بدم طفلی به فکر بازی و شادی
همین که چند سال بگذشت
بیفتادم به خط دانش و تحصیل
تمام روزهایم شد سیاهی
ولی جلد دفاتر بود آبی
به زور مادر و فامیل
شدم سر تا به پا تحصیل
نگفتم روز اول را
همان روز اهورایی
که دستم بود در دستش
همان دست اهورایی
همان قلبی که تا دیروز
بود ساعت دیواری
شد از امروز بمبی
بدون چاشنی و گرمی
به یکباره شدش آهن
نه با آن سختی و زبری
نه فکر بازی بودم
نه فکر شادی و تفریح
تمام بازی من شد
یکی دوتا مداد رنگی
مداد رنگی من بود
یکی قرمز یکی آبی
که با قرمز می کشیدم
نقش های پشت هر واژه
ولی با آن یکی آبی
نوشتم من هزاران مشق بی تصحیح
ندانسته نوشتم من
چه بود آن مشق های من
نه چوب تر به بالا سر
نه چک بود از سر ظلمت
به یکباره شدم آقا
میان جمع فامیلم
از آن پس بود نوازش ها
به بالای سر خویشم
نبود روزی که در آن روز
نیارم چند تا بیست بنده
ز املاء و حساب و شعر
بگیر تا آخر قصه
گذشت و من رسیدم
به فصل تازه ی دانش
از این پس بود چوب تر
به بالای سر بنده
به زور چوب تر هم شد
شدم فارغ ز هر دانش
بدم بیکاره من یک سال
پس از آن ده دوازده سال
نشستم خوب فکر کردم
چه بود آن ده دوازده سال
مثال یک هواپیما
گذشتم از دوازده سال
رسیدم خانه ی آخر
همان جایی که بودم من
از آن خانه ی آخر من
چهار سال فاصله دارم
گذشتم از همان خانه
الان من یک لیسانس دارم .
تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!
من اما پيش اين اهریمنی ابزار بنيانکن، ندارم جز زبانِ دل دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن، زبان خشم و خونریزی است! زبان قهر چنگیزی است!
بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید! برادر، ای برادر!
گر که میخوانی مرا، بنشين برادروار تفنگات را زمین بگذار تا از جسم تو اين ديو انسانکش برون آيد.
تو از آيين انسانی چه میدانی؟ اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت اين برادر را به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست ولی حق را، برادر جان، به زور این زباننافهم آتشبار، نباید جُست!
اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار تفنگات را زمین بگذار!
- صدای محمدرضا شجریان؛ شعر فریدون مشیری

