بدم طفلی به فکر بازی و شادی
همین که چند سال بگذشت
بیفتادم به خط دانش و تحصیل
تمام روزهایم شد سیاهی
ولی جلد دفاتر بود آبی
به زور مادر و فامیل
شدم سر تا به پا تحصیل
نگفتم روز اول را
همان روز اهورایی
که دستم بود در دستش
همان دست اهورایی
همان قلبی که تا دیروز
بود ساعت دیواری
شد از امروز بمبی
بدون چاشنی و گرمی
به یکباره شدش آهن
نه با آن سختی و زبری
نه فکر بازی بودم
نه فکر شادی و تفریح
تمام بازی من شد
یکی دوتا مداد رنگی
مداد رنگی من بود
یکی قرمز یکی آبی
که با قرمز می کشیدم
نقش های پشت هر واژه
ولی با آن یکی آبی
نوشتم من هزاران مشق بی تصحیح
ندانسته نوشتم من
چه بود آن مشق های من
نه چوب تر به بالا سر
نه چک بود از سر ظلمت
به یکباره شدم آقا
میان جمع فامیلم
از آن پس بود نوازش ها
به بالای سر خویشم
نبود روزی که در آن روز
نیارم چند تا بیست بنده
ز املاء و حساب و شعر
بگیر تا آخر قصه
گذشت و من رسیدم
به فصل تازه ی دانش
از این پس بود چوب تر
به بالای سر بنده
به زور چوب تر هم شد
شدم فارغ ز هر دانش
بدم بیکاره من یک سال
پس از آن ده دوازده سال
نشستم خوب فکر کردم
چه بود آن ده دوازده سال
مثال یک هواپیما
گذشتم از دوازده سال
رسیدم خانه ی آخر
همان جایی که بودم من
از آن خانه ی آخر من
چهار سال فاصله دارم
گذشتم از همان خانه
الان من یک لیسانس دارم .
مردم ایران دارای خلق و خوهای یکسانی نیستند و این به خاطر وضعیت جغرافیایی شهرهای ایران می باشد . اگر در یک دسته بندی بخواهیم مناطق اب و هوایی ایران را جدا کنیم ، باید پنج ناحیه در نظر بگیریم : شمال ، جنوب ، شرق ، غرب و مرکز ایران .
ادامه مطلب...
گلایه از که باید کرد
عمر چنان می گذرد همچو باد
کسی نیست بگوید شعر ناب
قفس دنیا روز به روز تنگ تر
قلب ها روز به روز تنگ تر
زبان کرده به دروغ عادت
فکرها شده نون و آب
عشق ها شده پول و جاه
دخترک دل مرده منتظر
پسرک غرق در آلودگی ها
مسیرآخرت عوض شده
جاده ی سرسبز عشق آسفالت شده
آسمان کمی تا قسمتی ابریست
ولی بارانی در کار نیست
دعا باید کرد رو به حق
مناجات باید کرد دم به دم
کسی دیگر نگران آلودگی ها نیست
غبار گرفته زندگی ها را
بزرگان همه سارقند
رهبران همه سردرگم
دیوار خانه ها برداشته
سقف ها بدون دیوارند
آشیانه ای در کار نیست
کبوترها به دنبال آشیانه اند
بشر رو به انقراض و خرابیست
فکری باید ، تقلایی باید
وقت هنوز هم هست کمی
نگذاریم رویم رو به پایانی .
ادم و حوا دو نفر از اهالی بهشت بودند که در اثر نافرمانی حوا ، دچار مشکلاتی شدند و انان از مرتبه ی زیبای بهشت ، به مرتبه ی حقیر زمین سقوط کردند . انان در زمین به جستجوی نفت به راه افتادند و از کشورهای مختلفی گذشتند و اینک ادامه ی داستان.
راوی:صبح روز یکشنبه بود و ادم از فرط بیکاری داشت با سه چرخه ی هابیل در حیاط خلوت خانه بازی می کرد . هابیل هنوز خواب بود و از این ماجرا خبر نداشت . ادم چهارصد و نود و شش دور ، دور حیاط زد و سرش گیج رفت . سه چرخه را به گوشه ای انداخت و رفت سراغ پلی استیشن قابیل . قابیل نیز هنوز در خواب بود . ناگهان هابیل از خواب بلند شد و با صحنه ی وحشتناکی روبه رو شد . سه چرخه ی بیچاره کج و ماوج شده بود.
هابیل:ای بابا کی اینو خراب کرده؟قابیل تو دوباره سوار شدی؟
قابیل:چی می گی بابا مگه تو خبر نداری صبح ها که ما خوابیم بابایی هم سه چرخه بازی میکنه هم پلی استیشن...
هابیل:با این سنش خجالت نمیکشه؟
قابیل:ولش کن بابا بده مامان حوا درستش کنه . هفته ی پیش مگه یادت نیست بابایی زده بود دسته ی پلی استیشن منو خراب کرده بود ، مامان حوا درستش کرد...
هابیل:دمه مامانمون گرم بابا ، ای ول داره
قابیل:داداش هابیل ای ول یعنی چی؟
هابیل:نمی دونم ، از تلویزیون یاد گرفتم.
راوی:حوا سخت مشغول کار در مزرعه بود و صبح ها که صبحانه ی اعضای خانواده را تهیه می کرد ، تا وقت ناهار در مزرعه کار می کرد و شکم ادم و هابیل و قابیل را سیر می کرد . ادم نیز کارش شده بود گشتن در میان نیازمندیهای روزنامه ها تا کاری مناسب و باب میلش پیدا کند.روزها به همین ترتیب گذشت تا اینکه اتفاق عجیبی برای حوا افتاد.وقتی که داشت زمین را شخم می زد فواره ای از یک مایع سیاه را دید که بوی نفت می داد...
این داستان ادامه دارد
ای جوانک بکوش و قلم به دست گیر و حاضر باش
دشمن تا نزدیکی های خانه ات رسیده
پنجره ی فکرت را بگشای بهار امده
حیات دوباره می دهند خیرات
بجنب که گر نرسی حیات کهنه دهند تو را
تیرهای قلم را چک کن
ماشه را اماده ی شلیک کن
لشگر دوست به دنبال تو است
پشت کردی هم به دشمن هم به دوست
حقه های تازه ی دشمن چه است؟
فکر کن اماده باش و سخت شو
جنگ پاییز و زمستان که گذشت
همچنین تعطیلی جنگ و جدال
اینک اتش بس نباشد چاره ساز...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
که هر دم نفس گرم خویش را بر ان سخت بفشاردو خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد.
<<دکتر علی شریعتی>>
محل تولد او در عودلاجان تهران بوده و وی دوران کودکی اش را در خيابان اسماعيل بزاز کوچه صالحی گذرانده است. رشته ابتدائی را در مدارس نوشيروان و خيام تمام کرد و دوره متوسطه را در دبيرستان های پهلوی و فرخی بپايان رسانيد.
پس از يکسال آموزش در نيروی هوائی در شهريور 1332 تهران را به قصد نا معلومی ترک کرد و پس از هشت سال که در کشور های حوزه خليج پارس، مصر، و لبنان را مسير قرار داده بود از سال 1954 تا 1959 در کشور های فرانسه، آلمان، انگليس، و آمريکا به کارو تحصيل مشغول گرديد.
پس از بازگشت به ايران به خاطر داشتن سوابق سياسی به سوی شغل آزاد رفت و بزودی سر از سينمای ايران در آورد.
با فيلم "خانم عوضی گرفتی" به سينمانی ايران معرفی شد و تا سال 1354 در کشور های ايران، ترکيه، پاکستان، ايتاليا، مجارستان بعنوان هنرپيشه، کارگردان و تهيه کننده ايفای نقش نمود.
در يک سريال بين المللی که کشور های ايتاليا، آمريکا، فرانسه، آلمان و اطريش و مجارستان تهيه کنندگان آن بودند و نام سريال Sexy Susanna بود به عنوان نقش آفرين شرکت نمود.
آخرين فيلم او سفر سنگ به کارگردانی مسعود کيميائ در سال 1356 بود.
پس از شورش 57 دوباره مجبور به ترک وطن گشت و در يک حرکت انتحاری از مهلکه پاسداران نجات يافت و دوباره راهی اروپا گشت. پس از فرار از ايران بهر وسيله بود خود را به لندن رسانيدو به محض دريافت پناهندگی در لندن با همراهی دوستانش که آنان نيز از انقلاب "شکوهمند" فرارکرده بودند سازمان K.V.C. را در خيابان کنزينگتن Kensington داير نمود و در طول سال های 1981 تا 1990 پنجاه و دو نوار ويدئوئی به بازار داد.
اين نوار ها آنقدر خشم آخوند های حاکم را برانگيخت که در بعد از ظهر 28 امرداد 1365 برابر با 19 آگوست 1986 با انفجار بمبی در محل کار او پسر 22 ساله اش بيژن را هلاک نمود.
رضا فاضلی در واکنش به اين وحشيگری گفت اسلحه من دوربين من است، فکر من است، و زبان من است، و در نوروز 1366 در کنسرتی سياسی به گردانندگی فريدون فرخزاد گفت من با شعر و فرهنگ ايران به جنگ خرافات دينی خواهم رفت.
در بهار 1992 به توصيه پليس انگليس خاک آن کشور را ترک و به آمريکا رفت و تا سال 2001 که شهروندی آمريکا را بدست نياورده بود اجبارا در شرق آمريکا در دهکده دور افتاده ای زندگی می کرد.
پس از دريافت شهروندی آمريکا بفکر کار سابق افتاد و باز با ياری دوستان و همکاران تلويزيون آزادی در نوامبر 2002 بروی آنتن رفت و تا بيست و هفتم ژانويه 2005 بطور 24 ساعته برنامه های آن در سراسر جهان پخش میشد و به گواهی دوست و دشمن بهترين تلويزيونی بود که در لس آنجلس به کار افتاد.
از ماه ژوئيه 2005 رضا فاضلی به دعوت آقای امير شجره به تلويزيون پارس دعوت شد و تا امروز همکاری خود را با پخش برنامه «نويد آزادی» که از تلويزيون آزادی شروع شده بود ادامه ميدهد.
برنامه اوهرروز ساعت 8 بامداد به وقت لس آنجلس به مدت يک ساعت از تلويزيون پارس پخش می شود.
رضا فاضلی می گويد من به دو چيز اعتقاد دارم: يکی ورزش که تا قبل از شروع بيماريم هرروز دوساعت ورزش سنگين می کردم و ديگری خواندن و آموختن.
خواندن خارج از کلاس درس را از ده سالگی شروع کرده است و هنوز ادامه دارد. سعی می کند هر هفته يک کتاب تمام کند ولی بعضی کتاب ها را نمی شود در يک هفته تمام کرد.
تحصيلات او درادبيات پارسی، فلسفه، سينما، تاريخ و به ويژه در فلسفه اديان می باشد.
سرگذشت رضا فاضلی از 28 امرداد 1332 تا 28 امرداد 1365 در کتابی بنام Survivor توسط شرکت First Book در سال 2001 در آمريکا بچاپ رسيد.
ادم:خدایا حوا را ببخش...غلط کرد...()خورد...
حوا:ول کن بابا بیا بریم زمین.میگن اونجا چیزای باحالی داره...
ادم:چی چی بریم،بدبخت می شیم
جبرییل:شما را بر زمین می فرستیم.
ادم:یه لحظه صبر کنید،من توضیح میدم...
جبرییل:برو بینیم بابا.
راوی:و خداوند ان دو گنه کار بی عقل را به زمین فرستاد تا در سختی زندگی کنند.
ادامه مطلب...

ما در نهایت بی عدالتی پای صندوق های قلابی رای می رویم و انتخاب بی انتخابی می کنیم.فرد نا عادل روی کار می ایدو تمامی عقده ها و گره های زندگی خود و بی عدالتی درگیر شده به ان را از حلقوم من و تو بیرون می کشد و پس از چند سال،صحنه ی بی عدالتی های ایران را ترک می کند تا ایران در اتش بی عدالتی همچنان شعله ور بسوزد،بگذریم که در این اتش ما می سوزیم نه هیچ کس دیگر.
چندی پیش مطلب جالبی را خواندم از ابر مرد قانون،افلاطون.شخصیت افلاطون هنوز مورد بحث و موشکافی قرار دارد ولی چون با بی عدالتی بزرگ شده ام،نتوانستم سر از حرف هایش در بیاورم و فقط بسنده می کنم به یک جمله ی بسیار زیبا و غنی از وی.چهار صفت ادمی را بس است:یکی خرد و دیگری شجاعت،اعتدال و سرانجام عدالت.
از نظر افلاطون عدالت یعنی فهمیدن معنای دو کلمه ی متضاد دادگری و بیدادگری.حاکم مورد اطمینان مردم دادگری می کند از مظلوم و حاکم ستمگر بیداد می کند.حال پا را فراتر می گذاریم و به بحث در مورد اندیشه ها و عقاید حضرت علی (ع)می پردازیم.علی (ع)با درخواست و اجبار کوفیان در راس حکومت قرار گرفت.شروطی که در ابتدا بیان نمود تماما بوی عدالت و بهره مندی همه جانبه ی مردم از خزانه ی مملکتی می داد.علی حکومت را پذیرفت نه به خاطر اینکه فقرای شب زنده دار و منتظر به دستان او بهره گیرند،بلکه حکومت را پذیرفت تا عدالت را به حاکمان و فرمانروایان ممالک مختلف بیاموزد.دانشگاهی که علی به همت طرفدارانش بازگشایی کرده بود دیری نپایید که از سوی برخی نا عادلان تخریب شد و ما ماندیم و کتاب ها و سخنانی که هنوزم که هنوزه به خود جامه ی عمل نپوشیده است.
هر کس ز خزانه برد چیزی گفتند مبر که این گناه است
تعقیب نموده و گرفتند دزد نگرفته پادشاه است.

پيرمرد خود را جلوي اينه رسانده بود.بعد از مدتها دوباره خود را در اينه مي ديد.از اخرين باري که خودش را در اينه ديده بود تقريبا سي سال مي گذشت و ان چهره کجا و اين چهره کجا.چشمانش را بسته بود و دلش مضطرب بود.مي ترسيد ديدگانش را باز کند تا شاهد چهره اي ديگر باشد.درافکارش مدام صحنه هاي چند سال پيش را مرور مي کرد و عرق سردي روي پيشاني اش نشسته بود.وقتي از اين افکار فارغ شد، تصميم گرفت چشمانش را باز کند ولي باز هم محتاط بود.پسرک جواني بيست و اندي ساله ناگهان در را باز کرد، پيرمرد بي اختيار چشمانش را باز کرد.چهره ي شاداب سي سال پيش خود را ديد. پسرک با جسارت تمام و بدون سلام کفش هايش را از پا دراورد و جلو امد.پیرمرد سلام داد،پسرک با بی اعتنایی از مقابلش رد شد.این حرکات برای پیرمرد تکراری بود و بیشتر از این هم انتظاری از پسرک نداشت.تصمیم گرفت دوباره به سمت اینه برود.چشمانش را بست.از ده شمرد .به چهار که رسید،دخترک جوان سلام کرد.پیرمرد با شعفی فراوان چشم باز کرد و سلام داد و دخترک را در اغوش گرفت.دخترک بلافاصله از اغوش پیرمرد جدا شد و پولی را که روی میز مطاله اش بود برداشت و رفت.هنوزپیرمرد از دیدن دخترک سیر نشده بود.اندکی در فکر فرو رفت و خواست فکر در اینه دیدن خود را از سرش بیرون کند که نتوانست.دوباره برگشت و این بار چشمانش کاملا باز بود.چین و چروک های روی پیشانی اش را شمرد،موهای سپیدش را نتوانست بشمرد چون تعدادشان از انگشتان دستش خیلی زیاد بود.صحنه های سی سال پیش جلوی چشمش بود.ضربان قلبش را نمی توانست بشمرد.به تفاوت ها می نگریست.به نسل ها فکر می کرد.به انقلابی که خود در ان حضور داشت و به این انقلابی که بی صدا جوانک های امروزی کرده اند.به ارزوها می اندیشید،سی سال پیش چه ارزوهایی در سر داشت و امروز چه ارزوهایی در سر دارند.پیرمرد غمگین بود از اینکه جوانی ان سالهای خود را به پای انقلابی گذاشته بود که الان حتی اسمی هم از ان باقی نمانده است.
نتیجه گیری:
"ملت محترم و سلحشور ایران،لطفا قبل از بیان نظرات خود،ان را در دهان مزه مزه کرده و ساعت ها فکر کنید و تا مطمین نشده اید ان را اظهار ننمایید." پایان...
از انجایی که مطلع هستید ، کشور ایران از دیرباز زیر سلطه ی خودی و بیگانه بوده است . بنابراین من و شما از ازادی درک واقعی نخواهیم داشت و بایستی به تفسیر انچه دست نیافتنی است بپردازیم . حکومت های مختلفی همچون نسیم کوتاه ولی سرد و خشن از سرزمین اریایی ها عبور کرده ، گاه از جانب شمال و گاه از جانب شمال شرقی و هر بار این من وما بوده ایم که در معرض سخت ترین حوادث دچار گشته ایم و تا امده ایم به ازادی برسیم ، نیشخند زده و مثل اون کاراکتر کارتونی (منظورم کایوت و رادرانر بود) فرار کرده است . اول هخامنشیان بعد ساسانیان و بعد و بعدهای دیگر با هدف و مقصودی به جز ازادی وارد سرزمین ما شدند . ظلم و بیگاری و در دل دفن کردن ارزوهای من و تو ، اولین و اخرین هدف خاص این ابرقدرتان داخلی بوده و حال که به این برهه از زمان رسیده ایم شکل و نوع این ظلم عوض شده و مجبوریم که ازادی را در کشورهای خارجی و بیگانه از زبان مطبوعات و فیلم ها و سریال ها ببینیم . خیلی سخت است پرنده در قفس باشد و قفس در باغچه ای خوش و خرم . ایرانیان تا به این لحظه در افکار خود بارها و بارها ازادی را پرورانده اند ولی چون زبان ازادی را نداشته اند ، به ناچار هر از چند گاهی دست به خرابی زده اند و بی خبر از اینکه این خرابی ها فرصت خوبی است برای اهل ظلم . بعد از روزگاران کهن ، می رسیم به دوران به اصطلاح روشن رضاخانی . در ان زمان در چهاردیواری های من و تو هم خبری از ازادی نبود چه برسد به ازادی اجتماعی و سیاسی . ایران در ان روزگاران نوار تازه ای از ظلم و بیداد را طی می کرد و بیگانه پشتیبان خرابی و به حراج کشیدن مملکت ما . و سرانجام محمدرضا با فکر بی فکری و زرق و برق بخشیدن به کاباره ها و وارد کردن جعبه ی جادویی به تک تک خانه ها و به تصویر کشیدن زنان عریان ، ازادی عجیبی را وارد اذهان جوانان هرهری مذهب نمود ولی این هم باب میل من و تو نبود . بعد از انقلاب و عوض کردن ایران قدیم به ایران نو ، ازادی دیگر به طور کامل رخت بربست و به جایی رفت که عرب.... .
حالا مانده ایم من و تو . چه کنیم با این ازادی . من ازادی را دوست دارم ، تو ازادی را دوست داری ، پس بتاز بسوی ازادی . در اخر می خواهم ازادی را ان طور که خود می خواهم معنی کنم : "ازادی نفس کشیدن در هوای تازه است " .

اون قدیما وقتی فرد دانشجویی می رفت به یه شهرستان برای تحصیل،با خودش فرهنگ شهر خودش رو می برد اونجا. بیشتر شهرستانهای کشورمان که در خواب و رویای فرهنگ و تکنولوژی به سر می بردن، با اومدن دانشجویان محترم،لذت فرهنگ پایتخت رو تجربه می کردن.حرف زدن ها و معاشرت هاشون به یکباره عوض شد.بیشترشون دیگه سر یه پنج تومنی با آقای راننده ی تاکسی زدو خورد نمی کردن.جالبه که بگم طرز راه رفتن و نگاه کردنشون هم عوض شد.مهم نبود اون آقا یا خانم عزیز دانشجو چی می خونه،و از چه خانواده و اصل و نسبیه،مهم این بود که اون حامل فرهنگ پایتخته.حالا بگذریم از این که فرهنگ خود دانشجو فتوکپی فرهنگ جای دیگه ای بود. مدتها با همین طرز فکر گذشت.آزادی که در شهرستان بود،هیچ جای دنیا برای دانشجویان محترم پیدا نمی شد. موقع ثبت نام ، تمام فکر و ذکرش پیش (...) بود . بلا فاصله بعد از ثبت نام به همراه پدر و مادر عزیز و زحمتکش تو خیابونای محل مورد نظر چرخ می زدن و از قیمت خونه ها گرفته تا نرخ تاکسی ها رو آمار می گرفتن . مادر فداکار خوشحال از این که فرزندش می خواد آقا مهندس یا آقا دکتر (خانم مهندس یا خانم دکتر)بشه و پدر زحمتکش که کارد می زدی خونش درنمی یومد،عصبانی از اینکه باید از این به بعد شبها هم کارکنه .رویاهای آقا و خانم با سواد به همین نحو می گذشت تا اینکه پا به ترم دوم می گذاشت . ترم دوم به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با ترم اول نبود . فرهنگ پایتخت تو ترم اول جای خودشو به فرهنگ بیگانه می داد. طرز آرایش مو و پوشش رو که خودتون خبر دارین . حالا دیگه همه با هم تو دانشگاه جفت شده بودن . دختر خانوما رو نگو که انگاری از قفس آزاد شده باشن . چشماشون دوتا بود که هیچ ، چهارپنج تای دیگه از دخترای چشم و گوش بسته قرض می گرفتن و پی جفت مناسب (قانون زیبای جنگل معنی شد!). آقا پسرای جوون و ترگل برگل حالا صاحب سیگار شده بودن و بلا فاصله وقتی چشمشون به یه خانم محترم (شدیدا محترم )می خورد،سریع سیگارشونو روشن می کردن و با تحمل سر درد تخیلی ، مشغول به تناول کردن دود و کربن می شدن. حالا دیگه کار به جایی رسیده بود که اهالی با صفای شهرستان هم سیگار (برگ) می کشیدن و لباسای رنگ و وارنگ با پول بازوهاشون می خریدن و می پوشیدن.همین طور روزگاران گذشت تا اینکه تمامی چشم و گوش های موجود در تهران ، شهرستان ها ،روستاها، بخش ها ، ده کوره ها و در کل ایران (Persian) به یکباره باز شد و دست بیگانه ای که از بعد انقلاب باشکوه و ارزشمند 1357 شروع به کار کرده بود،به موفقیت رسید . حالا دیگه زمان ،زمان صادرات ضد اخلاقیات به تمامی اقصی نقاط ایران بود .بگذریم و از اصل مطلب دور نشیم.ترم های بعدی رو هم به همین منوال می گذروندن تا اینکه نوبت به ترم اولی ها می شد. اونا هم همین مشقی رو که ترم بالایی ها نوشتن رو می نوشتن. خدا بیامرزه یه رفیقی داشتیم که همیشه می گفت"خدا پدرومادر آقای جاسبی رو بیامرزه که سالیانه چند صد هزار و هزار و هزار آدم تحصیل کرده و باشخصیت تحویل جامعه می ده(علامت تعجب!!!)". نمی دونم چی بگم ، ولی مطمئنم که بقیه قصه رو خودتون بهتر از من شاید بدونید.شاید خودتون هم دانشجوی شهرستان باشید یا اینکه... .
همین تئوری ای که توی دانشگاه آزاد اجرا شد،حاصل فکر یه آدمی بود که الان داره به ریش من و تو می خنده که تونسته با مشغول کردن دانشجویان به این طور کارهای مسخره،راه رو برای سایر دیکتاتورهای جمهوری اسلامی باز کنه و از حذف کنکور گرفته تا ارزون کردن قیمت سیگار و کراک و... چند سال دیگه هم روی تخت سلطنت بنشینه و لذت ببره.
بیا با من
بیا تا ما شویم ما
بیا با من
بیا تا دور شویم ما
بیا با من
بیا تا اسمان ها
بیا با من
بریم ان سوی دریا
به جایی که نداریم هیچ خبر ما
بیا با من
بیا تا دور شویم ما
ازین من ها و از این های و هوی ها
بیا با من بسوی بهترین ها
به دور از هر بدی و زشت ترین ها
بیا با من ، بیا با هم شویم ما
نشم تنها ، بشیم ما ، من ، تو ، ایران
گر از دل پاسخم دادی تو ای دوست
بدان من منتظر هستم به امروز
به صبحی دل ببستم تا به امروز
ندانستم که صبح هست منتظر ، دوست
کلید صبح در دست من و توست
بس است دیگر در ازلت نشینی
درین اتاقک خلوت نشینی
در این کلبه را باید که باز کرد
نظر افکن به اطرافت که تنگ است
برای پایکوبی وقت بسیار
هم اکنون وقت ، وقت جنگ شده یار
نه ان جنگی که خونریزی در انست
نه ان جنگی که صلحی هم در انست
نه ان جنگی که بعدش زندگی مرد
نه ان جنگی که یزدان زان گریز است
از ان بی لطفی و بی مهری جنگ
اگر مقصود تو از جنگ اینست
نمی خواهم شود جنگ تا قیامت.

تو همین شهر بزرگ ، یه مردی زندگی می کنه که هنوز حال و هوای پنجاه و هفت تو سرش مونده . بچه محلامون اسمشو گذاشتن محمود نوستالژی . هر موقع که از خونه بیرون می اومد ، همسایه ها بهش سلام می دادن ، ولی از وقتی بچه محلا بهش میگن محمود نوستالژی ، دیگه کمتر ادمی بهش سلام می کنه .
محمود نوستال هر روز سر موقع میره سر کار و شب ها وقت و بی وقت بر میگرده خونه پیش زن و بچه هاش (بچه نگو یه دسته گل توی ده شلم... ). ولی محمود خودش به همه سلام میده ، چه اون وقتا که هنوز محمود نوستال نشده بود و چه الان که تقریبا...اره . ناگفته نمونه که این اقا محمود گل گلاب ، اهل سفر و سیاحته . هر از چندگاهی دسته روفقارو میگیره و میره این ور اون ور برای دیدن بدبختی ها ، تا عبرت بگیره و برگرده .
قلم بر دست گرفت . به اطراف خوب نگاه کرد . متمرکز شد . قلم بی جان بود . نگاهش روی کاغذ . ذهنش به دور دست ها . ناتوان از کنترل ذهن . دست منتظر حرکت . قلم بی جان بود . دوباره به اطراف نگاه کرد . نگاه پرمفهوم . از جا بلند شد . قلم از دستش رها شد . قلم بی جان بود . چشم ها را بست . دوباره باز کرد . قدم زد . قلم منتظر . دست منتظر . ذهن فعال تر . قدم ها تندتر . نگاه ها پر مفهوم تر . ولی قلم بی جان بود ... .
می نویسم با دو دیده با دو دیده با دو فریاد
روی برگ زرد باغچه روی شاخه روی فریاد
با دو دست زرد خسته با دو ابر و با دو فریاد
خسته از اهل زمانه خسته از من خسته از باد
دست من نایی ندارد دست دیگر خسته از داد
داد من صوتی ندارد صوت من فریاد فریاد
برگ زرد توی باغچه می زنه فریاد فریاد
می نویسم با دو دیده با دو دیده با دو فریاد
مرگ اواز و ترانه
مرگ تدبیر
مرگ انسانهای با تدبیر
مرگ روزهای روشن
مرگ شب های بیداری
مرگ ستاره های بخشنده
مرگ اسمون تنهایی
مرگ خورشید فروزان
مرگ فصل های رنگی
مرگ حرف های دل تو
مرگ حرف های تازه ی من
مرگ خانه و لانه
مرگ در و همسایه
مرگ کوچه های بی دیوار
مرگ پنجره های دل باز
مرگ کوچه باغهای شعر
مرگ میزهای دور گرد
مرگ قلم و کاغذ
مرگ قلم ازاد
مرگ کاغذ بی خط
یکی بود یکی نبود . غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . پسرک تو اتاقش تنها بود . اتاقش سقف نداشت . به راحتی می تونست اسمونو نگاه کنه . اسمون تیره بود . ستاره نبود . چشماشو تیز کرد . اون ورتر سه تا ستاره دید . ستاره ها جوون بودن . نور زیادی داشتن . حرفای زیادی داشتن . ولی کم بودن . اون طرف تر چندتا ابر بود . ابرها هم دنبال ستاره بودن . ستاره نبود . قحطی ستاره بود . اولین ستاره خوابش برد . دوتای دیگه غصه دار شدن . نورشون کمتر شد . ستاره به خواب رفته بود . ابرها گریه کردن . اسمون غصه دار شد . پسرک تو اتاقش تنها بود . اتاقش سقف نداشت . ولی دیوارها هنوز پابرجا . اون دوتای دیگه هم نا امید شدن . خوابشون برد . ابرها هم ناله و زاریشون تموم شد . دیگه تموم اسمون خواب بود . ولی پسرک تو اتاقش هنوز رو به اسمون دنبال صید ستاره بود . خسته از قحطی ستاره چشماش پر شد . بغضش نترکید . دیوارها هم خسته از پسرک به خواب رفتن . پسرک دوباره تنها شد . نخوابید . منتظرشد تا صبح ... .
یکی بود یکی نبود ، غیراز خدای مهربون ، هیچ مهربونی نبود . جوونکی بود پر استعداد . هر کاری که بگی از عهدش بر می اومد ( به قول معروف از هر انگشتش هنر می بارید ) . یه روز این جوونک قصه ی ما به سرش زد بره فرنگ برای کار( چون تو مملکت خودش کار برای این جور جوونا نبود ) . مادرش زیر پاش نشست که نره و بمونه همین جا شاید روزی بیاد که بتونه بره سر کار و خونه و زندگی تشکیل بده . جوونک به زحمت فراوون راضی شد که بمونه . از فردای همون روز افتاد دنبال کار . از این در به اون در و از این چاله به اون چاه ، تا اینکه به جایی رسید که از این جوونا استقبال می کردن . وارد اونجا که شد اولش سر درد گرفت ، ولی چند روز بعد براش عادی شده بود و با دل و جون کار می کرد . اره درست فکر کردی ، جوونک قصه ی ما وارد شغل محترم قاچاق مواد مخدر همراه با اعتیاد شخصی شده بود و هر روز اگه چند صد هزار تومن گیرش نمیومد ، خونه نمی رفت . اون تازه متوجه شده بود که تو مملکتی داره زندگی می کنه که تمام مسوولین کشوری به فکر اونن و به این جور جوونا بها میدن و مرزهای کشور رو به خاطرش باز میذارن ... .
زردی پاییز و سبزی بهار دوتا چیز متفاوتند . وقتی تو فکر پاییز هستی ، تو پاییز و زردی می مونی و دیگه به بهار نمی رسی ، مگر اینکه بهار رو صدا بزنی و با همت خودت اونو نزدیک تر کنی . سالهای دور ، وقتی مردم سرزمین ما به قول بزرگترهایمان در پاییز پهلوی گرفتار بودن ، دست بزرگی به نام امریکا ، صدای بهار رو به بهانه ی روح الله اورد تو مملکت ما . پس از چند سال تازه متوجه شدیم که هنوز در پاییز به سر می بریم و انگار بهار افسانه ای بیش نیست . نه تنها امریکا ، بلکه خودمونم دیگه نمی تونیم به بهار سلام کنیم ، چون دیگه پاییز در مملکت ما ریشه دوانده و سخت از خاک کنده شود . ولی هر کار نشدی تا به حال شده . پس بیا دستهایمان را به هم بدهیم و حلقه شویم دور پاییز تا اون از ترس من و تو و افکارمون خشک بشه و جا برای بهار مردم سالاری باز بشه ... .
حضار همه مات و مبهوت ، کسل و خسته از حرفای چرت و پرت این و اون . ردیف اول ، اولین خمیازه رو کشیدن . ردیف دوم چشماشون پر از اشک شده بود و همه جارو تیره و تار می دیدن . ردیف سوم ، ساعت هاست که به خواب رفتن . ردیف چهارم رو که نگو ، بیشتر از نصفشون رفتن بیرون برای خوردن احتمالا قهوه یا پپسی و یا گلاب به روتون دست به اب . رئیس به ناچار اون بالا نشسته و هر از چند دقیقه ای ، چند کلمه حرف می زنه و بعدش اونم می خوابه . مثل اینکه فقط سخنران بیداره و چرت و پرت میگه . خوش به حال اونائیکه رفتن بیرون و الا اگه نشسته بودن مسلما یا بی دین شده بودن و یا اینکه دوباره از نو متولد می شدن . و چرا ؟ به خاطر حرفای شیرین و پر از لطف به امریکا و اسرائیل اقای رئیس جمهور . دعوت به خداپرستی و کنار گذاشتن بت های تاریخ مصرف گذشته و احترام و عزت اجباری به شخصیت برخی بانوان و چندتا حرفای دمده و همیشگی ، از اهداف اقای رئیس جمهور بود . یه ریز و پشت سر هم حرف می زد و از دور قیافه ی چند تا وزیر وطنی معلوم بود که اونا هم چشماشونو به زور باز نگه داشته بودن (احتمالا به خاطر از دست ندادن شغل پر در امد و حلالشون) . بعد از چندین دقیقه بالاخره اقای رئیس جمهور کوتاه اومد و با تشویق اقای وزیر (وطنی) ، رئیس بیدار شد و از نفر بعدی دعوت کرد و دوباره خوابید .
ادامه مطلب...
وقتي درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكي، جواني و پيري بختيار بودهام. هميشه نيروي من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نميكنم كه از هنگام جواني ناتوانترم.
من دوستان را به خاطر نيكوييهاي خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خويش ديدهام.
زادگاه من بخش كوچكي از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز ميگذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم. حتي در پيروزي هاي بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سراي ديگر ميگذرم، شما و ميهنم را خوشبخت ميبينم و از اين رو ميخواهم كه آيندگان مرا مردي خوشبخت بدانند. مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد مي گردد به آتيه تسلط پيدا مي كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخداي بزرگ بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشاني و نابساماني روي ندهد.
ادامه مطلب...
اين دوره به دليل استقرار و تثبيت سلطنت پهلوى و اجراى سياست هاى فرهنگى و اجتماعى و بروز تحولات و دگرگونى هاى متعدد، از ويژگى خاصى برخوردار است. يكى از عواملى كه سبب رويكرد فرهنگى رژيم گرديد، تأثيرات فكرى نهضت مشروطيت و حضور طبقه جديد تحصيل كردگان غرب در كنار طبقه حاكم بود كه بر اساس الگوى غربى، معتقد بودند كه جامعه سياسى را بايد از طريق دموكراسى و بر پايه دگرگون سازى فرهنگ سنتى به فرهنگ مدرن، به پيش برد و از اين طريق، عظمت و تمدن گذشته را بر پايه جديدى در ايران بنيان نهاد. در واقع آنچه به عنوان سياست هاى فرهنگى در اين دوره صورت گرفت، چيزى نبود كه از روحيه نظامى گرى رضاشاه برخاسته باشد، بلكه تبلور خواست ها و آرمان هاى گروهى از روشنفكران غرب زده بود كه تنها راه رسيدن به تمدن غرب را دورى از سنت ها و فرهنگ دينى حاكم بر جامعه ايرانى مى دانستند. اين مسئله در كنار تحولاتى كه در تركيه توسط كمال آتاترك رخ داد، توجه شاه و حاميان او را به سوى خود جلب كرد و آنان را به اقتباس از اقدامات ضدمذهبى آتاترك تشويق كرد. پرداختن به سياست هاى فرهنگى در دوره رضاشاه، در واقع بررسى نوع ارتباط سلطنت با علما و غربگرايان است. غربگرايان در كنار سلطنت به تقابل با مذهب و روحانيت پرداخته، زمينه هاى ايجاد دگرگونى را فراهم ساختند.
سياست هاى فرهنگى رضاشاه بر سه محور: ناسيوناليزم و باستانگرايى، تجددگرايى و مذهب زدايى استوار بود. از جمله اقدامات رضاشاه در محور نخست، تأسيس نهادهاى نو پديد، ترويج باستان گرايى با تأكيد بر يكتايى نژاد آريايى، پرداختن به تاريخ شاهان قديم و نشان دادن عظمت دولت هاى شاهنشاهى ايران، تاسيس فرهنگستان زبان فارسى، بازسازى آثار باستانى و بناهاى تاريخى كه به زعم شاه سيماى درخشان تمدن پرشكوه ايران باستان بودند و برگزارى جشن هزاره فردوسى بود.
از ديگر سياست هاى فرهنگى رضاشاه، تجددگرايى و مذهب زدايى بود كه اين دو در كنار هم و در يك كاركرد تعاملى نسبت به هم، در سراسر دوره رضاشاه بروز و ظهور داشته است. ريشه دار بودن تفكر دينى و مبانى ارزشى حاكم بر جامعه ايرانى، مانعى جدى در برابر سياست هاى مذهب زدايى و تجددگرايانه به شمار مى رفت. از اين رو، دولتمردان رژيم سلطنتى از راه رواج سكولاريسم و بى قيدى و بى اعتنايى و تحقير نمادهاى دينى و سنت هاى ملى، پيكار خود را بر ضد مذهب آغاز كردند. حضور ميسيون هاى مذهبى، تأسيس مدارس جديد، بازگشت اشراف زادگان تحصيل كرده از فرنگ، تأسيس كانون ها و انجمن ها جهت روشن ساختن افكار عامه، ترويج بى قيدى در ميان زنان، رفع و كشف حجاب بانوان و تغيير نظام آموزشى و ... از جمله فعاليت هايى بود كه در زمان رضاشاه به طور گسترده انجام شد
ادامه مطلب...
به گزارش خبرنگار عصرايران هم اكنون تلاش هاي زيادي براي متقاعد كردن مديران صدا و سيما جهت حذف حسني از كوله پشتي جريان دارد، هر چند كه تا كنون مسيولان ارشد اين سازمان چنين تصميمي را قطعي نكرده اند .
با اين حال طيفي كه مي كوشد حسني را حذف كند، به حدي پيگير اين مسأله هست كه حتي مجري جايگزين وي را نيز به مسؤولان برنامه پيشنهاد داده تا پس از بازگشت وي از سفر ، فوراً جايگزين فرزاد حسني شود .
در همين حال حسين مظفر ، رئيس شوراي نظارت بر صدا و سيما ، كه طي نامه شديد اللحني خطاب به ضرغامي از نحوه اجراي حسني انتقاد كرده بود، در گفت و گوي كوتاهي با خبرنگار پارلماني عصرايران گفت: ما همچنان پيگير مسأله هستيم .
وي در پاسخ به اين سؤال كه شوراي نظارت بر صدا و سيما چه انتظاري از ضرغامي در اين باره دارد، با تحكم گفت: معلوم است ديگر ، آقاي ضرغامي بايد طبق نامه اي كه به او داده ايم برخورد كند و نتيجه را به ما گزارش دهد .
گفت و گوي صريح فرزاد حسني با سردار رادان ، فرمانده نيروي انتظامي تهران ، درباره عملكرد پليس در طرح امنيت اجتماعي ، واكنش هاي زيادي را در پي داشت و در اين ميان عده اي همانند رئيس شوراي نظارت بر صدا و سيما نحوه اجراي برنامه را توهين آميز تلقي كرده اند .
حسين مظفر، وزير اسبق آموزش و پرورش و نماينده فعلي مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي نيز هست . منتخبي از عصر ايران
|
بدون ترديد از ديد خود دکتر علي شريعتي سيستم فکري وي بايد مورد نقد قرار گيرد، چرا که وي از نسل هاي بعدي انتظار داشته که در عصر خود، جريان فکري «آزاديخواه، رهايي بخش و ستم ستيز» را به پيش برده و بدون هيچ تعصب، آن جريان بازسازي و ترميم شده تا در چارچوب زمانه خود جوابگو باشد. فرآيند نقد قدرت به طور مدام و شناور در زمان را، وي «انقلاب هميشگي» ناميد. بنا بر اين معيار، از منظر تجربيات تاريخي امروز و پنداشت هاي امروز، انتقاداتي به نظريات دکتر شريعتي مي شود. مگر امکان دارد که بعد از چهل سال، يک منظومه فکري، همه چيز را جوابگو باشد؟ ولي از طرف ديگر، بايد در نظر داشت که هر نقدي الزاماً علمي، پراعتبار و بي طرف نيست و مي توان محتواي خود آن نقد و جايگاه و زمينه تاريخي آن را هم ارزيابي، بررسي و نقد کرد، نقد که ايستا نيست، به خصوص که گاهي نقد در خلأ و شرايط بي طرفانه سياسي و ايدئولوژيک صورت نمي گيرد. حتي الامکان بحث را بايد در جايگاه ايدئولوژي- تاريخي خود قرار داد. با وجود انتقاداتي تئوريک، ميراث شريعتي هرگز سهامدار و وامدار «قدرت» در حوزه سياسي نشد و در حوزه نقد قدرت باقي مانده است. پروسه نقد قدرت، به طور طبيعي «سيستم قدرت» را به چالش مي کشد و در واکنش به آن، فرآيند قدرت تهاجماتي تئوريک بيرون مي دهد، چرا که آن گفتمان را تهديدي بر مشروعيت وجودي خود مي بيند، حتي در جامعه مدني و دموکراتيک. منظور ما از «قدرت» يک نيروي نظامي نيست، بلکه متاثر از تعاريف ميشل فوکو و گرامشي است که «قدرت» خود را در کنش گفتماني نيز منعکس مي سازد. روشنفکران اگر به روند اين کنش و کشمکش خود آگاه نباشند، گهگاه بازتاب گفتمان قدرت مي شوند. در مقاله «اصلاح طلبي پوپوليسم چپ»، در روزنامه هم ميهن و شرق 5 تيرماه 1386، آقاي دکتر موسي غني نژاد با ارائه نقدي به افکار و آراي دکتر علي شريعتي به ارتباط پوپوليسم راست و چپ پرداختند. نحوه بيان و ادبيات اين مقاله، توجه و تعجب ناظران را به خود جلب کرد که گويي اين مطالب، فراي يک پولميک، يک نيروي اجتماعي را هدف گرفته است. در نوشته کوتاه خود، ايشان موج فکري- تاريخي را که دکتر شريعتي ايجاد کرده بود، تقليل دادند به «يک سري خطابه هاي احساسي». اين در صورتي است که دکتر عبدالکريم سروش در کتاب «قصه ارباب معرفت»، علي شريعتي را در کنار احيا کنند گان دين همچون محمد غزالي، فيض کاشاني و محمد عبده قرار مي دهد. اصلاً معلوم نيست چرا آقاي غني نژاد دو شخصيت دکتر علي شريعتي و مهندس ميرحسين موسوي که تشابه و تجانس بسياري بين شان نيست را در يک مقاله به طور ناموزون گنجانده اند. شايد قصد داشتند کار راحت شود و از ديد خود، در يک مقاله خلاصه به چپ ملي- اسلامي بپردازند. |
مفهوم دموكراسي بسيار پيچيده تر از آن است كه تصور مي شود؛ زيرا منظوري كه گويندگان و نويسندگان از به كاربردن آن داشته اند و دارند، متناسب با مقتضيات زمان و شرايط هر عصر متفاوت بوده است.
دموکراسی چون بسیاری دیگر از مفاهیم، تعریفی پیچیده دارد، بنابراین، تعریف هر کس از دموکراسی می تواند نوع نگرش او را آشکار سازد؛ «لیپست »در مورد دموکراسی معتقد است: «تعریف مفهوم پیچیده ای چون دموکراسی ناگزیر مبنایی فرهنگی دارد؛ بدیهی است که نگرش یک طرفدار اتحادیه کارگری در اروپای مرکزی با نگرش یک دهقان اهل جنوب صحرای آفریقا، که درآمدی بخور و نمیر دارد، فرق می کند. این تعاریف به تاریخ هم وابسته اند؛ مثلاً، شهروندان کشورهایی که پس از 1945 از دل استعمار برآمده اند تصور و شناختی از دموکراسی دارند که با تصور و شناخت شهروندان کشورهای قدیمی فرق می کند و تعریف هر شخص از دموکراسی از عوامل متعدد دیگری نیز تأثیر می پذیرد«.
دموكراسي از واژه يوناني دموس ( يعني خلق ، مردم) و كراتوس ( يعني حاكميت، قدرت) مشتق است. دموكراسي يكي از انواع حاكميت بوده و وجه مشخص آن اعلام رسمي اصل تبعيت اقليت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادي و حقوق مساوي افراد و شهروندان است
دموکراسی از زمانی که پریکلس ، آن را «حكومت مردم» تعريف كرد، تا امروز كه در مجامع مختلف نظريه پردازي غرب به ويژه امريكا، تحكيم و گسترش آن كار اساسی و تخصصي دولت معرفي مي شود، تحولات زيادي داشته است.
دموکراسی را نمیتوان جدا از شرایط اقتصادی و اجتماعی زندگی بررسی کرد،باید وضع واقعی و عملی جامعه را در نظر داشت. در واقع هر دموکراسی به مثابه شکلی از سازمان سیاسی اجتماع، در تحلیل آخرین به شیوه تولید معینی خدمت می کند و توسط آن تعیین میشود.
مضمون و شكل دموكراسي در طول تاريخ تكامل حاصل كرده و همواره و كاملا وابسته به فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي مربوطه بوده است.
پس دموکراسی چیسـت ؟
آیا دموکراسی حکومت مردم است؟
یا دموکراسی حکومت نمایندکان مرد م است؟
یا دموکراسی قضاوت مردم است؟
«کارل پاپر» فيلسوف معاصر ميگويد دموکراسي هرگزحکومت مردم نبوده، و نه ميتواند باشد، و نه بايستي که باشد. اين خطرناک است به مردم و به ويژه به کودکان بياموزيم که دموکراسي به معني حکومت مردم است، يعني حکومت عموم، که حقيقت ندارد، و وقتي فرد از واقعیت مساله آگاه شود، احساس میکند فریب خورده است، و اين احساس ميتواند حتي به تروريسم بيانجامد. (1)
ولی من با قسمت اخیر عقیده آقای «کارل پاپر» فیلسوف معاصر هم عقیده نیستم . اگر قرار باشد که درک واقعیت ها در مراحل بعدی زندگی ، انسانها را سرشکسته ساخته و بطرف تروریزم سوق دهد. پس نفوس تروریست ها از غیر تروریست ها زیاد تر خواهد بود. زیرا خود ما،جهان پیرامون ما خلاصه زمان و مکان ، شرایط و امکانات و واقعیت ها همه و همه د رحال تغییر و دگرکونی هستند .انسان متکامل به کسی میشود گفت که همواره در مسیر تغییر و تکامل ، دگر شدن و نوشدن در حرکت باشد.این دقیق است که دموکراسي هرگزحکومت مردم نبوده، و نه ميتواند باشد، و نه بايستي که باشد. زیرا مردم یک مفهوم عام است .اگر دموکراسی حکومت مردم است، آیا در حدود یک ملیارد هندوستانی در هندوستان بر اریکه قدرت هستند؟ واین یک ملیارد بر کدام حد اقل یک ملیارد دیگر حکومت میکنند؟ و آیا مردمی که حکومت راانتخاب ميکنند قادر به انجام تصميم گيري درباره مسائل بغرنج نظير سياست اتمي يا طرح دراز مدت فضائي ویا ایجاد شبکه های گسترده وپر خرچ استخباراتی و امثالهم هستند؟ بصورت قطع خیر. پس دموکراسی حکومت مردم نبوده بلکه حکومت نماینده گان بخشی مردم میباشد. آنهم نه حکومت نماینده گان همه ای مردم ، زیرا کاندیدانی که به نماینده گی از برخی مردم جامعه با اجندای خاصی وارد کار زار شده بودند و نتوانسته اند در انتخابات برنده شوند ؛ در حکومت حضور ندارند. بنابران نماینده گان عده ای از مردم در حکومت اشتراک ندارند .
در واقع دموکراسی یعنی حکومت قانون و اجتناب از استبداد، اما حکومت قانون بدون نهادهاي قضاوت مردم دموکراسي نيست.بطور مثال با وجودآنکه هيتلر با رأي دموکراتيک اکثريت بقدرت رسيد، اما از لحظه اي که مهمترين نهاد قضاوت مردم در آلمان، يعني رايشتاگ را بست، به دموکراسي آلمان پايان داد.
مردم معمولآ نتائج بغرنج ترين سياست ها را پس از مدتي مي بينند، و در سيستمي که نهادهاي قضاوت مردم قدرت دارد، در انتخاب بعدي، آن سياست ها ومسولين آنان، ميتوانند دوباره انتخاب ويا رد شوند.
در واقع قضاوت مردم در هر سه عرصه مقننه، مجريه، و قضائيه، معنا وحقیقت دموکراسي است، که از انتخابات نمايندگان مجلس و رئيس جمهور گرفته تا انتخاب قضات و شرکت در هيئت هاي انتخابات و قضاوت را شامل ميشود. قضاوت مداوم مردم در سطوح مختلف است که ستون اصلي همه دموکراسي هاي مدرن بوده است، و قانون اساسي دموکراتيک بايستي اساسات وجزئيات آزادي نهادهاي قضاوت مردم را معیين ،نهادینه و پشتيباني کند.
با وجود این همه اختلاف در ارایه تعریف، می توانیم ویژگی های اصلی و ممیز نظام های دموکراتیک را از نظام های غیر دموکراتیک بازشناسیم، در این رابطه سه ویژگی را میتوان مشخص کرد:
1. رقابت آزاد برسراحراز سمتها، مقامها ویا کرسی های انتخابی(پارلمان و شورا ها از جمله شورای محل و....)
2. برگذاری انتخابات منصفانه، بدون استفاده از زور یا اجبار و بی آنکه هیچ گروهی در جامعه حذف یا محروم شود؛ که در دوره های مشخص، برای تصدی سمتها یا مقامها، برگزار می شود.
3. موجودیت آزادی های مدنی و سیاسی تا صحت و انسجام مشارکت و رقابت سیاسی تضمین شود
در چند دهه اخير در غرب در فراسوی دموکراسی پارلمانی، دموکراسی مشارکتی رشد کرده است. يکی از برجسته اين تحولات اينيشتيو بالوت ballot initiatives است، به اين معتا که با جمع آوری تعداد معينی امضا ميتوان مثلا قانون جديدی را به رای گذاشت. در نتيجه غير از روش پارلمانی، این طریق دومی برای قانون گذاری برای یک ایالت یا یک کشور است. رشد کامپيوتر و اينترنت امکان توسعه دموکراسی مشارکتی را با شتاب زيادی افزايش ميدهد. ، فدراليسم ساختار ديگری است که در شرایط مناسب، به رشد کنترل و توازن قوا و در نتيجه به گسترش دموکراسی در کشور ياری خواهد رساند.
دموکراسی فلسفه یا ایدیالوژی است و یا یک امر سیاسی ؟
1) دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدیولوژي:
دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدیولوژي حامل آموزه هاي ليبراليسم است كه به آن دموكراسي حداكثري نيز مي گويند و بر سه اصل استوار است:
هومانیسیم یا فرد گرایی
آزادی
برابری
بربنیاد اين فلسفه سياسي جديد،اصل و غايت همه هستي، انسان است و آنچه اصالت دارد اراده انسان است و فقط با عقل و علم ،سعادت انسان تأمين مي شود.
کارل ریموند پویر معتقد است ، انسان نقاد و آزاد از هرگونه قيد آسماني در حيات؛ انساني كه براي اداره زندگي جمعي، جز فردگرايي و سود انگاري مصلحت ديگري را نمی نگرد و به منابع مشروعيت فراانساني بي اعتناست،موضوع بحث دموکراسی است. نهادهاي اجتماعي نيز تنها در خدمت به فرد معنا مي يابند. از اين منظر انسان در همه فعاليت هاي خويش، چه به او مربوط باشد و چه نباشد، هميشه بايد به عنوان غايت در نظر گرفته شود. از همين روي به نظر كانت، پدر مدرنيته، همه اشياء داراي قيمت هستند و اين تنها انسان است كه داراي حرمت و منزلت است. كانت در اين باره مي گويد: «چنان رفتار كن كه بشريت را، چه در شخص خود و چه در هركس ديگر، همواره به مثابه غايتي به شمار آوري و نه هرگز فقط به مثابه وسيله اي».(2)
كارل ريموند پوپر نيز با اشاره به همين جمله كانت چنين نتيجه گيري كرده كه اصالت فرد، توأم با ديگرخواهي، به صورت شالوده تمدن غرب در آمد و هسته مركزي تمام نظرات اخلاقي برآمده از تمدن غرب شد.(3) ديگرخواهي در اين جا ناظر به تنها قيد مكتب اصالت فرد است كه تصريح مي كند فقط مزاحم حقوق ديگران مباش. نكته مهم اين كه فرديت دموكراتيك، فرديتي خود محور نيست.
يكي ديگر از اصول اساسي دموكراسيِ به مثابه فلسفه، اصل «برابري» است. برابري در اصل به اين معني است كه همه انسان ها، به حكم انسانيت خود، برابرند و بر يكديگر برتري ندارند.ولی از لحاظ سياسي، اصالت برابري به اين معني است كه شهروندان در نزد قانون و از لحاظ حقوق و آزادي ها با هم برابرند. در دموكراسي، شهروندان دست كم بايد از لحاظ حقوقي با هم برابر باشند. برابري در دموكراسي، برابري در فرصت هاست نه لزوماً در دستاوردها. كساني كه به طور برابر تحت حمايت قانون باشند مي توانند از فرصت هايي كه نظام اجتماعي و سياسي فراهم مي آورد بهره گيرند و به مشاركت و رقابت در زندگي سياسي بپردازند. به عبارت ديگر برابري، مستلزم عدم تبعيض بين افراد از هر نوع، به ويژه از لحاظ نژاد، قوميت، جنسيت، مذهب و عقيده سياسي، است.(4)
اصل مهم ديگر در دموكراسي، اصل «آزادي» است. آزادي در دموكراسيِ فلسفي همان معنايي را به ذهن متبلور مي سازد كه ليبراليسم منادي آن است؛ يعني آزادي انسان از تقدیس و مقدسات. نتيجه آن كه هومانيسم و فردگرايي، برابري و آزادي سه ضلع مثلث دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدئولوژي است.(5)
2) دموكرسي به مثابه امري سياسي
دموكراسي به مثابه امري سياسي، حامل آموزه هایي است كه بيشتر با معناي مرسوم و جاري از دموكراسي سازگار است. در اين معنا دموكراسي شيوه اي عقلاني، تجربه شده، مفيد و مؤثر در زندگي جمعي است كه مبتني بر اصل «رضايت» و «اكثريت» است و همواره در حوزه رابطه دولت بخصوص حکومت و ملت مطرح مي شود. به بیان ديگر رایج ترین منظوراز دموكراسي همان دموكراسي سياسي است كه عمده ترین مباني و اصول آن عبارتند از:
آزادي (آزادي بيان، مطبوعات، احزاب و تجمعات)؛
انتخابات آزاد؛
قانونیت؛
تفكيك قواءسه گانه(قانون گذار؛ اجرایی و قضایی)
مشاركت؛
هرگاه پنچ اصل بالا در حيات سياسي شهروندان یک جامعه عملآ وجود داشته باشد میتوان ازموجودیت دموکراسی در آن جامعه حرف زد .به بیان دیگر جوامع فاقد نهاد های آزاد قضاوت مردم هرگز نمیتوانند سخن از دموکراسی بزنند؛ اگر ادعای هم بکنند دروغی بیش نیست.
برخي از متفكران، دموكراسي را امكان نصب، نقد و عزل مسالمت آميز (بدون خصومت و خون ريزي) حاكمان تعريف كرده اند. اين تعريف، تعريف واضحي است، که در اين تعريف هم پنج عنصر مذكورپوشش یافته است. در اين رويكرد سياسي به دموكراسي، جابه جايي مسالمت آميز قدرت و محدود شدن قدرت به خواست و اراده و مصالح عامه مطرح است، نه تعريف كليشه اي و انتزاعي آبراهام لينكلن كه دموكراسي را «حكومت مردم بر مردم توسط مردم» مي دانست؛ زيرا اين تعريف در تاريخ تنها در يونان باستان و دموكراسي مستقيم آتنی معنا داشت و با جغرافياي سياسي امروزي سازگار نيست و امكان تحقق آن وجود ندارد . امروز هرگاه از دموكراسي سخن مي گوييم، آموزه هاي زيادي خودنمايي مي كند؛ آموزه هايي از قبيل: قدرت محدود و مقيد حاكمان، میعادی بودن قدرت مداری، انتخابات آزاد، آزادي هاي اجتماعي، تفكيك قوا وتامین استقلالیت قوه قضائيه ، قانون مداري .(6)

