تبليغاتX
ما سه نفر

 

 

×       سازمان ليگ خطاب به امير آبادي : اگر ميخواهي ريشت را نزني حداقل سبيل بگذار.

×       رحيم مشايي: مردم اسرائيل دوست ملت ما هستند.

×       امام جمعه مشهد: پرچمداري يك زن در المپيك باعث تاخير در ظهور امام زمان(عج) ميشود.

×       احمدي ن‍ژاد در واكنش به مدرك جعلي وزير كشور: ملاك ما اين كاغذ پاره ها نيست.

       

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387  توسط مرتضي  | 


 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387  توسط مرتضي  | 


ديگر هيچ كس عاشق نميشود ديگر عاشق ها انگشت شمارند ديگر روح زندگي وجود ندارد اين چه روزمرگي است كه ما را فرا گرفته ديگر خاطره اي نميرويد شايد اين جمله را بارها شنيده ايم كه چه كسي مي گويد پول بد است؟ و چه كسي از پول بدش مي آيد؟ كه صد البته پول خوب است ولي حتي نميدانيم پول را براي چه مي خواهيم فقط به دنبال آن هستيم شايد عادتمان شده صداي بوق ماشين عقبي اين را ميگويد كه ميخواهيم برويم به كجا ؟ خدا ميداند گاهي حرف زدن ارزشمند تر از سكوت است و گاهي سكوت ده ها ميليون مي ارزد گاهي يك خروار پول ميگيري تا چيزي را كه ديدي بگويي نديدي وگاهي پول ميگيري تا چيزي را كه نشنيدي بگويي شنيدي اين هم از مزاياي پول است ديگر.

 آقايي كه آن پشت بوق ميزني .مرض

 

نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387  توسط مرتضي  | 


البته اين نوع زنها که در پشت مجله «زن روز» (در آن زمان و اين زمان در اينترنت ) ميبينيم در اروپا هم هستند اما در جاهاي مخصوصي !! به عنوان «زن شب» اين غير از زن اروپايي است ... فقط بعضي از زنان اروپايي هستند که ما حق داريم بشناسيم . آنهايي را که فيلمها و مجله ها و تلويزيون هاي جنسي و رمانهاي نويسندگان جنسي به ما نشان ميدهند به عنوان تيپ کلي «زن اروپايي» يه ما ميشناسانند .

حق نداريم آن دختر اروپايي را بشناسيم که از شانزده سالگي به صحراي نوبي به آفريقا به به صحراي الجزاير به استراليا ميرود تمام عمرش را در محيطهاي وحشت و خطر و بيماري و مرگ و قبايل وحشي ميگذراند و شب و روز در جواني و کمال پيري درباره ي امواجي که از شاخکهاي مورچه فرستاده ميشود و شاخکهاي (مورچه هاي) ديگر آنرا دريافت ميکنند و چون عمر را به پايان ميبرد دخترش کار و فکر او را دنبال ميکند اين نسل دوم زن اروپايي در سن پنجاه سالگي به فرانسه باز مي گردد و در دانشگاه ميگويد : «من سخن گفتن مورچه را کشف کرده ام و بعضي از علايم مکالمه او را يافته ام.»

حق نداريم «مادام گواشن» را بشناسيم که تمام عمر را صرف کرد تا ريشه افکار و مسايل فلسفي حکمت بوعلي و ابن رشد و ملاصدرا و حاجي ملاهادي سبزواري (آيا اين افراد را ميشناسيد ؟ ) را در فلسفه يونان و آثار ارسطو و ديگران پيدا کرد و با هم مقايسه نمود آنچه حکماي ما بد ترجمه کرده اند را تصحيح نمود.

...حق نداريم «رزاس دولا شاپل » که بيش از همه ي علماي اسلام و حتي همه شيعيان و کباده کشان ولايت علي و مدعيان معارف علوي , او يک دختر زيباي آزاد و مرفه سوئدي نژاد , با دوري از جو فرهنگي اسلام و زمينه تربيتي و اعتقادي شيعي , از آغاز جواني زندگيش را وقف شناخت آن روحي کرد که در اندام اسلام مجهول ماند ... درست ترين خطوط سيماي علي لطيف ترين موجها ي روح و ابعاد احساس و بلندترين پرشهاي انديشه او را يافت و رنجها و تنهاييها و شکستها و هراسها و نيازهاي او را براي نخستين بار و نه تنها علي بدر و حنين که علي محراب و شب و چاههاي بيرون مدينه را را نيز پيدا کرد و نهج البلاغه او را .اين دختر کافر جهنمي که هم آنچه علي به قلم آورده است پراکنده در اين کتاب و آن دفتر و يا بيشتر نسخه هاي خطي پنهان اينجا و آنجا همه را گرد آورد و خواند ترجمه و تفسير کرد و زيباترين نوشته هايي را که درباره کسي از يک قلم جاري شده است درباره علي نوشت و اکنون چهل و دو سال است که لحظه اي سر از انديشه و تامل و کار و تحقيق بر نگرفته است .

ما حق نداريم دوشيزه «ميشن» را بشناسيم که در اشغال پاريس بوسيله نازيها از سنگر نهضت مقاومت فرانسه ضربه هايي چنان کاري به ارتش هيتلري زد که دو بار غايبانه به مرگ محکوم شد و با اينکه خود يهودي است انسان بودن و آزادي را در اوجي ميفهمد که اکنون در صف «فداييان فلسطيني» عليه صهيونيسم ميجنگد!

ما حق نداريم هزارها دختر پاريسي را که دوشادوش مجاهدان الجزايري بي نام و نشان و بي انتظار پاداشي دنيوي يا ثواب اخروي در سازمانهاي مخفي سنگرهاي کوهستان ي و قلب پايگاههاي جنگلي از سينه صحراي آتش ريز صحراي الجزاير تا زيرزمينها و پناهگاههاي شهر شهوت و شراب پاريسعليه استعمار فرانسه و قداره بندي چون ژنرال دوگلو سوستل و سالان و آرگو جنگيدند و شکنجه هاي هولناک را و شهادتهاي شکوهمند را در راه آزادي ملتي بيگانه استقبال کردند .

ما حق نداريم که «آنجلا» دختر آمريکايي يا دختر ايرلندي را که دو ملت اسير چه ميگويم؟ همه مردم آزاده جهان و تمام بشريت مجروح و محکوم تبعيض و ستم و استثمار چشم به آنان دوخته اند بشناسيم و بدانيم که زن فرنگي نه آنچنان که آقايان محترم مسعوديها و فرامرزيها بنام «زن روز» اروپا به اطلاعات بانوان ما ميرسانند ... تا آنجا پيشرفته که که تجسم ايده آل يک ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار يک نژاد شده است ... يک بار نديدم از دانشگاه کمبريج يا سوربن يا هاروارد عکس بردارند و بگويند که دختران دانشجو چگونه مي آيند و چگونه ميروند.چگونه در کتابخانه ها بر روي نسخه هاي قرنهاي چهارده و پانزده اروپا و الواحي که از دوهزار پانصد تا سه هزار سال پيش در چين پيدا شده يا روي نسخه اي از قرآن نسخه هايي از کتب خطي لاتين و يوناني و ميخي و سانسکريت از صبح تا شب خم ميشوند بي آنکه تکاني بخورند و چشم به اين سو و آن سو بدوانند تا کتابدار کتاب را نميگيرد و عذرشان را نميخواهد سرشان از روي کتاب برداشته نميشود

منبع: «فاطمه فاطمه است» اثر دکتر علي شريعتي 
نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387  توسط محمد  | 


سلام به خوانندگان محترم وبلاگ ما سه نفر

امروز وبلاگ ما يك ساله شد.

انگار همين ديروز بود كه شروع به وبلاگ نويسي كرديم چه زود گذشت...

نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387  توسط مرتضي  | 


نمی دانم چه باید گفت
گلایه از که باید کرد
عمر چنان می گذرد همچو باد
کسی نیست بگوید شعر ناب
قفس دنیا روز به روز تنگ تر
قلب ها روز به روز تنگ تر
زبان کرده به دروغ عادت
فکرها شده نون و آب
عشق ها شده پول و جاه
دخترک دل مرده منتظر
پسرک غرق در آلودگی ها
مسیرآخرت عوض شده
جاده ی سرسبز عشق آسفالت شده
آسمان کمی تا قسمتی ابریست
ولی بارانی در کار نیست
دعا باید کرد رو به حق
مناجات باید کرد دم به دم
کسی دیگر نگران آلودگی ها نیست
غبار گرفته زندگی ها را
بزرگان همه سارقند
رهبران همه سردرگم
دیوار خانه ها برداشته
سقف ها بدون دیوارند
آشیانه ای در کار نیست
کبوترها به دنبال آشیانه اند
بشر رو به انقراض و خرابیست
فکری باید ، تقلایی باید
وقت هنوز هم هست کمی
نگذاریم رویم رو به پایانی .
نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  توسط نادر  | 


اين روزا رضا زاده هم شده سوژه يكي ميگه چون دوپينگ كرده ميترسه بياد.يكي ميگه چون تبليغ شركت هاي خارجي تو دبي كرده دولت داره چوب لاي چرخش ميزاره يكي ميگه حضرت ابوالفضل خواب ديده كه بهش گفته حسين اين دفعه رو من نيستم يكي ميگه قند خونش بالاست. يكي ديگه می گفت : چون رکوردش را چند روز پیش زدند ، ترسیده مبارزه کنه!ولي ما ايرانيا چقدر دوست داريم  ستاره درست كنيم زود اونا رو خاموش كنيم دليل اصلي فقط خودش ميدونه خداي خودش ايشالا كه جا نزده. اينقدر دروغ شنيديم كه اگه بگن ماست سفيده هم باور نميكنيم.

نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387  توسط مرتضي  | 


هنوز اميد داشت . به ديوار نگاهي انداخت . خواست دوباره امتحان کند . چشم هايش را گرد کرد وسپس ريز . دست راستش را روي ديوار گذاشت . دست چپش را کمي بالاتر از دست راست روي ديوار گذاشت . قلبش تند تند مي زد . نفس عميقي کشيد . نفسش را حبس کرد . صورتش قرمز و کبود شده بود . پاهايش سست بودند . هيچ حرکتي نمي کرد . تصميم گرفت کفش هايش را از پا در بياورد . خم شد . بند کفش هايش را باز کرد . جوراب هايش را هم از پا دراورد . دوباره نفسي عميق کشيد . مي ترسيد به اطرافش نگاه کند . چشم چپش را بست و تمرکز کرد . اندازه گرفت . ديوار خيلي بلند بود قد ارزوهايش . هوا خيلي گرم بود به گرمي حس جواني اش . صورتش خيس عرق شده بود . کفش هايش را جفت کرد . به ليوان اب نگاهي انداخت . ابي در کار نبود . ليوان اب را با عصبانيت به ديوار کوبيد . ليوان شکست . ديوار زخمي شد . دوباره نگاهي به نوک ديوار انداخت . خيلي بلند بود قد ارزوهايش . به چيز ديگري فکر نمي کرد . ديوار خيلي صاف بود . مثل برگ کاغذ ننوشته . ارزوهايش تا ده سالگي خيلي بزرگ بودند . پيش خودش گفت من که ديگر بچه نيستم . بزرگ شده ام . ولي اين ديوار همان ديوار ده سالگي من است . ديوار کوتاه شد . مرد جوان خوشحال بود . ديوار دوباره کوتاه تر شد . مرد جوان افتاده تر شد . ديوار تا نزديکي پاي مرد امده بود . مرد جوان ديگر پير شده بود . پير مرد عصايش را از پشت ديوار برداشت . ديوار تبديل به سکو شده بود . پيرمرد روي سکو نشست . او ديگر به تمام ارزوهايش رسيده بود .
نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387  توسط نادر  | 


زندگی رو میشه به موارد فراوونی تشبیه کرد،به ابرها،به جوی آب،اما من ترجیح میدم اونو به یه راه بی ابتدا و انتها مشابه بدونم،راهی که مسلما ّ رهگذرای زیادی داره اما از بین این همه عابر یه عده ای همراه ما هستند که میشه از آنها به عنوان دوست یاد کرد،حالا چه همراه همیشگی،چه موقت(نیمراه) برای تشخیص این وجه تمایز کافیه خوب به اطراف بنگریم،نه با چشم رفاقت و دوستی که چشم واقع بین رو کور کرده بلکه با دید ارزیابی و با دقت نظر.

با وجود این دقت نظر عیار همراهی دوستان مشخص میشه،دقت نظری که به زبان آوردنش مؤثر بر همدلی و همراهی است که یا در جهت تشدید رفاقت هاست و یا بر عکس؛نگریستن توأم با دقت و بازگو کردن دیده ها در اصل همان در نقش آینه فرو رفتن است در واقع دیدن و بی کم و کاست گفتن و نه دیدن و پنهان کردن ، که در اکثر مواقع این امر در روابط افراد سایه می اندازد و آنرا دچار پارادوکس می کند ؛همانا افرادی هستند که از این دیدن و پنهان کردن اطرافیان خود در عذابند و به ناچار به فکر تجدید نظر در روابط خود می افتند، آنها همواره نقد اطرافیان از خود را به چشم هدیه ای می نگرند ارزشمند،اما در مقابل افرادی که از هر گونه نقدی ولو کوچک گریزانند چه می توان کرد،شاید باید هر لحظه نگران آن بود که از دستت دلگیر نشوند.

شاید ساده لوحانه باشد که بخواهیم بدانیم عکس العمل ما در مقابل دیگرانی که از ما انتقاد می کنند چگونه است که مطمينا ً تا به حال ما تکلیفمونو در مقابل آنها میدونیم چه پذیرای نقد باشیم چه گریزان از آن ؛مسأله باقی مانده ،مسوؤلیت ما در قبال دیگران است ،آیا باید به دیدمون دقت رو تزریق کنیم برای به صدا در آوردن زنگ خطر برای اونی که جلومون نشسته یا نه شسته از هر گونه مسوؤلیت و عاری از هر نقدی نگه داریم که مترادف همون فرار از نقش آینه بودن است، فرار از شفافیت؛تو کدومو می پسندی؟ آنکه از شما می پوشاند حقایق رو؟ یا آنکه آینه وار و از روی حسن نیت بازگو می کند؟

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387  توسط محمد  | 


دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاسکسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.

 

استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .

 

استاد برای سومین بار پرسید :  " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار همکسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " .

 

دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو ازجایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :

 

" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند .

 

" آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت .

 

"آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "

 

وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387  توسط مرتضي  |