تبليغاتX
ما سه نفر

آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ "Die Erkla"rung - von: Albert Einstein - 1954 یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند.این رساله درحقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی(فوت1340ش=1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهجالبلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت1371ش)و...ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی"نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند. از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبراکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند: E = M.C2 >> M = E :C2 یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی) که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - اینشتین نظریه ی اخباریون شیعه را( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند.. در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... . اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها یاد کرده با لفظ"حسابی عزیز"
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط محمد  | 


باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ
باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور
پنجه های التماس هر درخت خشک
آسمان و چشمه های فواره هایش کور
عصر و از آهنگ غم سرشار
باد و قیچی های ناپیدای او در کار
هر فرو افتادن برگی پیام مرگ
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

منصور اوجی

نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388  توسط محمد  | 


احتياجات بشر در آب و نان و جامه و خانه خلاصه نمی‏شود ، يك اسب و يا يك كبوتر را می‏توان با سير نگهداشتن و فراهم كردن وسيله آسايش تن ، راضی نگه داشت . ولی برای جلب رضايت انسان ، عوامل روانی به همان اندازه می‏تواند موثر باشد كه عوامل جسمانی .
حكومت‏ها ممكن است از نظر تامين حوائج مادی مردم ، يكسان عمل كنند ، در عين حال از نظر جلب و تحصيل رضايت عمومی يكسان نتيجه نگيرند ، بدان جهت كه يكی حوائج روانی اجتماع را برمی‏آورد و ديگری برنمی‏آورد .
يكی از چيزهائی كه رضايت عموم بدان بستگی دارد اينست كه حكومت با چه ديده‏ای به توده مردم و به خودش نگاه می‏كند ؟ با اين چشم كه آنها برده و مملوك و خود ، مالك و صاحب اختيار است ؟ و يا با اين چشم كه آنها صاحب حقند و او خود تنها وكيل و امين و نماينده است ؟ در صورت اول هر خدمتی انجام دهد از نوع تيماری است كه مالك يك حيوان برای حيوان خويش ، انجام می‏دهد ، و در صورت دوم از نوع‏ خدمتی است كه يك امين صالح انجام می‏دهد ، اعتراف حكومت به حقوق واقعی مردم و احتراز از هر نوع عملی كه مشعر بر نفی حق حاكميت آنها باشد ، از شرايط اوليه جلب رضا و اطمينان آنان است .‏

نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388  توسط محمد  | 


کاش می شد

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388  توسط محمد  | 


موسوی می‌توانست در همان شروع مناظره دروغگو بودن احمدی‌نژاد را ثابت کند و از همان ابتدا پشت او را به خاک بمالد. اما اخلاق به او این اجازه را نداد.
1- احمدی‌نژاد گفته است «می بینید که تورم روند نزولی دارد» حال آن که آخرین اطلاعات تورم که روی سایت بانک مرکزی ثبت شده است به خلاف این را نشان می دهد.
2 - ایشان گفته است که در حوزه دولتی دیگر هیچ امتیازی که موجب فساد شود باقی نمانده است و ارتباطات فساد انگیز مربوط به خارج از حیطه دولت است. که این امر اولا با تجربه هر روزه مردم در ارتباط با ادارات همخوانی ندارد. به علاوه ایشان قبلا مدعی وجود مافیا در دستگاه‌های دولتی شده بود. اینک بدون آن که طی این چهارسال آن مافیاها به قوه قضائیه معرفی و محاکمه و از سیستم حذف شده باشند ایشان مدعی عدم وجودشان در سیستم می‌شود.
3 - ایشان گفته است که «وقتی به منتقدان می گوییم نقدتان را بگویید می‌گویند ما نقد نداریم فقط می‌خواهیم متهم کنیم.» به‌راستی کدام منتقدی تا کنون این حرف را زده است.
به علاوه در مستند آقای احمدی نژاد دروغ های زیادی گفته شده است:
1 - از هنرپیشه به جای مردم استفاده شده است. نام هنرپیشه وفیلمی که پیشتر بازی کرده است در سایت‌ها ثبت است.
2 - گفته شده است که فازهای 9 و 10 در زمان این دولت شروع و خاتمه یافته است که به تایید معاون وزارت نفت این اطلاع دروغ است.
3 - گفته شده است که پالایشگاه پارسیان در دوره این دولت شروع به احداث و بهره برداری شده است که باز دروغ است.
حتی تصویر آقای زنگنه در مراسم افتتاح فاز اول این پالایشگاه به همراه گروه زیادی از مسئولان کشور وجود دارد که می‌توانید در مجلس مناظره عینا آن را به مردم نشان بدهید.
همچنین ایشان در مورد آقای خاتمی و سفرش به فرانسه دروغ گفته است. در مواردی دیگر منکر این شده است که گفته باشد هاله نور در نیویورک در اطراف سرش دیده‌اند. یا منکر آن شده است که گفته باشد نفت را سر سفره مردم می آورد.
مردم به خود حق می‌دهند که اگر آماری در اختیار آنها قرار می‌گیرد انعکاس آن را در زندگی روزمره خود ببینند و الا در مورد صحت آن دچار ترید می‌شوند. یک وقت است تغییر شاخص ها در حد یکی دو درصد است، در آن حالت مردم ممکن است احتمال دهند که تشخیص این تغییرات جزئی به ابزارهایی دقیق‌تر از حواس آنان نیاز دارد، اما وقتی گفته می‌شود که خدمات دولت فعلی 16 برابردولت‌های قبل بوده است، یا بیکاری از 14 درصد به زیر ده درصد رسیده است، یا تورم روند نزولی گرفته است، یا وضع مردم بهتر شده است یا شکاف طبقاتی به صورت چشمگیر کاهش یافته است یا دیگر فساد در دایره دولت وجود ندارد و کلا هرچه فساد هست در دایره روابط خارج از دولت مستقر است و چیزهایی از این قبیل مردم حق دارند که انتظار داشته باشند اثرات این تغییرها را در زندگی روزمره خود ببینند. واقعیت این است که مردم این تغییرات را احساس نمی کنند، و این امر اعتماد به آمارهای دولتی را بسیار کاهش داده است.
نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388  توسط محمد  | 


مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده

پیرمرد:معلومه که نه 

چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟

یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟

خوب ..آره امکان داره

امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی

خوب... آره این هم امکان داره

یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده

آره ممکنه

بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد

لبخندی بر لب مرد جوان نشست

در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما

مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد

دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه

مرد جوان دوباره لبخند زد

یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و ازمن واسه عروسیتون اجازه میخواین

اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست

پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟؟

و با عصبانیت دور شد.

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  توسط محمد  | 


 نگاهی به فیلم Match Point
 
نام فیلم: امتیاز نهایی
کارگردان : وودی آلن

 داستان فیلم:
کریس ویلتون، تنیسور جوانی است که در فقر مالی به سر می‌برد و برای داشتن زندگی بهتر، مسابقات حرفه‌ای تنیس را رها می‌کند و در یک مدرسه معتبر تنیس شهر لندن مربی می¬شود. یکی از شاگردانش تام هیویت، جوان اشراف زاده انگلیسی است. رابطه کریس و تام آن قدر صمیمی می شود که تام او را به خانواده اش معرفی می کند.  کلوئه‌ ـ خواهر تام ـ شیفته کریس می شود و رابطه‌اش را با  او بیشتر می‌کند. تام کریس را به یک مهمانی خانوادگی دعوت می‌کند.کریس در آن مهمانی، دختر زیبایی به نام نولا رایس را می¬بیند و مجذوبش می¬شود؛ اما در می‌یابد که او نامزد تام است. کلوئه به کریس پیشنهاد کار در شرکت پدرش را می دهد. کریس عاشق نولا شده است اما به خاطر موقعیت پدر کلوئه، به او نزدیک می‌ّشود. با این حال رابطه پنهانی هم با نولا آغاز می کند. پس از ازدواج کریس و کلوئه، نامزدی تام با کریس به‌هم می‌خورد و تام با دختری به نام هدر ازدواج می¬کند.نولا هم از لندن می‌رود و رابطه کریس با او قطع می‌شود. کریس روز به روز در کارش در شرکت پدر کلوئه، پیشرفت می‌کند. کلوئه اصرار می‌کند که بچه¬دار شوند ولی این اتفاق نمی¬افتد. برحسب اتفاق ، کریس دوباره با نولا دیدار می کند و این بار رابطه‌اش را با نولا بیشتر می‌کند و نولا از کریس باردار می‌شود. کریس که نمی¬خواهد زندگی¬اش آسیب ببیند از نولا می‌خواهد که بچه را سقط کند اما نولا راضی نمی‌شود و می‌خواهد که کریس از کلوئة  جدا شود. کریس که زندگی موفق‌اش را در خطر می‌بیند، با نقشه‌ای حساب شده، نولا و پیرزن همسایه‌اش را می‌کشد و صحنه ای را به گونه‌ای درست می‌کند که انگار به خاطر سرقت،  آن پیرزن کشته‌شده‌است و نولا هم به صورت اتفاقی توسط سارقان به قتل رسیده است. پلیس در تحقیقات اولیه به این نتیجه می¬رسد که هر دو قتل کار یک معتاد بوده است. در همین اوضاع کلوئه می‌فهمد که بالاخره باردار شده است. پلیس برای تحقیفات تکمیلی، کریس را احضار می¬کند. و او در راه اداره پلیس جواهرات آن پیرزن را به رودخانه می‌اندازد اما حلقه ازدواج آن پیرزن به لبه نرده کنار رودخانه می‌خورد و بر می¬گردد و توی پیاده رو می¬افتد. کریس در اداره پلیس می‌فهمد که نولا پنهان از او، دفترچه خاطراتی داشته است. کریس مجبور می¬شود به رابطه پنهانی با نولا اقرار کند، اما تاکید می¬کند که قاتل نیست و از افسر پلیس خواهش می‌کند که با آبروی یک پدر بازی نکنند! یکی از دو کارآگاه پیگیر پرونده قتل نولا، در خواب می‌بیند که کریس قاتل است. صبح همکارش به او خبر می¬دهد که قاتل معتاد در همان حوالی دستگیر شده است و حلقه ازدواج پیرزن  را در جیب اش پیدا کرده اند و پرونده برای ارائه به دادگاه تکمیل شده است. در این اوضاع، فرزند کریس و کلوئه هم به دنیا می‌آید.
 
تحلیل فیلم:
هنگامی که از ناپلئون پرسیدند که آیا او ترجیح می‌دهد فرماندهان ارتش وی شجاع باشند یا زیرک، او پاسخ داد هیچکدام، من فرماندهان خوش شانس را ترجیح می‌دهم. بحث شانس و قدرت اراده بشری از جمله مباحثی است که همواره میان فلاسفه مطرح بوده‌است. کریس در ابتدای فیلم می‌گوید:”مردم از روبرو شدن با اين مطلب که بخش عمده‌اي‌ از زندگي‌شان به شانس بستگي دارد، مي ترسند. فکر اينکه چيزهاي زيادي در زندگي خارج از کنترل شما هستند، هراس آور است. در مسابقه لحظاتي هست که توپ به بالاي تور برخورد مي کند و در کسري از ثانيه، يا به جلو مي‌رود و يا برمي‌گردد با کمي خوش شانسي، به جلو مي‌رود و شما مي‌بريد و يا اين‌طور نمي‌شود و شما مي‌بازيد” امتیاز نهایی یا  Match Point امتیازی است که سرنوشت اغلب مسابقات ورزشی، به خصوص تنیس، را مشخص می‌کند. این موضوع نماد خوبی است که وودی آلن برای تقابل شانس و اراده بشر برگزیده است.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  توسط محمد  | 


هیجده اسفند سال پنجاه و هفت چند هفته بعد از انقلاب، تظاهرات زنان تهرانی در روز جهانی زن برای برقراری حقوق مساوی و رفع تبعیض. از جمله خواسته های زنان در این روز اجباری نبودن حجاب در شرایط جدید بود که نهایتا منجر به فتوای بعضی علما از جمله آیت الله طالقانی مبنی بر اجباری نبودن حجاب شد.

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  توسط محمد  | 


مشهورترين اثر ونه گات كه در سال 1969 منتشر شد ، به سرعت فروش رفت و نظرات مخالف و موافق بسياري را برانگيخت ، بعدها فيلمي نيز بر اساس آن ساخته شد.

 کورت ونه گات در 11 نوامبر 1922 در شهر اينديانا پليس آمريكا در دوران بحران اقتصادی بدنيا آمده است،(با اصالتی آلمانی) اما در آثار خود از کودکی شاد و پر نشاطش سخن می گوید! و جزء نسل سوم مهاجران آلماني است كه در اواخر قرن نوزدهم به آمريكا مهاجرت كرده اند . در طول جنگ جهاني دوم اسير مي شود و آلماني ها او و بسياري اسيران ديگر را به درسدن مي برند ، درسدن توسط متفقين بمباران مي شود و 134000 نفر كشته مي شوند . ونه گات بعدها بر اساس خاطرات خودش رمان سلاخ خانه ي شماره 5 را مي نويسد.

 جان مایه ی اصلی آثار ونه گات،حمایت از ارزش های سنتی طبقه ی متوسط است.به کار گیری شگردهای ذهنی و فانتزی و نوستالژیک و طنز اجتماعی نیز در واقع برای حقانیت بخشیدن به همین امر است.ونه گات در اين رمان در ابتدا پايان ماجرا را از زبان خودش روايت مي كند و در ادامه با طرح شخصيت بيلي پيل گريم(پيل گريم به معناي زائر) به بيان كل ماجرا مي پردازد. بيشتر آنچه كه بر سر بيلي پيل گريم آمده به نوعي بر سر خود ونه گات هم آمد ه. بيلي پيل گريم به گفته ي ونه گات در بعد زمان چند پاره شده است ، مسافر بي اراده ي زمان است و بر گشت و گذارهاي خود تسلط ندارد . ونه گات در رمان به بيان زندگي بيلي پيل گريم مي پردازد و در خلال سفرهاي زمان او توضيح مي دهد كه چگونه سر از جنگ جهاني دوم در مي آورد ،اسير ميشود،عينك ساز مي شود ،با زني ازدواج مي كند كه هيچ كس حاضر نمي شود او را بگيرد وهمچنين بيان ميكند كه چگونه ساكنان سياره ي ترالفامادور او را مي دزدند و در آنجا با مردماني آشنا مي شود كه گذشته،حال و آينده را با هم مي بينند ، بنابراين وقتي يك تراالفامادوري به يك جنازه نگاه ميكند تنها به نظرش مي رسد كه آن شخص در آن لحظه خاص از زمان در شرايط بسيار بدي قرار دارد ، اما  در بسياري از لحظات ديگر حال و روزش بسيار هم خوب است ، همچنين در پاسخ به اين به سئوال بيلي كه چرا ترالفامادوريها او را دزديده اند جواب مي دهند :«اين سئوال بسيار زميني است ، آقاي پيل گريم چرا شما ؟ اگر اين طور باشد ، چرا ما ؟ بدين ترتيب اصلا مي توانيد چرا هر چيز ديگري؟ را نيز مورد پرسش قرار دهيد. زيرا اين لحظه صرفا وجود دارد ، همين . آيا هيچوقت يك ساس راكه در كهربا به دام افتاده باشد ، ديده ايد ؟»

  موضوعات بسياري كه ونه گات در اين رمان مطرح مي كند همراه با طنز هوشمندانه ي او تبديل به نقدي گزنده شده است كه تنها اختصاص به درسدن و يا جامعه ي آمريكا ندارد بلكه در بسياري موارد قابل تعميم به كل جامعه ي بشري نيز هست.

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387  توسط محمد  | 


يلــــــدا واژه ايست سرياني که به زبان تازی تولد و ميلاد و به زبان پارسي زايش است و اين آخرين شب پاييز ، و نخستين شب زمستان يا آغاز چله بزرگ و درازترين شب سال مي باشد. ميـــــدانيم که ايرانيان پيش از آيين پاک زردشت بزرگ ، دارای کيش ميترايي بوده اند و مهر يا ميترا را خدای خورشيد و آفريدگار گيتي و هستي ميدانستند و به گمان برخي پيدايش اين آيين را از هوشنگ پادشاه پيشدادی مي دانند.

کـــــه ما را زين بهي ننگ نيست
بـــــه گيتي به از دين هوشنگ نيست
همــــه راه دادست و آيين مهر
نظــــر کردن اندر شمار سپهر

امـــا چرا اين شب يلدا ناميده شد؟

واژه يلدا به زبان پارسي به معنای زايش است که به آنچه در تاريخ و فرهنگ ها آمده، در اصل جشن پيدايش ميترا يا مهر بوده است که در دنيای آيين مسيح آن را با ميلاد حضرت عيسي برابر کردند و در سده چهارم ميلادی آن را هنگام زايش عيسی مسيح قرار دادند. برخي به اين باورند که واژه يلدا نام يکي از چاکران حضرت عيسي بوده است. چنانکه سنايي گفته:

بـه صاحب دولتي پيوند اگر نامي همي جويي
که از يک چاکری عيسي چنان معروف شد یلدا

که البته اين باور، خاستگاه يا بن مايه تاريخي ندارد، ولي آنچه آشکار است اين است که ميتراييسم وسيله لژيونهای رومي از راه آسيای کوچک «ترکيه امروز» در اروپا گسترش پيدا کرد و چند سده نيز آيين رسمي امپراتوری روم بود و مهرابه های فراواني که پرستشگاه مهريان بود در اورپا ساخته شد تا آن که کنستانتين امپراتور روم که به پدر کليسا مشهور است در آغاز سده چهارم ميلادی به طرافدارن آيين مهری را شکست و آيين مسيح را جانشين ميتراييسم کرد و براج جلوگيری از برگذاری جشن آيين مهری به اين بهانه که چون مسيحيان، عيسي را مظهر نور ميدانند، شب يلدا را که با زايش حضرت مسيح برابرشده و به نام ميلاد مسيح جشن بگيرند. کليسای روم نيز به طور رسمي بيست و پنج دسامبر را برای برگذاری جشن ميلاد مسيح پذيرفتند، مگر يک فرقه از آنان که ششم ژانويه را هنگام زايش مسيح برای خود قرار داد .

به هر حال با اين که طرافدارن آيين مهری «ميتراييسم» شکست خوردند ولي آيين مسيح نتوانست از نفوذ ميتراييسم بر کنار بماند، چنانکه باور داشتن به رستاخيز و پل صراط و استفاده از ناقوس در کليساها و نشانه صليب و غسل تعميد و آرايش درخت کاج در کريسمس که همان سرو آريايي هست و کلاه اسقف ها به نام ميترايي و همزمان ساختن جشن کريسمس با جشن يلدا در ديانت مسيح راه پيدا کرد .

نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387  توسط محمد  | 


زنگ زد به شوهرش، ولي نمي دانست چي بگويد.
گفت: زنگ زدم حالت را بپرسم.
گفت: چيزي شده؟
گفت: نه. همينطوري زنگ زدم حالت را بپرسم.
گفت: راستش را بگو.
پرسيد: من بدون آرايش غير قابل تحملم نه؟
گفت: شروع نکن. وقت ندارم. بيا از همكارم بپرس.
گفت: راستی همكارت الان از محل كارت زنگ زد و كارت داشت.
گفت: براي همين زنگ زدي ببيني من كجا هستم نه؟
گفت: نه بخدا. فقط زنگ زدم حالت را بپرسم.

برگرفته از کتاب "اپرای قورباقه های مرداب خوار"

 

نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387  توسط محمد  | 


نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387  توسط محمد  | 



برای كسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این كه تارنماها از مرثیه لبریز شوند، باید مرد.

مرد تنها هم مرد. و ناگهان اسطوره شد.

سوگواران گناهكار دوباره انگشت اتهام به جانب یكدیگر دراز می كنند كه بگویند:

من بی گناهم. تو بودی كه دست او را نگرفتی. تو بودی كه گذاشتی تمام شود. حرام شود. و باری، آرام می گیرند و به بستر می روند.

حافظه ملی پاك پاك است. حافظه هنری هم. هیچ كس، هیچ چیز به یاد ندارد. این كه چه كرده ای مهم نیست. این كه چه نكرده ای مهم است.

دوباره یكی می رود و ما همه دسته گلهای پوسیده مان را به پایش پرتاب می كنیم.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387  توسط محمد  | 


البته اين نوع زنها که در پشت مجله «زن روز» (در آن زمان و اين زمان در اينترنت ) ميبينيم در اروپا هم هستند اما در جاهاي مخصوصي !! به عنوان «زن شب» اين غير از زن اروپايي است ... فقط بعضي از زنان اروپايي هستند که ما حق داريم بشناسيم . آنهايي را که فيلمها و مجله ها و تلويزيون هاي جنسي و رمانهاي نويسندگان جنسي به ما نشان ميدهند به عنوان تيپ کلي «زن اروپايي» يه ما ميشناسانند .

حق نداريم آن دختر اروپايي را بشناسيم که از شانزده سالگي به صحراي نوبي به آفريقا به به صحراي الجزاير به استراليا ميرود تمام عمرش را در محيطهاي وحشت و خطر و بيماري و مرگ و قبايل وحشي ميگذراند و شب و روز در جواني و کمال پيري درباره ي امواجي که از شاخکهاي مورچه فرستاده ميشود و شاخکهاي (مورچه هاي) ديگر آنرا دريافت ميکنند و چون عمر را به پايان ميبرد دخترش کار و فکر او را دنبال ميکند اين نسل دوم زن اروپايي در سن پنجاه سالگي به فرانسه باز مي گردد و در دانشگاه ميگويد : «من سخن گفتن مورچه را کشف کرده ام و بعضي از علايم مکالمه او را يافته ام.»

حق نداريم «مادام گواشن» را بشناسيم که تمام عمر را صرف کرد تا ريشه افکار و مسايل فلسفي حکمت بوعلي و ابن رشد و ملاصدرا و حاجي ملاهادي سبزواري (آيا اين افراد را ميشناسيد ؟ ) را در فلسفه يونان و آثار ارسطو و ديگران پيدا کرد و با هم مقايسه نمود آنچه حکماي ما بد ترجمه کرده اند را تصحيح نمود.

...حق نداريم «رزاس دولا شاپل » که بيش از همه ي علماي اسلام و حتي همه شيعيان و کباده کشان ولايت علي و مدعيان معارف علوي , او يک دختر زيباي آزاد و مرفه سوئدي نژاد , با دوري از جو فرهنگي اسلام و زمينه تربيتي و اعتقادي شيعي , از آغاز جواني زندگيش را وقف شناخت آن روحي کرد که در اندام اسلام مجهول ماند ... درست ترين خطوط سيماي علي لطيف ترين موجها ي روح و ابعاد احساس و بلندترين پرشهاي انديشه او را يافت و رنجها و تنهاييها و شکستها و هراسها و نيازهاي او را براي نخستين بار و نه تنها علي بدر و حنين که علي محراب و شب و چاههاي بيرون مدينه را را نيز پيدا کرد و نهج البلاغه او را .اين دختر کافر جهنمي که هم آنچه علي به قلم آورده است پراکنده در اين کتاب و آن دفتر و يا بيشتر نسخه هاي خطي پنهان اينجا و آنجا همه را گرد آورد و خواند ترجمه و تفسير کرد و زيباترين نوشته هايي را که درباره کسي از يک قلم جاري شده است درباره علي نوشت و اکنون چهل و دو سال است که لحظه اي سر از انديشه و تامل و کار و تحقيق بر نگرفته است .

ما حق نداريم دوشيزه «ميشن» را بشناسيم که در اشغال پاريس بوسيله نازيها از سنگر نهضت مقاومت فرانسه ضربه هايي چنان کاري به ارتش هيتلري زد که دو بار غايبانه به مرگ محکوم شد و با اينکه خود يهودي است انسان بودن و آزادي را در اوجي ميفهمد که اکنون در صف «فداييان فلسطيني» عليه صهيونيسم ميجنگد!

ما حق نداريم هزارها دختر پاريسي را که دوشادوش مجاهدان الجزايري بي نام و نشان و بي انتظار پاداشي دنيوي يا ثواب اخروي در سازمانهاي مخفي سنگرهاي کوهستان ي و قلب پايگاههاي جنگلي از سينه صحراي آتش ريز صحراي الجزاير تا زيرزمينها و پناهگاههاي شهر شهوت و شراب پاريسعليه استعمار فرانسه و قداره بندي چون ژنرال دوگلو سوستل و سالان و آرگو جنگيدند و شکنجه هاي هولناک را و شهادتهاي شکوهمند را در راه آزادي ملتي بيگانه استقبال کردند .

ما حق نداريم که «آنجلا» دختر آمريکايي يا دختر ايرلندي را که دو ملت اسير چه ميگويم؟ همه مردم آزاده جهان و تمام بشريت مجروح و محکوم تبعيض و ستم و استثمار چشم به آنان دوخته اند بشناسيم و بدانيم که زن فرنگي نه آنچنان که آقايان محترم مسعوديها و فرامرزيها بنام «زن روز» اروپا به اطلاعات بانوان ما ميرسانند ... تا آنجا پيشرفته که که تجسم ايده آل يک ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار يک نژاد شده است ... يک بار نديدم از دانشگاه کمبريج يا سوربن يا هاروارد عکس بردارند و بگويند که دختران دانشجو چگونه مي آيند و چگونه ميروند.چگونه در کتابخانه ها بر روي نسخه هاي قرنهاي چهارده و پانزده اروپا و الواحي که از دوهزار پانصد تا سه هزار سال پيش در چين پيدا شده يا روي نسخه اي از قرآن نسخه هايي از کتب خطي لاتين و يوناني و ميخي و سانسکريت از صبح تا شب خم ميشوند بي آنکه تکاني بخورند و چشم به اين سو و آن سو بدوانند تا کتابدار کتاب را نميگيرد و عذرشان را نميخواهد سرشان از روي کتاب برداشته نميشود

منبع: «فاطمه فاطمه است» اثر دکتر علي شريعتي 
نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387  توسط محمد  | 


زندگی رو میشه به موارد فراوونی تشبیه کرد،به ابرها،به جوی آب،اما من ترجیح میدم اونو به یه راه بی ابتدا و انتها مشابه بدونم،راهی که مسلما ّ رهگذرای زیادی داره اما از بین این همه عابر یه عده ای همراه ما هستند که میشه از آنها به عنوان دوست یاد کرد،حالا چه همراه همیشگی،چه موقت(نیمراه) برای تشخیص این وجه تمایز کافیه خوب به اطراف بنگریم،نه با چشم رفاقت و دوستی که چشم واقع بین رو کور کرده بلکه با دید ارزیابی و با دقت نظر.

با وجود این دقت نظر عیار همراهی دوستان مشخص میشه،دقت نظری که به زبان آوردنش مؤثر بر همدلی و همراهی است که یا در جهت تشدید رفاقت هاست و یا بر عکس؛نگریستن توأم با دقت و بازگو کردن دیده ها در اصل همان در نقش آینه فرو رفتن است در واقع دیدن و بی کم و کاست گفتن و نه دیدن و پنهان کردن ، که در اکثر مواقع این امر در روابط افراد سایه می اندازد و آنرا دچار پارادوکس می کند ؛همانا افرادی هستند که از این دیدن و پنهان کردن اطرافیان خود در عذابند و به ناچار به فکر تجدید نظر در روابط خود می افتند، آنها همواره نقد اطرافیان از خود را به چشم هدیه ای می نگرند ارزشمند،اما در مقابل افرادی که از هر گونه نقدی ولو کوچک گریزانند چه می توان کرد،شاید باید هر لحظه نگران آن بود که از دستت دلگیر نشوند.

شاید ساده لوحانه باشد که بخواهیم بدانیم عکس العمل ما در مقابل دیگرانی که از ما انتقاد می کنند چگونه است که مطمينا ً تا به حال ما تکلیفمونو در مقابل آنها میدونیم چه پذیرای نقد باشیم چه گریزان از آن ؛مسأله باقی مانده ،مسوؤلیت ما در قبال دیگران است ،آیا باید به دیدمون دقت رو تزریق کنیم برای به صدا در آوردن زنگ خطر برای اونی که جلومون نشسته یا نه شسته از هر گونه مسوؤلیت و عاری از هر نقدی نگه داریم که مترادف همون فرار از نقش آینه بودن است، فرار از شفافیت؛تو کدومو می پسندی؟ آنکه از شما می پوشاند حقایق رو؟ یا آنکه آینه وار و از روی حسن نیت بازگو می کند؟

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387  توسط محمد  | 


هر روز مي بينيمشون، توي تلويزيون،از کانالهاي مختلف که هميشه ي خدا در حال اعتراضند،نمي دونم چرا همش معترضند،به هر دليل ميريزند توي خيابوناشون،مورد آخري که ديدم همين ژاپني ها بودن با اون پلاکارداي رنگارنگشون،بزرگ و کوچيک،حالا دلايل اعتراضشون چي ميتونه باشه؟-اعتراض به تشکيل مجمع کشورهاي صنعتي،جالبه به تشکيل يه مجمع معترضند،در حالي که کشورشون عضو همين مجمع ِ،مگه شماها چيزي نداريد که سرتونو باهاش گرم کنيد،مثل غم نون،مثل طرح تحول اقتصادي رئيس جمهورتون،مثل مسکن از نوع 99ساله،اجاره خونه سال به سال سوپر تصاعدي، مثل بيکاري،بيمه و مزايا، پاس کردن واحد و...مگه آدميزاد براي غير از اينها هم اعتراض ميکنه ، خوب از شايد از شکم سيريه ديگه،شايد معترضند چون داره حقي ازشون گرفته ميشه،شايد جائي به ضررشون باشه،شايد دارند پيش بيني آينده رو ميکنند.

به نظرم ميتونه براشون مفيد باشه يه چند وقتي پيش ما باشند تا متوجه بشن اصولأ اعتراض رو با چه الفي مي نويسند،ببينند که اينجا اعتراض مي کنند اما نه مثل ولايت اونا که خيلي اتو کشيده و راست راست برن و بيان و مأموراي امنيتي هم فقط وايسنو تخمه بشکنن،اينجا اعتراض ميشه اما کسي متوجه نميشه يا اگر هم کسي بفهمه يا بخوان از طريق رسانه عمومي هم کسي متوجه بشه،خيلي ريلکس انگار که بي اهميت ترين خبرو بخوان به سمع و نظر مخاطب برسونن گفته ميشه "يه مشت اراذل و اوباش ريختن جلوي يه پارک . براي نواميس مردم ايجاد مزاحمت کردن" با نشون دادن دو تا قمه وسه تا چاقو.اي قربونت برم خوب از اين ضرب المثل استفاده کردي:"دست پيش رو گرفتي پس نيافتي".

پس قاعدتأ با اين اوضاع "اعتراض"تو اين جامعه يه کلمه و مفهوم غريب تلقي ميشه ، اينجا ما دوست نداريم اعتراض کنيم،يا دوست داريم و وقتشو نداريم،يا وقتشو داريم اما حسش نيست،اگر هم حسش باشه عقلمون ميرسه که بايد جونمونو دوست داشته باشيم.بنابر اين کلمه غريب "اعتراض" تو قبرستون فرهنگ لغتمون مدفون ميشه با يه حلقه ي گل هم روش،اما به جاش يه کلمه ديگه متولد ميشه به چه خوشگلي و توپولي بنام "قانع"بودن،با فاميلي ِ تو سري خور ِ هميشه راضي.

هميشه راضي ام،هميشه راضي اي،هميشه راضي ايم،هر تصميمي برامون گرفته ميشه بهش راضي ايم هميشه ام به ضررمون بوده،هميشه ام خودمونو باهاش وفق ميديم چون ما هميشه راضي ايم هيچ اعتراضي نداريم حتي اگه بخوان هوا رو هم ازمون بگيرن باز اعتراض نميکنيم چه برسه به اين که ديگه جائي براي راه رفتن هم تو شهر پيدا نشه يا مثلأ همين تعريض بعضي خيابونا ودر عوض کاهش عرض پياده رو ها،دستي دستي داريم خودمونو به سمت مرگ راهنمائي مي کنيم،به طرف نفس هاي آخر از آلودگي اين آهن غراضه ها،حتي اگر به يه روزي ام برسيم که ديگه پياده روئي هم وجود نداشته باشه فکر نمي کنم صداي اعتراضي از ما بلند بشه،تصور کن در رو که باز ميکني بياي بيرون يه چراغ راهنمائي رانندگي جلوت ظاهر ميشه بايد صبر کني تا سبز بشه تا بتوني از خونه بري بيرون،حالا بر فرض که خط عابر پياده هم وجود داشته باشه ، خوب مسلمأ اون طرف خيابوني وجود نداره چون در اين صورت بايد پياده رويي هم وجود داشته باشه که اين فرض مسأله رو نقض ميکنه،پس نتيجه ميگيريم که به محض باز کردن درب منزل بايد منتظر تاکسي باشي در حالي که روي پله ي جلوي منزل ايستادي و حق گذاشتن پاتو توي خيابون نداري،تاکسي مياد و تو سوار ميشي،ديگه زندگي توي اتومبيلها مون جريان داره،تولد ،عشق و مرگ،همه و همه.

 

نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387  توسط محمد  | 


وطن یعنی صف نون و صف شیر

وطن یعنی همش درگیر ِ درگیر

وطن یعنی همین بنزین همین نفت

همین نفتی که توی سفره ها رفت

وطن یعنی تمام سهم ملت

یه تیکه نون و باقی هم خجالت

وطن یعنی که اصلاحات چینی

وطن یعنی که روز خوش نبینی

وطن یعنی همین آئینه ی دق

وطن یعنی خلایق هر چه لایق

وطن یعنی تحمل،تاب،طاقت

وطن یعنی حماقت در حماقت.

 

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387  توسط محمد  | 


...و این عشقه است.نوعی پیچک که عرضه ی آنرا ندارد که بر بالای پای خودش بایستد.وجودش طفیلی و انگلی دارد،خودش را به تنه ی این چنار بلند چسبانده است،ناخن های حریصش را در تن او فرو برده و از شیره ی جان او می مکد و رشد می کند و بر گرد درخت می پیچد و بالا می رود،اما آخر چه؟چنار را خشک می کند و خودش هم ناچار می خشکد و می میرد و وقتی چنار خشکیده را از ریشه بریدند و در تنور افکندند،او هم با چنار می سوزد و خاکستر می شود.

این کدو تنبل است ، ببینید ، اینجا ، این گوشه سبز شده است ،اما تماشا کنید که تا کجا رفته است ، ببینید که تا کجاها راه برداشته است ، چه بخش وسیعی از زمین را فرا گرفته است، اصلا ً ،کدو تنبل رشدش اینجوری است، خودش را روی زمین پهن می کند، روی خاک می خزد و از همه طرف پیش می رود.

تمام عشقش همین استکه روی زمین پهن شود، تمام آرزویش این است که از این ور خود، خود را تا لب جوی برساند، از آن ور، تا آخر کرت،از آن سو،از این سو تا هر کجا جلوش را بگیرند،یا کدو تنبل دیگری راهش را سد کند، تمام تلاشش همین است که همه ی علف ها و گل ها و بوته ها را زیر بگیرد وپامال کند و هیچ بذری را در زیر دست و پای بیرحمش نگذارد که بشکفد و سبز شود و خودش پیش رود.

پیش هم می رود، اما مثل یک خلط نچشیده که لگدش کرده باشند.اصلا ً این رفتار کدو تنبل است، کدو تنبل انجوری رشد می کند...

و اما، این صنوبر،سپیدار، دار یعنی درخت، سپیدار، یعنی «سپید دار»،درخت ِ سپید.ببینید:فقط یک وجب از زمین را گرفته است،جز همین یک وجب، بر روی این زمین هیچ ندارد،اما بچه ها ،سرتان را بالا بگیرید، کلاه از سرتان نیفتد، نگاه کنید، رو به آسمان، به طرف خورشید، می بینید صنوبر تا کجا قد کشیده است؟

نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387  توسط محمد  | 


بوی بارون،صدای رعد و برق،بعدش هم یه رگبار پراکنده و قایم باشک خورشید با ما،اونم با دم دستی ترین چیزی که می تونه پشتش قایم بشه.

این منظره و تصویر برام مثل یه آشنای دور افتاده شده،دقیق که میشم می بینم دیگه باید چی بشه تایه بار دیگه اون آشنای دور به عیادت بیاد و اون قال و قیل بچگی یه بار دیگه تکرار بشه.

دیگه آسمون اون رحمت همیشگیش رو که بی منت به سرمون ارزونی می کرد رو بی منت نمیده ، بهار همیشه برام یادآور رگبارهای گاه و بی گاهش بود، یا توی ذهن زیبای یه کودک این نزول زیبائی و برکت،طبیعی بود و فقط این زیبائی ها بودند که در ذهنش جای داشتند ؛یا چیزی غیر از نزول همیشگی و به موقع بارون نبود وشاید تو دنیای کودکی چیزی غیر از زیبائی نمی تونست وجود داشته باشه،شاید ذهن یه کودک به اقتضای جنسش که از نفس و دم الهی است و هنوز آلوده به پستی ها و حضیض های این دنیا نشده ،تعریفی از زشتی و بدی نداره و فقط ذهنش آماده پذیرش زیبائی هاست.

دیگه بارون به ندرت میاد،زیبائی ها انگشت شمار شدن،شاید دیگه این قشنگی ها طالب نداره،شاید آلوده شدیم به این پستی ها،دیگه دل و جونمون رو این زیبائی ها راضی نمی کنه،شاید هیجان روشنائی بعد از رفتن ابرها جای خودشو به دلمشغولی های دیگه ای داده،شاید...

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط محمد  | 


با شنيدن كلمه عدالت هميشه بياد اين كلام حضرت علي(ع) مي افتم كه "در جائي كه بخشش هست،عدالت وجود ندارد" اين كلام مي رسونه كه توي هر جامعه اي كه بخشش وجود داشته باشه عدالت از آن جامعه رخت بر بسته چه برسه به جامعه اي كه بخشش در آن به صورت عرف در آمده باشه،كه ميشه جشن ها و مراسم هائي كه در ايام مختلف و به مناسبت كمك به مستضعفين در كشورمون برگزار ميشود را از مصاديق همين بخشش ها دانست،در واقع اين جشن ها نمادي از بي عدالتي در جامعه را به رخ مي كشد.

با وجود عدالت هرمخلوقي كه در هستي وجود دارد(تمامي كائنات و آسمانها و زمين و...) در جاي خود قرار دارد وبا وجود بخشندگي آنها را از جاي خود خارج مي كند پس عدالت برتر از بخشندگي است.

از مؤلفه هاي اصلي عدالت بايد به توزيع عادلانه امكانات مادي و معنوي اشاره كرد،امكانات مادي شامل ثروت وامكانات معنوي شامل كسب علم و دانش و امكان برخورداري مساوي همه افراد از قدرت و اطلاعات است كه در اين صورت جنس و نژاد و مذهب ِبرتر وجود نخواهد داشت چرا كه همه انسانها از لحاظ فطرت دروني برابرند.

مطلب ديگري كه با شنيدن لغت عدالت به ذهن خطور ميكند حديث قدسي است كه مربوط به ظهور حضرت ولي عصر (عج) مي شود كه جهان بوسيله حضرتش از هر گونه زشتي و ستم پاكيزه مي شود و هيچ كس به ديگري ستم نمي كند و عدالت بر پا مي شود در نتيجه عدالت و ستم هم زمان با وجود نخواهد داشت و از بين بردن ظلم و ستم در روابط و جوامع انساني از جلوه هاي عدل است.

نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386  توسط محمد  | 


 

شايد وقتي ازم بپرسن آرزوت چيه،در جواب يه چيزائي بگم،كه يا از سر بي تفاوتي و بي حوصلگي يا از سر عجله،اما مطمئنا ً وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم در اكثر اوقات ما در به سؤال درباره آرزوهامون به دلايلي جواب حقيقي رو نمي ديم يا اگر حداقل جوابمون حرف دلمون باشه وحقيقي،آرزوهاي ناقصي مي كنيم؛مثلا ًدر مورد خودم و هم سن و سالهاي خودم تو مقوله ي كسب علم،بجاي اينكه رسيدن به كنه علم و شناخت از دنياي اطراف آرزومون باشه رسيدن به يك مدرك آرزو شده،يا وقتي از يه بچه مي پرسي آرزوت چيه شايد در نهايت بگه من يه اتاق پر از شكلات مي خوام (كه از آرزوهاي دوران بچگي خودم بود) ولي هيچ وقت نميگه "من يه كارخونه شكلات سازي مي خوام".

كاش آرزوهامون كامل باشه،ما كه داريم آرزو مي كنيم چه بهتر كه آرزوهامون تموم نشدني باشه؛حالا كه به اين نتيجه رسيديم كه بايد آرزو كامل باشه و تموم نشدني،دست يافتني بودن اونم مطرح ميشه،واقعا ً اين مهم نيست به آرزومون برسيم يا اينكه ما فقط آرزوهايي رو تو ذهنمون مي پرورونيم و مهم نيست بهش برسيم و شايد افرادي باشند كه آرزو براشون جنبه دست نيافتني اش مهمه و آرزويي كه دست يافتني باشه ديگه براشون آرزو نيست و ارزش آرزو رو توي دست نيافتني بودنش ميدونن،اين افراد بيشتر از روي احساس آرزو مي كنن تا از سرمنطق،كه منطقي ها براي رسيدن به آرزوهاشون با هدف قرار دادن اون تمام برنامه هاشون رو در رسيدن به اون آرزو مي چينند و قبل از مرگ به آرزوشون مي رسند.

با هزار اميد به آرزومون مي رسيم اما با به واقعيت بدل شدنش اظهار پشيموني مي كنيم و متوجه ميشيم كه اصلا ًبراي اون آرزو ساخته نشديم و به كل اشتباه آرزو كرديم؛ يا شايد به آرزومون برسيم اما متوجه اين تحقق نميشيم،شايد از فرط ناچيزي و كوچكي شون باشه.

به نظرت كسي پيدا ميشه كه آرزويي نداشته باشه،اگه چنين كسي وجود داشته باشه سخت در اشتباهه و چه بهتره كه هميشه ليستي از آرزهامون رو هميشه همراهمون داشته باشيم تا اگر يه پري جلومون ظاهر شد و گفت زود،تند،سريع يه آرزو كن،كم نياريم.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  توسط محمد  | 


باز از راه محرم غم رسید
بر زمین آسمان ماتم رسید

این هلال قد کمان دیگر است
"لیتنا کنا معک" اندر سر است

خرقه ها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید

طبل و شیپور عذا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید

ورد صوفی حا و سین و یا و نون
فاعلاتن فاعلاتن فاعلون

"حای" آن حامیم ذات کبریا
"سین" آن سرها زپیکرها جدا

"یای" آن یکتا پرست و یذکرون
"نون" آن باشد قسم بر یسترون

سینه از درد فراغت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است

هیچ دانی در دلم جا کردی؟
عرش حق شش گوشه برپا کردی؟

عشق بازی با تو معنا می شود
نور حق با تو هویدا می شود

اسّلام ای شاه مظلوم و غریب
اسّلام ای "آیهء امن یجیب"

اسّلام ای نور چشم مصطفي
اسّلام ای "خامس آل عبا"



کاروان آهسته ره تا کربلا
دشت خون و دشت درد و نینوا

خیمه ها در دشت خون برپا شود
صوت قرآن در فضا آوا شود

گویی آن شب آسمان خون گریه کرد
در میان خیمه ها حق مویه کرد

گویی یا حق چشم خود را بسته است
طاقت دیدن ندارد خسته است

عرش فلک و ملک حق اندر عذا
روز دیگر سر جدا , پیکر جدا

این همان میعادگاه محشر است
قتلگاه زاده ي پیغمبر است

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  توسط محمد  | 


هميشه در مذمت بي صبري و عجله در رفتار و در پي آن در بعد دروني كه در قضاوت نماد پيدا مي كند،گفته اند و مي گويند بارها، كه مهم چرائي كثرت نكوهش اين امر يعني قضاوت،خصوصا از نوع تعجيلي آن،صحبت به ميان آمده،آيا براستي ما خود قاضيان خوبي براي قضاوت و پاسخ به اين سوال نيستيم،آيا نه اينكه در پي هر بار قضاوت عجولانه،سرزنش خود را در پيش مي گيريم،در واقع در دادگاه وجدان خود قاضي و خود محكوميم. حال،اين قاضي خود محكوم را چه مي شود،آيا نبايد در پي اصلاح اين صفت نا پسند بر آيد،كه براي اصلاح و تعجيل در رفع اين خوي،راهي جز فرار به سوي وراي اين خوي نيست،يعني به عكس،فرض را بر پسنديده ترين حالت ممكن يك موضوع قرار دادن و نيكي آن امر و در پي آن در مواجهه با افراد، فرض را بر نيكي آن فرد قرار دادن،تا وقتي كه خلاف آن ثابت نشود و بنيان آن فرايض را به هم نريزد. اما حالت ديگري كه وجود دارد ذهنيت نه يك نفر،بلكه ذهنيت جمعي است كه در اصل قضاوت يك جامعه را نسبت به يك موضوع مي رساند كه همگي در نبود آن موضوع متفق القول درباره آن نظر مي دهند،در اين مورد آيا مي توان گفت كه قضاوت (همان قضاوت عجولانه مورد نظر نگارنده)صورت گرفته است،آيا ميتوان اتفاق نظر يك جمع بر سر يك موضوع را منكر شد و خط باطل بر آن كشيد،آيا انكار اتفاق نظر يك جمع چيزي غير از رسوائي خود نيست؟ پيش آمدن چنين حالتي،نقص كدام طرف اين قضاوت و وجود چنين ذهنيتي(خواه صحيح،خواه نادرست) را مي رساند؟ در جهت رفع اين شبهه،با توجه به وجود كاملترين مرجع(دين) و رجوع به كلام بزرگان آن مي توان حقيقت را در كلام آنان جست.در كلام ائمه اطهار و بزرگان دين بارها ذكر شده كه فرد با ايمان همواره بايد در جامعه به گونه اي ظاهر شود كه راه هر گونه قضاوت كج و مريض را نسبت به خود ببندد،و در صورت عدم وجود منبع اين قضاوت و ذهنيت اشتباه،قضاوت سوئي هم رخ نخواهد داد.
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  توسط محمد  | 


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر

درها بسته

سرها در گریبان

دستها پنهان

نفس ها ابر

دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دل مرده

سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386  توسط محمد  | 


صندلي كناري من نشسته بود،بعد از دو سه ايستگاه با تكون هايي كه به خودش داد تو ذهنم تداعي كرد كه مي خواد چيزي بپرسه،منتظر بودم كه جوابشو بدم ،بر گشت گفت "ببخشيد"خواستم بپرسم بابت چي،تو دلم گفتم خوب سوالتو بپرس ديگه،اونم ديد من همينطور خيره بهش هيچي نميگم ادامه داد "ببخشيد جاتونو تنگ كردم وجاي زيادي گرفتم،بعد از يه لحظه دوزاريم افتاد،گفتم خواهش مي كنم مشكلي نيست،بنده خدا داشته چه عذابي مي كشيده كه يه خرده جا بيشتر گرفته و به خيال خودش جاي منو تنگ كرده،در حالي كه من اصلا متوجه هيبت مسافر كنارم نبودم و غرق افكار خودم بودم،شايد مي ديد يه پاي من بيرونه ازم عذر خواهي كرد.

بعضي وقتا دلمون مي خواد بدون به زبون آوردن كلامي حرفمونو به طرف مقابلمون بگيم كه اغلب به جايي نمي رسه،مسافر همراه من هم از اين قاعده مستثني نبود و مجبور شد بر خلاف ميلش حرف دلشو بزنه.

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  توسط محمد  | 


 

 جلو قانون، پاسباني دم در قدبرافراشته بود. يک‌مردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نمي‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذري؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلو هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتي من نمي‌توانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.» مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و به‌طور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لبادة پشمي با دماغ تُک تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازة دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلي داد و او را کمي دورتر از در نشانيد. آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زيادي براي اين‌که او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسش‌هاي مختصري مي‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتي کرد؛ ولي اين سؤالات از روي بي‌اعتنايي و به طرز پرسش‌هاي اعيان درجه اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار مي‌کرد که هنوز نمي‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همة وسايل به هر قيمتي که بود، متشبث شد براي اينکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولي مي‌افزود: «من فقط مي‌پذيرم براي اينکه مطمئن باشي چيزي را فراموش نکرده‌اي.» سال‌هاي متوالي آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه مي‌کرد. پاسبان‌هاي ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولي به‌نظر او يگانه مانع مي‌آمد. سال‌هاي اول به صداي بلند و بي‌پروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا مي‌کرد که بين دندان‌هايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگي افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه مي‌کرد تا کک‌هاي لباس پشمي او را هم مي‌شناخت، از کک‌ها تقاضا مي‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقي پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، به‌طوري‌که درحقيقت نمي‌دانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشم‌هايش او را فريب مي‌دهند؛ ولي حالا در تاريکي شعلة باشکوهي را تشخيص مي‌داد که هميشه از در قانون زبانه مي‌کشيد. اکنون از عمر او چيزي باقي نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايش‌هاي اينهمه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهي مي‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيده‌اش ديگر نمي‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلي خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زيان مرد دهاتي تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چهطور در طي اينهمه سال‌ها کس ديگري به‌جز من تقاضاي ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است براي اينکه پردة صماخ بي‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اينجا هيچکس به‌جز تو نمي‌توانست داخل شود، چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. حالا من مي‌روم و در را مي‌بندم.»

فرانتس كافكا

برگردان:صادق هدايت

نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386  توسط محمد  | 


بعضي وقتا بي دليل بايد اعتماد كرد،مثل كسي كه مي خواد قاچاقي بره خارج از كشور،بايد بي چون و چرا به اون قاچاقچي اعتماد كنه چون چاره اي جز اين نداره،حالا براي آدماي اين دوره زمونه لازم نيست همچين مساله اي پيش بياد چون زندگيمون پر شده از اين بي دليل اعتماد كردن ها،انگار هر لحظه داريم قاچاق مي شيم،توي خريدن يه جنس،تو يه معامله كه بعدا صداي ناجورش در اومد مي بيني خيلي هي مثل تو چوب اين بي دليل اعتماد كردن ها رو خوردن.توي رفاقتامون و از همه مهمتر حين تشكيل يه زندگي جديد تو بايد اعتماد كني چون مجبوري اعتماد كني،طرف مقابلت هم بايد اعتماد كنه و خودش هم به خوبي مي دونه كه مجبوره اعتماد كنه.

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386  توسط محمد  | 


شايد شنيده باشي در اكثر كشورهاي صنعتي و پيشرفته بعضي جوانها و دانشجوها با هدف خاص خودشون كه مي تونه تجربه شرايط متفاوت يا تنوع ياموارد ديگه كارتن خوابي يا خيابون خوابي رو تجربه مي كنند،با تمام خطرهائي كه مي تونه در پي داشته باشه كه با آگاهي از خطرهائي كه مي تونه در اين كار يا امثال اين عمل وجود داشته باشه اين عمل رو در يك طبقه از رفتارهاي اجتماعي قرار مي دهد.اينگونه رفتارها كه همگي اشتراكشان در خطرها يا مشكلاتي است كه امكان مانع انجام اون رفتار بشن ،مفهوم خاصي رو القا مي كنند كه براي يك فرد آرمانگرا مورد نكوهش كه نيست قابل تحسين هم هست.

جسارت مي تونه نامي براي اينگونه رفتارها باشه،البته جسارت به خرج دادن نه جسارت كردن كه منظور اين نوشته همان جسارت از نوع خرج كردني است يعني چيزي كه تو چنته داريم ونشون مي ديم.

جسارت و جووني خيلي به هم نزديكند و با هم معني پيدا مي كنند،عموما شروع به هر امري و گذاشتن هر بنيادي نيازمند يه استارت قويه كه انجا پاي جسارت وسط كشيده مي شه كه با شور و حال جواني همراه مي شه و به ثمر مي رسه.

جسارت عموما با بعد بيروني اش معني پيدا مي كنه يعني از كسي اين عمل سر بزنه و ما به عينه ببينيم،اما حالت دروني اون هم ميتونه براي ما قابل لمس باشه ،همراه با يه حس شيرين تحسين خود.مثل جسارت نشون دادن در انتخاب،و همين درمانده نبودن در انتخاب خود نشان دهنده جسارت و شهامت است.

جسارت همينطور ميتونه در به هم زدن شرايط كنوني و تجربه شرايط جديد و رسيدن به يك شرايط آرماني هم معني پيدا كنه و نشان دادن آن به هر طريقي بعد بيروني اين شهامت و جسارت را تكميل مي كنه.

مثال هاي زيادي ميشه درباره جسارت زد ولي با توجه به معني گسترده اين لغت،تداعي اين مثالها را به ذهن خود شما واگذار مي كنم.

نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386  توسط محمد  | 


ديگه نمي شه انتظار داشته باشي از كسي،توقعاتت رو كم كن يا بهتر بگم اصلا از كسي انتظار نداشته باش توي عصري كه همه بي تفاوتي رو داد مي زنند،حتي شده توي ظاهرشون.

تا اونجائي كه برامون مهم نيست دربارمون چه قضاوتي مي كنند،بي تفاوتي نسبت به چيزائي كه يه روزي برامون ارزش بودند حالا خيلي راحت اونارو مي شكنيم و ديگه نبايد انتظار داشته باشي كه كسي درباره ارزش ها صحبت كنه.

"از تو يكي انتظار نداشتم كه..." به نظرت اين جمله يه كم قديمي نشده؟ يه روزگاري بود كه وقتي مي دونستي كه كسي از تو انتظار داره سعي مي كردي با انجام دادن كاري طرفتو به مطلوب مورد انتظارش برسوني ولي الان چطور؟ ديگه دوره انتظار داشتن از افراد (كه مي تونه يه خانواده باشه) به سر رسيده.

ديگه تو نمي توني انتظار داشته باشي راهي كه طي مي كني حتما به هدف برسي،انتظار نداشته باش بتوني حق رو از باطل تشخيص بدي،انتظار نداشته باش هر چي كه مي بيني واقعيت داشته باشه ،تو از چشماشت هم انتظار بي جائي داري.انتظار نداشته باش كه صبح از خواب پا ميشي يه روز متفاوتي باشه امروزم مثل هر روز،نخواه كه يه روزي بتوني از شر اين روزمرگي كه عجين شده تو رگ و استخونمون خلاص بشي،انتظار نداشته باش كه دوستي ات بوي احساس بگيره توي اين تهوع ادواري اجراي نقش هاي عاشق و معشوق ها كه به سرگرمي پهلو مي زنه،هميشه خودت رو براي فاتحه بعد از يه  مدت كوتاهي آماده كن،نثار شيرين و فرهاد.

ديگه انتظار نداشته باش به زيبا بگن زيبا،زشتي به زشت،خيلي وقته جاهاشون عوض شده ،از"قربون اون ابروهاي مردونت برم" گرفته كه فقط تو قصه هاس تا سبز شدن قارچ گونه دلبركان به زور ‍ژله و تتو و عينكهاي ريبن

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  توسط محمد  | 


آكنه‌ (جوشهاي‌ غرور) عبارت‌ است‌ از يك‌ بيماري‌ التهابي‌ مزمن‌ پوست‌ كه‌ در دوران‌ نوجواني‌ شايع‌ است‌، اما گاهي‌ به‌ طور متناوب‌ در سراسر زندگي‌ رخ‌ مي‌دهد. مشخصة‌ اين‌ بيماري‌ عبارت‌ است‌ از بروز جوشهايي‌ روي‌ صورت‌، قفسة‌ سينه‌ و كمر. اين‌ بيماري‌ در مردان‌ شايع‌تر از زنان‌ است‌.

 

علايم‌ شايع

نقاط‌ سر سياه‌ به‌ اندازة‌ سر سوزن‌
نقاط‌ سر سفيد شبيه‌ نقاط‌ سر سياه‌
جوش‌هاي‌ كوچك‌ چركي‌
قرمزي‌ و التهاب‌ در اطراف‌ جوشها
در آكنة‌ شديد ممكن‌ است‌ كيست‌ و آبسه‌ ديده‌ شود. كيست‌ به‌ صورت‌ تورمي‌ بزرگتر و سفت‌تر از جوشهاي‌ معمولي‌ در پوست‌ پديدار مي‌شود. آبسه‌ نيز به‌ صورت‌ يك‌ ناحية‌ عفوني‌ متورم‌ ،ملتهب‌ و دردناك‌ به‌ هنگام‌ لمس‌ و حاوي‌ چرك‌ است‌.

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386  توسط محمد  | 


اوستا  كتاب مذهبي زرتشتيان و از كهن ترين آثار ادبي و مذهبي ايرانيان است ، در زمان هخامنشيان دو نسخه رسمي از اوستا موجود بوده كه يكي را اسكندر ضمن آتش زدن كاخ هاي سلطنتي پارس سوزاند و نسخه ديگر به دست يوناني ها افتاد و آنان پس از استفاده از قسمت هاي علمي آن كه به نجوم و پزشكي و موسيقي و امثال اين ها مربوط مي شد ، آن را سوزاندند. كهن ترين قسمت اوستا گاتها است كه از خود زرتشت است ، و هنگام نيايش اهورامزدا آن را به آهنگ و آواز مي خواندند و اين قديمي ترين ميراث مدون ما ، در شعر و موسيقي است.

در زمينه اجراي موسيقي و آواز مي توان گفت كه در ايران باستان هر يك از روزهاي ماه نامي خاص داشت كه به اسامي فرشتگان بود و روز شانزدهم ماه هفتم سال  به نام (مهر) بود و دراين روز جشن بزرگي برپا مي داشتند ، كه پس از نوروز بزرگترين جشن ايرانيان بود ، اين جشن شش روز طول مي كشيد و به روز بيست و يك كه آن را (رام روز) مي ناميدند ختم مي شد. آغاز مهرگان را مهرگان عام مي گفتند و روز انجام آنرا مهرگان خاص مي ناميدند. مراسم جشن مهرگان در دوره ساسانيان كه سخت پايبند مذهب و دستورات كتاب مقدس زرتشت (اوستا) بودند به بهترين وجه و با شكوه تمام انجام مي شد. در اين دوره سرايندگان موظف بودند كه براي هر روز آهنگي نو بسازند و با سرودن شاعران در آميزند و بنوازند و بخوانند و هر يك از اين نغمه ها به نام همان روز ناميده مي شد. > مهرگان بزرگ < و > مهرگان خردك < كه نام دو لحن از موسيقي قديمي و اصيل ايراني است از يادگارهاي آن دوره است.بعيد نسيت كه "مقام مهرگاني" بعد ها به "مهرباني" تغيير نام داده باشد و اكنون لحني به نام "مهرباني" در دستگاه ماهور و همان آهنگ با مختصر تغيير حالتي به نام هاي "چهارپاره" و "چهارباغ" در ابوعطاي شور متداول است.

حكيم نظامي گنجوي در خسرو و شيرين ميان سي و يك لحن باربد ، لحن دوازدهم را "مهرگاني" نام برده است و گويد:

چو نو كردي نواي "مهرگاني"

ببردي هوش خلق از مهرباني

نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386  توسط محمد  | 


 

سال 1336

دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف
هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره
زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين
زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه
شوهر خوب پيدا كنه.
مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!
 

سال 1346
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و
چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من
دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو
شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما
بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي
گويند؟
مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل
و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...
بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر
قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر
ما كم نكند!


ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  توسط محمد  | 


نظرتان درباره عشق نیچه چیست؟ همان فیلسوفی که می‌گفت: «به سراغ زنان می‌روی، تازیانه را فراموش مکن.» کسی نفهمید پشت این جمله نیچه چه حقیقت بزرگی پنهان بود و هنوز هم کسی نفهمیده است. بگذریم، «لوفون سالومه» عشق نیچه بود.

عاشق شدن یک فیلسوف احتمالاً باید مکافات داشته باشد، که داشت. نیچه هر کاری کرد که دل سالومه را به‌دست بیاورد. حالا استفاده از لفظ «خیانت» برای این دختر روس شاید بی‌انصافی باشد اما بی‌وفایی او نیچه را به مرز جنون کشاند. می‌گویند اگر سالومه به عشق نیچه پاسخ مثبت می‌داد، شاید زندگانی نیچه به شکل دیگری رقم می‌خورد. حداقل این‌که از تندی بیانش کاسته می‌شد. درد نیچه این بود که حتی از طرف دختر مورد علاقه‌اش هم فهمیده نمی‌شد. سالومه می‌گفت: «در مغز نیچه افکار تند و اندیشه‌های غریب و نامأنوس می‌لولند که برای عادی زندگی کردن خطرناکند.» پس از این پاسخ به درخواست‌های عاشقانه، نیچه در تنهایی مفرط خرد می‌شود و در پاسخ می‌نویسد: «خیالبافی‌های من به حال شما چه فرقی می‌کند؟ حتی حقیقت‌گویی‌های من برای شما اهمیتی نداشته است. دلم می‌خواهد به این فکر کنید که من دیوانه‌ای دچار سردرد هستم که از زور تنهایی به جنون مبتلا شده‌ام.» نیچه در این مسیر به جایی رسید که روزی یال اسبی پیر و تازیانه‌خورده را بغل کند، اشک بریزد و دیوانه شود. با این همه، سالومه را به‌عنوان بی‌وفایی دوست‌داشتنی باید ستایش کنیم. تنها پاسخی مثبت به عشق نیچه کافی بود تا دیگر «ابرمردی» شکل نگیرد و «چنین گفت زرتشت» نوشته نشود. دنیا بدون خیانت شاید خیلی چیزهایی را که حال دارد، دیگر نداشت.

نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386  توسط محمد  | 


امام جمعه شهر كرد،عبارت هاي "بابا نان داد" و "بابا آب داد" را عباراتي دانست كه"روحيه استعماري" دارند و بر اين مبنا پيشنهاد داد تا به جاي آنها از عبارات "خدا نان داد" و"خدا آب داد" در نظام تعليم و تربيت كشور استفاده شود.به گفته وي،آموزش و پرورش بايد رويكرد نويني براي يك تحول اساسي در نظام تعليم و تربيت ايجاد كند(منبع:آفتاب)

 

در راستاي لزوم ايجاد تحول و بازنگري در كتب درسي

                   

                          تعليمات اجتمائي- سال سوم ابتدائي

 

خانواده آقاي هاشمي در كازرون زندگي مي كنند.آقاي هاشمي يك دختر و يك پسر دارد.آنها نمونه يك خانواده مهرورز و مردمي هستند.

آقاي هاشمي مرد خوبي است.او به جاي كت و شلوار،در تابستان هم كاپشن ميپوشد و براي صرفه جوئي در مصرف آب،سالي يك بار به حمام ميرود.آقاي هاشمي اهل مطالعه بوده و هر روز كتاب"احمدي نژاد معجزه هزاره سوم"را مي خواند.وقتي جوراب آقاي هاشمي سوراح ميشود آنرا خودش مي دوزد.او و ساير اعضاي خانواده در انتخابات رياست جمهوري به آقاي احمدي نژاد راي دادند.

همسر آقاي هاشمي خانه دار مي باشد.او زن بسيار نجيبي استو به اصل تعدد زوجه اعتقاد دارد.صداي خانم هاشمي تا كنون توسط هيچ نامحرمي شنيده نشده است.او بدون اجازه شوهرش از خانه بيرون نمي رود.

پسر آقاي هاشمي خيلي سر به زير است.وي به همه سلام مي كند.او در موقع حرف زدن با نا محرم به زمين يا آسمان نگاه مي كند وهمه دخترها را خواهر مي نامد.پسر آقاي هاشمي اينترنت باز نيست.او وبلاگ نمي نويسد وبه سايتهاي منحرفي مثل گوگل سر نمي زند.وي تنها به تبيان و رجانيوز و پايگاه اينترنتي رئيس جمهور مي رود.

دختر آقاي هاشمي بسيار مودب است.او مانتوي كوتاه و تنگ و بدن نما نمي پوشد و به صورت اغواگرانه در معابر ظاهر نمي شود.او دماغش را عمل نكرده و در خيابان با صداي بلند نمي خندد.او به كمپين يك ميليون امضا هم نمي پيوندد و به جاي سينما و پارك به مادرش در آشپزي كمك مي كند.وي در طبخ آبگوشت ماهر بوده و تا كنون دوست پسر نيز نداشته است.

خانواده آقاي هاشمي مي خواستند در تعطيلات تابستان مثل رئيس جمهور محبوبمان به شهرهاي مختلف كشور بروند اما آقاي هاشمي گفت با شرايطي كه كشورمان دارد بهتر است در مصرف بنزين صرفه جويي كنيم.آنها به جاي مسافرت،در خانه ماندند و به چارخونه ،سينما گلخانه،از تو مي پرسند و ساير بر نامه هاي تلويزيون آقاي ضرغامي نگاه كردند.  

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386  توسط محمد  | 


 

تکه متنی را که روایت میکنم گوشه ای از نامه ای است که دکتر شریعتی بعد از بازدید از اهرام مصر خطاب به بردگانی که قربانی این شاهکار ساخته دست بشریت! شده اند نوشت..
آن بردگانی که هزاران هزاران کشته می شدند و در یک گودال عظیم دفن شده اند تا ما به آن اهرام فخر بفروشیم! دکتر در این نامه خودش را و طبقه خودش را از نژاد و طبقه آن بردگان ستم دیده می داند و از زبان طبقه واحد “ما” می گوید .. آری اینچنین است ای برادر…


ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386  توسط محمد  | 


 

 

 

اين روزا هر كي كه تو شهرمجبوره صبحهاي زود بزنه بيرون،اومدن پاييزو از همه زودتر روي پوستش حس مي كنه،خنك شده ،بفهمي نفهمي سرد سرد.همچين يه حس كرختي،يه لحظه ميآد زير پوستت و همون لحظه ميره ولي دوباره ميآد و مي ره،دوست داشتني،سرديش با يه هاهاي دهن ميره و گرم ميشي،يه حالتي كه نمي دوني حالا كه اومدي بيرون بايد لباس گرم مي پوشيدي يا نه.

با اينكه سرما رخ نموده و احساسش ميكنيم و تغيير آب و هوا هم همين رو ميگه وظاهر شهر هم كم كم داره عوض ميشه با اومدن انارهاي سرخ و ازگيل و ذغال اخته ورفت و آمد بچه مدرسه ايها با روپوشها و كيفهاي از همه رنگشون،اما هنوز خيلي مونده به اون خيابونا و پياده روهاي پر از برگ كه هر كاري كني بالاخره قلب يه برگ زير ميمونه،هنوز برگا دل خوش كنان بالاي درختان.بهتره بگم هنوز بوي پاييز نيومده. يه جورايي چند وقته كه ديگه اون بوي پاييز نميآد، شايدم ما ديگه حسي برامون نمونده،از اون هواهاي پاييزي، از اون هواها كه خودت حال و هواشو ميدوني.حسامون كويري شده،برهوت برهوت.

نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386  توسط محمد  | 


حسب حال نيست،روايتي مستند است از يكي از هزاران رفته و برگشته از دفاع و جنگ،اگر نه ما كه نبوديم ببينيم.

خودش مي گفت يا شايد گله مي كرد كه اين رسمش نيست،بايد جاي دوربيناتونو عوض كنيد،مي گفت اگه الان فيلمي درباره دفاع مقدس ساخته ميشه اگر دقت كني(هر چند نيازي به دقت نيست)همه بچه هاي جنگ رو يه دست و يه فرم و يه تيب مي بيني ولي اين جوري هم نبود چون دليلي نداشت همه يه شكل باشند،يكي دانشجو بود يكي كارگر ساختمان يكي هم ماركسيست،و دفاع هم يه مساَله فرا جناحي،اگر يه لحظه تاَمل كنيم مي بينيم معمولاَ افراد بر حسب كار و مسلك و افكارشون ظاهر خاص خودشونو دارند و اين تفاوت ظاهر و تيب به عينه در جبهه ها ديده مي شده تا جايي كه بعضي ها رو مي ديدي به جاي بوتين،آل استار مي بوشيدند(كه اين مورد آخر به كرات از سيما ‍بخش شده).تا جايي اين نگاه غير واقع بينانه اين افراد فيلم ساز و صاحب سبك سينما و تلويزيون ادامه بيدا مي كنه كه يه حس فاصله زمين تا آسماني به انسان دست مي ده.

مي گفت اون عينك رو بايد برداشت،بايد واقع بين بود.

نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386  توسط محمد  | 


هر چه می خندیم برخی چهره درهم می کشند

خنده را هم با مداد دودی غم می کشند

 

سرخوشان ازبیم غم دنبال شادی می دوند

لولیان از فرط شادی نشئه غم می کشند

 

 تاجران در بیت شان آروغ شرعی می زنند

شاعران در شعرشان آه دمادم می کشند

 

پشت این بازار ناموزون ترازودارها

عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند

 

آخرت جویان خدایا بیشتر دنیایی اند

آخر از چاه زنخدان آب زمزم می کشند

 

نقش اگر باشد عزاگویان حیدر حیدرند

نقشه ای باشد اگر با ابن ملجم می کشند

 

گول این نقش آفرینان ثناگو را مخور

بیشتر گرسیوزان را شکل رستم می کشند

 

ای خوشا آنان که نقاّشان درد مردمند

عید را عید و محّرم را محّرم می کشند

 

علي رضا قزوه

نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386  توسط محمد  | 


ميزي براي كار

كاري براي تخت

تختي براي خواب

خوابي براي جان

جاني براي مرگ

مرگي براي ياد

يادي براي سنگ

اين بود زندگي

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  توسط محمد  | 


 

 

به نظرت قاتل رو به كي مي شه نسبت داد؟ حتمأ ميخواي بگي كسي كه مي زنه يه نفرو مي كشه .خوب خيلي طبيعيه براي يه سؤال بديهي ،جوابي بديهي تر از اين وجود نداره.اما يه نكته اي رو هم بايد در نظر گرفت كه خيلي راحت از كنارش مي گذريم يا حتي اصلا‍ُ بهش فكر نمي كنيم، مي خوام بگم مرتكب قتل شدن فقط شامل كشتن فردي نمي شه،تا حالا فكر كرديم كه خيلي راحت همه ما تو زندگيمون مرتكب قتل مي شيم اونم به تعداد، نه در حد انگشت شمار،قتل هايي كه عين كشتن خودمونه مثل بستن چشم به روي تصاويري كه بايد ديد و نشنيدن صداهايي كه بايد شنيد و اين نديدن و نشنيدن هم اندازه ي قتلِ،مثل خفه كردن و زير با گذاشتن و له كردن استعدادامون،آره استعدادامون،همون استعدادايي كه تا چندوقت بيش دغدغه مون بودند و سهم زيادي از وقتمونو روش مي گذاشتيم همونايي كه آينده واوج رو توش مي ديديم اما همين كه به يه مانعي رسيديم(نميگم مانع ولي از يه مقطعي به بعد)ديگه خفه اش كرديم،ولش كرديم و گذاشتيم رفتيم.همه ي اينايي كه گفتم وصف حال خودم بود.

راستي چرا انقدر فرد متخصص كم داريم؟ چرا هيچ كس سر جاي خودش نيست؟ از خشكشويي ليسانسه سر كوچه بگير تا فلان وزير ليسانسه،به نظرت اينا هر دو تاشون سر جاي خودشون هستن؟نه،مسلماُ نه                                                                                 اين مشكل از يه جايي آب مي خوره،با خوندن همون وصف حال متوجه مي شيم كه هر كسي با استعدادهايي كه داره يه جايگاهي توي جامعه بيدا مي كنه كه ما با اون بلا هايي كه سرش مي آريم در واقع جايگاهمونو از بين برديم وديگه نمي شه انتظار داشت كه هر كسي سر جاي خودش باشه.

از همين جاست كه مشكلات شروع شد.

حالا به نظر تو ما قاتل هاي بالفطره نيستيم؟؟؟  

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  توسط محمد  | 


منشاء تورم چيست؟ يکی از توضيح‌های نسبتا معقول برای اين سوال که شواهد تجربی هم ظاهرا مويد وجود آن در اقتصاد ايران است بحث کسر بودجه يا به قول مردم همان چاپ پول بدون پشتوانه است. مکانيسم آن‌هم ساده است. وقتی مخارج دولت از هزينه‌هايش فراتر می‌رود -مثلا دولت از يک طرف حقوق معلمان را زياد می‌کند يا پروژه‌های عمرانی جديد شروع می‌کند يا سرانه بهداشت و درمان را افزايش می‌دهد و يا پليس بيشتری استخدام می‌کند و از طرف ديگر به هر دليلی درآمد‌هايش کم می‌شود. مثلا به دليل کاهش قيمت نفت يا کاهش نرخ ماليات يا معافيت‌های مالياتی يا کاهش عوارض يا کم‌کردن قيمت واقعی آب و برق و سوخت و الخ- بايد اين تفاوت دخل و خرج را از جايی جور کند و گرنه نمی‌تواند که فی‌المثل معلم استخدام کند و حقوق آن‌ها را پرداخت نکند. راحت‌ترين کاری که دولت‌ها در اين شرايط می‌کنند استقراض از بانک مرکزی است. يعنی بانک مرکزی به دستور دولت مقداری پول جديد چاپ کرده و به خزانه می‌دهد و نهايتا پول‌ها خرج می‌شود. اين همان چيزی است که به اسم افزايش نقدينگی در جامعه معروف است.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  توسط محمد  | 


راستی کجا عشق میفروشند؟ چه کسی دوست داشتن را ترویج میکند؟ جامعه خودم را که میبینم نسل خودم را و خودم را، چقدر دلمان برای خودمان میسوزد.
بحث ازدواج موقت کهنه شده است؟ نه! تن فروشی که کهنه نمیشود، سایتها و وبلاگهای ترویج ازدواج موقت همچنان دارند عضو میگیرند همچون گذشته، خیلی قبلها از سخنان وزیر کشور این کار را می کردند و حالا شاید با جسارت بیشتر، و چقدر هم سرشان شلوغ است و نسل بیچاره من باید عشق را فراموش کند، باید به دوست داشتن بخندد.
این غریزه سرکش به اندازه کافی نیرومند است که نیازی به ترویج نداشته باشد، واقعا اینروزها درصد آدمهایی که عشق را تجربه میکنند بیشتر است یا آنها که سکس بدون عشق را تجربه کرده اند؟ بد نیست با خودمان رو راست باشیم. پس این عشق است که به ترویج نیاز دارد دوست داشتن است که ترویج می خواهد که نه از غریزه سرچشمه میگیرد که از دل می آید و اینروزها قصه دل دارد می شود افسانه...

ادامه مطلب...
نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  توسط محمد  | 


مفهوم شیطان در طول قرنها مورد مکاشفه قرار گرفته است. در اصل در سنت مسیحیان جودو، شیطان به عنوان بخشی از آفرینش دیده شده است که در برگیرنده قانونی است که می‌تواند در مقابل خواست خداوند مخالفت کند و با اختیار تام خود، قادر است مبارزه طلب باشد. (یادآور یکی از تفسیرهای یهودی که می‌گوید تنها زمانی که پتانسیل توانایی تخلف از خواست خدا را داشته باشید و با او مخالفت نکنید موجودی بسیار خوب خواهید بود) در خلال قرنها این مفهوم به مخالفت صرف علیه خداوند تحریف شده است.


 


  • این دیدگاه که هرچیزی نقطه مقابل خود را دارد و خداوند (تماماً خوب) باید یک نیروی خدای بد (شیطانی) نیز در مقابلش باشد (بسیار از الهه‌های قدیمی نیز این نیروهای بد را در خود داشته اند، به طور مثال تمدن مصر باستان نیز چنین باوری را داشته است.(
  • با گسترش دین مسیحیت و بعد از آن اسلام، که هردو پیروان بسیاری بدست آوردند و یک رستگاری اعلا را برای خود قائل هستند و به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارند، و در میان آموزه‌های آنها شیطان وجود دارد و در همه جهان‌بینی‌های الهی، شیطان سعی دارد خداوند را تحلیل برد و خراب کند.

ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386  توسط محمد  | 


شيطان پرستي يک حرکت مکتبي، شبه مکتبي و يا فلسفي است که هواداران آن شيطان را يک طرح و الگوي اصلي و قبل از عالم هستي ميپندارند. آنها شيطان را موجودي زنده و با چند وجه از طبيعت انسان مشترک مي‌‌دانند. شيطان پرستي را در گروه "راه چپ" مخالف با "راه راست" طبقه بندي مي‌کنند. دست چپي‌ها به غني سازي روحي خود در جريان کارهاي خودشان معتقدند. و بر اين باورند که در نهايت بايد تنها به خود جواب پس دهند. در حالي که دست راستي‌ها غني سازي روحي خود را از طريق وقف کردن و بندگي خود در مقابل قدرتي بزرگ‌تر بدست مي‌‌آورند. لاوييان‌ها در واقع خدايي از جنس شيطان و يا خدايي ديگر را براي خود قائل نيستند. آنها حتي از قوانين شيطان نيز پيروي نميکنند. اين جنبه اعتقادي آنها به طور مکرر به اشتباه ناديده گرفته مي‌شود و عموماً آنها را افرادي ميشناسند که شيطان را به عنوان خدا پرستش مي‌کنند.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386  توسط محمد  | 


امروزه در جوامع بشري تمامي برنامه ريزي ها و عمليات هاي دولت ها در راستاي تداوم حيات آن دولت و شكوفايي آن مي باشد،در نتيجه براي رسيدن به اين هدف (تداوم حيات و ثبات قدرت) از تمامي ابزار ها و امكانات موجود و در دست استفاده بهينه صورت مي گيرد.اين ابزارها و امكانات شامل انواع وسايل ارتباط جمعي نظير صدا و سيماي آن دولت،اصحاب رسانه و...ميباشد كه هر يك به طرق مختلف و كاملا بديهي و منطقي در دست حكومت و تحت امر آن در مي آيند كه هر كدام مثنوي هفتاد من كاغذ خود را مي طلبد كه در اين مقال نمي گنجد و ما را از موضوع اصلي كه تصوير سازي است دور ميكند.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386  توسط محمد  | 


سيد علي خاتمي،برادر وسطي است كه با توجه به مدرك تحصيلي اش (كارشناش ارشد مدريت صنعتي )در مراكز ديني و فرهنگي مختلف حضور داشته،همچنين مديريت شركت هاي اقتصادي بنياد صدوق را بر عهده داشته است .مرد آرام خانواده به اصرار برادر در دوره اول رياست جمهوري سيد محمد،به عنوان بازرس ويژه رييس جمهور انتخاب ميشود،در دوره دوم هم رياست دفتر رييس جمهور را به عهده مي گيرد و به عنوان يكي از اعضاي كابينه شناخته ميشود. اين روزها هم كارهاي دفتر آقاي خاتمي را برنامه ريزي مي كند،عضو هيأت مديره بنياد باران است و مدير عامل خانه فرهنگ خاتمي.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  توسط محمد  | 


 

 

 

 

 

خانه اي قديمي با معماري سنتي

خانه مرحوم آيت الله سيد روح الله خاتمي كه كودكي هاي سيد محمد را در خود جاي داده است.سيد روح الله همان روحاني اي كه حوزه علميه اردكان را تاسيس كرد و از سوي آيت الله فشاركي درجه اجتهاد گرفت،بدر سيد محمد خاتمي است.او از همان سال هاي دهه چهل كه اولين انقلاب اسلامي با سخنان امام خميني(ره)شكل گرفت،فعاليت هاي سياسي و مذهبي خود را آغاز كرد و به شدت با حكومت شاه مخالفت كرد.بعد از انقلاب به عنوان اولين امام جمعه اردكان انتخاب شد و بعد از شهادت آيت الله صدوقي از طرف امام خميني (ره) به عنوان امام جمعه و نماينده ولي فقيه استان يزد انتخاب و به طور جدي وارد عرصه سياسي كشور شد.

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386  توسط محمد  | 


ببار اي رحمت عالم

محمد(ص)!محمد(ص)!

خودت را ديده اي؟رنگ بر چهره ات نمانده.آن خطوط چهره...نه!مي دانم كه اثر آن سنگ ها نيست كه بر چهره ات نشسته اند خودت بگو نشانه چيست !

محمد(ص)!اي رسول خدا!از چه نگراني؟بي تابي ات بقيه فرشتگان را بي تاب كرده.ببين!خودت جبراييل و ميكاييل را ببين كه چگونه بي تاب بي تابي تواند.

نگرانم ‍‍‍،نگران امتم ،هدايتشان ،صلاحشان ،دنيا و آخرتشان.

نگران جهالتم كه چون زنجيري ‍‍بيش بايشان گسترده نگرانم گاهي نبينند آن چه كه بايد ببينند.

خدايا! خوب مي داني كه چقدر مشتاقم به هدايتشان.

محمد!امت تو بندگان منند.ميدانم مشتاقي به هدايتشان، اما اگر مي دانستند ميزان اشتياقم به خودشان را،آني جان ميدادند.

خدايا!يك چيز از تو مي خواهم.اين كه روز حساب غير از من و خودت هيچ كس از كردار بندگانت آگاه نشود.خدايا!ابروي امتم...دوستشان دارم،شفاعتشان را ميخواهم در نزد تو،شفاعت تك تك شان را.

 محمد!امت تو بندگان منند.مي خواهي آسوده شوي؟ آن قدر از آنان ميبخشم تا تو راضي شوي؟ آنقدر كه حتي نمي گذارم تو هم آگاه شوي از آن چه كرده اند،ديده اند و گفته اند.

محمد! آبروي امت تو،آبروي بندگان من است.نمي گذارم حتي نزد خودم هم خجالت بكشند.

برونده را دست خودشان ميگذارم. خودشان براي قضاوت كفايت مي كنند.قلم محاسبه با خودشان...

‍"اقرأ كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا‍"

محمد(ص)!محمد(ص)!

امتت به باران به باران رحمت تو نياز دارد.عالم محتاج باران رحمت توست.ببار كه طراوت عالم به بارش رحمت توست.

 

 

نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386  توسط محمد  | 


این نیز بشنو

اگر ندایی از درونتان بشنوید که میگوید:"شما یک نقاش نیستید"و سبس با تمام ابزارهای ممکن نقاشی کنید آن ندا یا نجوا خاموش خواهد شد

نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386  توسط محمد  |