،و همين درمانده نبودن در انتخاب خود نشان دهنده جسارت و شهامت است.

جسارت همينطور ميتونه در به هم زدن شرايط كنوني و تجربه شرايط جديد و رسيدن به يك شرايط آرماني هم معني پيدا كنه و نشان دادن آن به هر طريقي بعد بيروني اين شهامت و جسارت را تكميل مي كنه.

مثال هاي زيادي ميشه درباره جسارت زد ولي با توجه به معني گسترده اين لغت،تداعي اين مثالها را به ذهن خود شما واگذار مي كنم.

نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386  توسط محمد  | 


 

یک روز در خانه نشسته بودم که دیدم تلفن زنگ زد تلفن برداشتم گفتم کیسه گفت: چیز هسته

ازش پرسیدم این هسته همان هسته یا چیز دیگری هسته؟ گفت میرم خارج بهت میگم این هسته چی هسته.

چیز شجاعتش منو کشته صداقتش منو کشته آخ شجاعتشو بخورم که وقتی میره خارج شیر درنده میشه میخواد همه رو بخوره وقتی میاد داخل اوه اوه اوه  هنوز شاسخین پخ نگفته میترسه.

جسارتو از چیز یاد بگیرید.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  توسط مرتضي  | 


ديگه نمي شه انتظار داشته باشي از كسي،توقعاتت رو كم كن يا بهتر بگم اصلا از كسي انتظار نداشته باش توي عصري كه همه بي تفاوتي رو داد مي زنند،حتي شده توي ظاهرشون.

تا اونجائي كه برامون مهم نيست دربارمون چه قضاوتي مي كنند،بي تفاوتي نسبت به چيزائي كه يه روزي برامون ارزش بودند حالا خيلي راحت اونارو مي شكنيم و ديگه نبايد انتظار داشته باشي كه كسي درباره ارزش ها صحبت كنه.

"از تو يكي انتظار نداشتم كه..." به نظرت اين جمله يه كم قديمي نشده؟ يه روزگاري بود كه وقتي مي دونستي كه كسي از تو انتظار داره سعي مي كردي با انجام دادن كاري طرفتو به مطلوب مورد انتظارش برسوني ولي الان چطور؟ ديگه دوره انتظار داشتن از افراد (كه مي تونه يه خانواده باشه) به سر رسيده.

ديگه تو نمي توني انتظار داشته باشي راهي كه طي مي كني حتما به هدف برسي،انتظار نداشته باش بتوني حق رو از باطل تشخيص بدي،انتظار نداشته باش هر چي كه مي بيني واقعيت داشته باشه ،تو از چشماشت هم انتظار بي جائي داري.انتظار نداشته باش كه صبح از خواب پا ميشي يه روز متفاوتي باشه امروزم مثل هر روز،نخواه كه يه روزي بتوني از شر اين روزمرگي كه عجين شده تو رگ و استخونمون خلاص بشي،انتظار نداشته باش كه دوستي ات بوي احساس بگيره توي اين تهوع ادواري اجراي نقش هاي عاشق و معشوق ها كه به سرگرمي پهلو مي زنه،هميشه خودت رو براي فاتحه بعد از يه  مدت كوتاهي آماده كن،نثار شيرين و فرهاد.

ديگه انتظار نداشته باش به زيبا بگن زيبا،زشتي به زشت،خيلي وقته جاهاشون عوض شده ،از"قربون اون ابروهاي مردونت برم" گرفته كه فقط تو قصه هاس تا سبز شدن قارچ گونه دلبركان به زور ‍ژله و تتو و عينكهاي ريبن

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  توسط محمد  | 


آكنه‌ (جوشهاي‌ غرور) عبارت‌ است‌ از يك‌ بيماري‌ التهابي‌ مزمن‌ پوست‌ كه‌ در دوران‌ نوجواني‌ شايع‌ است‌، اما گاهي‌ به‌ طور متناوب‌ در سراسر زندگي‌ رخ‌ مي‌دهد. مشخصة‌ اين‌ بيماري‌ عبارت‌ است‌ از بروز جوشهايي‌ روي‌ صورت‌، قفسة‌ سينه‌ و كمر. اين‌ بيماري‌ در مردان‌ شايع‌تر از زنان‌ است‌.

 

علايم‌ شايع

نقاط‌ سر سياه‌ به‌ اندازة‌ سر سوزن‌
نقاط‌ سر سفيد شبيه‌ نقاط‌ سر سياه‌
جوش‌هاي‌ كوچك‌ چركي‌
قرمزي‌ و التهاب‌ در اطراف‌ جوشها
در آكنة‌ شديد ممكن‌ است‌ كيست‌ و آبسه‌ ديده‌ شود. كيست‌ به‌ صورت‌ تورمي‌ بزرگتر و سفت‌تر از جوشهاي‌ معمولي‌ در پوست‌ پديدار مي‌شود. آبسه‌ نيز به‌ صورت‌ يك‌ ناحية‌ عفوني‌ متورم‌ ،ملتهب‌ و دردناك‌ به‌ هنگام‌ لمس‌ و حاوي‌ چرك‌ است‌.

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386  توسط محمد  | 


 

 

 

 

آیا حدی از غرور خوب است یا خیر؟

 

چون محیط تأثیر گذار در رفتار ماست پس وقتی در ایران زندگی میکنیم نوع خاصی از غرور خوب است.
غرور و غرّه شدن به معناي فريفتن و فريفته شدن، عموماً با معناي نخوت و خود بزرگ‌بيني و تكبر و به عنوان صفتي منفي به كار مي‌رود، اما در اين يادداشت مي‌كوشم كه ابتدا وجه مثبت غرور را بيان كنم و سپس به وجه منفي و روان‌شناسانه آن بپردازم و در نهايت وجه ديگر غرور كه متوهمانه است بيان شود.
به نظر بنده در جامعه‌اي چون ايران، نوع خاصي از غرور، ويژگي مثبتي است. شايد در جامعه‌اي عادي كه شخصيت انسان‌ها پايمال نمي‌شود، يا پايمالي آنها استثنا است، زمينه‌اي براي بروز غروري كه در برابر اين پايمالي شخصيت بايستد، وجود ندارد، اما اگر در جامعه‌اي زندگي كنيم كه براي گذران يك زندگي عادي بايد غرور انسان‌ها يا همان شخصيت آنان را شكست، در اين صورت غروري كه انسان نسبت به حفظ اين شخصيت انساني خود دارد، بالاترين سرمايه‌اي است كه مي‌تواند از آن دفاع كند. البته حفظ چنين خصلتي سخت است،اما نشدني نيست. وقتي كه براي انجام كوچكترين كارها در نظام اداري بايد دست به سينه افراد بلندپايه ايستاد تا كاري كه حق ارباب‌رجوع است انجام شود، جز پايمال شدن غرور انساني چيز ديگري نام ندارد.
انساني كه شخصيت خود را در برابر قدرتمند‌تر از خودش پايمال شده مي‌بيند و به آن تمكين مي‌كند و غرور انساني خود را ناديده مي‌گيرد، براي جبران اين حقارت، همين رفتار را در برابر زيردست و افراد ضعيف‌تر از خود انجام مي‌دهد، تا از اين طريق تا حدي آن پايمال‌شدگي غرور واقعي‌اش را جبران كند و به نوعی عقده دل خود را خالی کند.
به همين دليل است كه انسان‌هاي فاقد این غرور مثبت را در حالي مي‌بيند كه دست به سينه و چاكرصفتانه در برابر قدرتمندتر از خويش مي‌ايستند و در مقابل، ارباب‌گونه و تحقيرآميزانه با افراد ضعيف‌تر از خود برخورد مي‌كنند. و اتفاقاً هر كس را كه چنين هنجاري را رعايت نكند، انساني مغرور مي‌نامند و این غرور چه ويژگي مثبتي است. زندگي با اين غرور معناي ديگري از زندگي در غياب آن دارد.
اما نوع ديگري از غرور منفي هم وجود دارد كه ناشي از يك خصلت فردي است و ضرر زيادي ندارد. اگر كسي در ورزش قهرمان شود و شايسته آن هم باشد، طبعاً مي‌تواند به موقعيت خود مغرور باشد، همچنان كه مخترعين و عالمان مي‌توانند چنين باشند و مثلاً ديگران را در دايره اهميت خود قرار ندهند. اين غرور خلاف تواضع و فروتني است، گرچه غرور چنین فردی بر واقعيتي عيني و مسلم استوار است، اما در هر حال ديگران اين خصلت را نمي‌پذيرند و خواهان تواضع و فروتني وي هستند.
چرا اين غرور بر واقعيت استوار است؟ زيرا دستيابي فرد به جايگاه برجسته از خلال ملاك‌هاي عيني، قابل سنجش و عالمانه و در رقابتي عادلانه صورت گرفته است. كسي كه بدون دوپينگ در وزن خود بيشترين وزنه را طبق اصول معيني بر مي‌دارد، و قهرمان مي‌شود، قهرماني او مورد پذيرش همه آحاد مردم است، اگر او مغرور شود، فقط خصلت ناپسندي از خود بروز داده ولي خلاف واقع ادعايي نكرده است.
اما غرور متوهمانه چيز ديگري است و خطرات آن بسيار است. غروري كه در فرد به واسطه خيال و توهم و "خودمعياري" ايجاد مي‌شود. جايگاه انتسابي وی نه بر اثر رقابت بوده و نه بر معيارهاي علمي و واقعي و یا داوري بيطرفانه متكي بوده است. ضمن اينكه آزمايش ضد دوپينگ هم نشده و يا در مصرف مواد نيروزا و توهم‌زا پنهان‌كاري هم صورت نمي‌دهد.
هر عرصه‌اي به ميزاني كه با رقابت آزاد و عادلانه و داراي داوري بيطرفانه و ضوابط مدون و شناخته شده، بيگانه باشد، به همان نسبت مستعد بروز افراد مغروري است كه غرور آنان صرفاً بر پايه توهم و نه واقعيت استوار است. چنين خصلتي نه تنها ناپسند است بلكه به واسطه تبعاتش خطرناك نيز هست. و چه زمينه‌اي جز سياست غير رقابتي، غير عادلانه و فاقد داوري بيطرف و وفور مواد نيروزا، مي‌تواند مستعد و پرورش‌دهنده افراد مغرور متوهّم باشد؟
بادكنك غرور آنان فقط وقتی مي‌تركد كه با اولين شي تيز مواجه شود.

 

برگرفته از نوشته حسین عبدی

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386  توسط مرتضي  | 


 

سال 1336

دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف
هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره
زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين
زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه
شوهر خوب پيدا كنه.
مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!
 

سال 1346
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و
چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من
دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو
شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما
بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي
گويند؟
مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل
و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...
بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر
قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر
ما كم نكند!


ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  توسط محمد  | 


 

 

چگونه هنگام خواب روح از بدن جدا مى شود؟

**  از دیدگاه قرآن حقیقت انسان به روح اوست. اگر روح نباشد، انسان به جسم بى حرکت و مرده تبدیل مى شود; همان گونه که هنگام مرگ روح از بدن جدا مى شود، در موقع خواب هم روح از بدن جدا مى شود، با این تفاوت که در موقع مرگ ارتباطش به طور کامل قطع مى شود و به بدن برنمى گردد، امّا در موقع خواب ارتباطش کاملا قطع نشده، بلکه کم مى شود و دستگاه درک و شعور از کار مى افتد و چون ارتباطش به طور کامل قطع نشده به همین خاطر قسمتى از فعالیت هایى که براى ادامه حیات بدن ضرورت دارد; مانند: ضربان قلب و گردش خون و فعالیت دستگاه تنفس و... ادامه مى یابد. و چون روح انسان در هنگام خواب از بدن جدا مى شود، (شبیه حالت مرگ) و با حواس ظاهرى ارتباط ندارد، حقایق بیشترى را درباره آینده و یا امور پنهانى درک مى کند و این امر، اساس رؤیاهاى صادقه را تشکیل مى دهد.[1] امّا چگونگى جداشدن روح از بدن هنگام خواب، براى ما قابل درک نیست.

***********************************


ادامه مطلب...
نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


مرگ واژه
مرگ اواز و ترانه
مرگ تدبیر
مرگ انسانهای با تدبیر
مرگ روزهای روشن
مرگ شب های بیداری
مرگ ستاره های بخشنده
مرگ اسمون تنهایی
مرگ خورشید فروزان
مرگ فصل های رنگی
مرگ حرف های دل تو
مرگ حرف های تازه ی من
مرگ خانه و لانه
مرگ در و همسایه
مرگ کوچه های بی دیوار
مرگ پنجره های دل باز
مرگ کوچه باغهای شعر
مرگ میزهای دور گرد
مرگ قلم و کاغذ
مرگ قلم ازاد
مرگ کاغذ بی خط
نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386  توسط نادر  | 


 

 

 

اين روزا هر كي كه تو شهرمجبوره صبحهاي زود بزنه بيرون،اومدن پاييزو از همه زودتر روي پوستش حس مي كنه،خنك شده ،بفهمي نفهمي سرد سرد.همچين يه حس كرختي،يه لحظه ميآد زير پوستت و همون لحظه ميره ولي دوباره ميآد و مي ره،دوست داشتني،سرديش با يه هاهاي دهن ميره و گرم ميشي،يه حالتي كه نمي دوني حالا كه اومدي بيرون بايد لباس گرم مي پوشيدي يا نه.

با اينكه سرما رخ نموده و احساسش ميكنيم و تغيير آب و هوا هم همين رو ميگه وظاهر شهر هم كم كم داره عوض ميشه با اومدن انارهاي سرخ و ازگيل و ذغال اخته ورفت و آمد بچه مدرسه ايها با روپوشها و كيفهاي از همه رنگشون،اما هنوز خيلي مونده به اون خيابونا و پياده روهاي پر از برگ كه هر كاري كني بالاخره قلب يه برگ زير ميمونه،هنوز برگا دل خوش كنان بالاي درختان.بهتره بگم هنوز بوي پاييز نيومده. يه جورايي چند وقته كه ديگه اون بوي پاييز نميآد، شايدم ما ديگه حسي برامون نمونده،از اون هواهاي پاييزي، از اون هواها كه خودت حال و هواشو ميدوني.حسامون كويري شده،برهوت برهوت.

نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386  توسط محمد  | 


 

 

       ترانه هاي پائيزي 

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


 

زردی پاییز و سبزی بهار دوتا چیز متفاوتند . وقتی تو فکر پاییز هستی ، تو پاییز و زردی می مونی و دیگه به بهار نمی رسی ، مگر اینکه بهار رو صدا بزنی و با همت خودت اونو نزدیک تر کنی . سالهای دور ، وقتی مردم سرزمین ما به قول بزرگترهایمان در پاییز پهلوی گرفتار بودن ، دست بزرگی به نام امریکا ، صدای بهار رو به بهانه ی روح الله اورد تو مملکت ما . پس از چند سال تازه متوجه شدیم که هنوز در پاییز به سر می بریم و انگار بهار افسانه ای بیش نیست . نه تنها امریکا ، بلکه خودمونم دیگه نمی تونیم به بهار سلام کنیم ، چون دیگه پاییز در مملکت ما ریشه دوانده و سخت از خاک کنده شود . ولی هر کار نشدی تا به حال شده . پس بیا دستهایمان را به هم بدهیم و حلقه شویم دور پاییز تا اون از ترس من و تو و افکارمون خشک بشه و جا برای بهار مردم سالاری باز بشه ...  .

نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386  توسط نادر  | 


 

پائيزدرلغت نامه دهخدا:(اِ) خزان. خريف. برگ‌ريزان. تير. تيرماه. بادبيز. بادبز. سفيدبرى. (برهان). و آن مدت ماندن آفتاب است در بروج ميزان و عقرب و قوس. سومين فصل سال. و كلمهء پائيز با اينكه ميان عامه بسيار متداول است در نظم و نثر فصحا يافته نشد.
پائيز عمر؛ روزگار پيرى
امثال: جوجه را در پائيز ميشمارند؛ يعنى جوجه‌هاى بهاره تا بپائيز رسند برخى در چاه و چاله افتد و بعضى را مرغان شكارى و شغال و روباه ربايد و مثل در نظاير اين مورد مستعمل است. نظير: گوسفند را در آغل شمارند.

نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


 

 

  

...COOMING SOON

نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386  توسط مرتضي  |