هر روز مي بينيمشون، توي تلويزيون،از کانالهاي مختلف که هميشه ي خدا در حال اعتراضند،نمي دونم چرا همش معترضند،به هر دليل ميريزند توي خيابوناشون،مورد آخري که ديدم همين ژاپني ها بودن با اون پلاکارداي رنگارنگشون،بزرگ و کوچيک،حالا دلايل اعتراضشون چي ميتونه باشه؟-اعتراض به تشکيل مجمع کشورهاي صنعتي،جالبه به تشکيل يه مجمع معترضند،در حالي که کشورشون عضو همين مجمع ِ،مگه شماها چيزي نداريد که سرتونو باهاش گرم کنيد،مثل غم نون،مثل طرح تحول اقتصادي رئيس جمهورتون،مثل مسکن از نوع 99ساله،اجاره خونه سال به سال سوپر تصاعدي، مثل بيکاري،بيمه و مزايا، پاس کردن واحد و...مگه آدميزاد براي غير از اينها هم اعتراض ميکنه ، خوب از شايد از شکم سيريه ديگه،شايد معترضند چون داره حقي ازشون گرفته ميشه،شايد جائي به ضررشون باشه،شايد دارند پيش بيني آينده رو ميکنند.
به نظرم ميتونه براشون مفيد باشه يه چند وقتي پيش ما باشند تا متوجه بشن اصولأ اعتراض رو با چه الفي مي نويسند،ببينند که اينجا اعتراض مي کنند اما نه مثل ولايت اونا که خيلي اتو کشيده و راست راست برن و بيان و مأموراي امنيتي هم فقط وايسنو تخمه بشکنن،اينجا اعتراض ميشه اما کسي متوجه نميشه يا اگر هم کسي بفهمه يا بخوان از طريق رسانه عمومي هم کسي متوجه بشه،خيلي ريلکس انگار که بي اهميت ترين خبرو بخوان به سمع و نظر مخاطب برسونن گفته ميشه "يه مشت اراذل و اوباش ريختن جلوي يه پارک . براي نواميس مردم ايجاد مزاحمت کردن" با نشون دادن دو تا قمه وسه تا چاقو.اي قربونت برم خوب از اين ضرب المثل استفاده کردي:"دست پيش رو گرفتي پس نيافتي".
پس قاعدتأ با اين اوضاع "اعتراض"تو اين جامعه يه کلمه و مفهوم غريب تلقي ميشه ، اينجا ما دوست نداريم اعتراض کنيم،يا دوست داريم و وقتشو نداريم،يا وقتشو داريم اما حسش نيست،اگر هم حسش باشه عقلمون ميرسه که بايد جونمونو دوست داشته باشيم.بنابر اين کلمه غريب "اعتراض" تو قبرستون فرهنگ لغتمون مدفون ميشه با يه حلقه ي گل هم روش،اما به جاش يه کلمه ديگه متولد ميشه به چه خوشگلي و توپولي بنام "قانع"بودن،با فاميلي ِ تو سري خور ِ هميشه راضي.
هميشه راضي ام،هميشه راضي اي،هميشه راضي ايم،هر تصميمي برامون گرفته ميشه بهش راضي ايم هميشه ام به ضررمون بوده،هميشه ام خودمونو باهاش وفق ميديم چون ما هميشه راضي ايم هيچ اعتراضي نداريم حتي اگه بخوان هوا رو هم ازمون بگيرن باز اعتراض نميکنيم چه برسه به اين که ديگه جائي براي راه رفتن هم تو شهر پيدا نشه يا مثلأ همين تعريض بعضي خيابونا ودر عوض کاهش عرض پياده رو ها،دستي دستي داريم خودمونو به سمت مرگ راهنمائي مي کنيم،به طرف نفس هاي آخر از آلودگي اين آهن غراضه ها،حتي اگر به يه روزي ام برسيم که ديگه پياده روئي هم وجود نداشته باشه فکر نمي کنم صداي اعتراضي از ما بلند بشه،تصور کن در رو که باز ميکني بياي بيرون يه چراغ راهنمائي رانندگي جلوت ظاهر ميشه بايد صبر کني تا سبز بشه تا بتوني از خونه بري بيرون،حالا بر فرض که خط عابر پياده هم وجود داشته باشه ، خوب مسلمأ اون طرف خيابوني وجود نداره چون در اين صورت بايد پياده رويي هم وجود داشته باشه که اين فرض مسأله رو نقض ميکنه،پس نتيجه ميگيريم که به محض باز کردن درب منزل بايد منتظر تاکسي باشي در حالي که روي پله ي جلوي منزل ايستادي و حق گذاشتن پاتو توي خيابون نداري،تاکسي مياد و تو سوار ميشي،ديگه زندگي توي اتومبيلها مون جريان داره،تولد ،عشق و مرگ،همه و همه.
گرچه همه دوستت داریم، گرچه دوران خوبی را با تو گذراندیم، گرچه الان می فهمیم که از 76 تا 84 چه داشتیم و قدرش را نداشتیم. اما باور کن که اگر نیایی خیلی بهتر است؛ هم برای خودت و هم برای ما و هم برای ایران. همین الان هم دلمان برایت تنگ شده است، اما امان از این خاطرات تلخ و امان از اشک ها و لبخندهایت که ما را در نیامدن تو مصمم می کند. هر چه قدر هم از تو درخواست یاری کنند،اما نیا.
توهنوز هم نمی توانی در مقابل 18 تیر بایستی،
هنوز نمی توانی انتخالبات آزاد برگزار کنی،
هنوز نمی توانی نهادهای بالادستی ات را به ضرورت اصلاحات واقف سازی،
هنوز قدرت نداری که لوایح دوقلو را به سرانجام برسانی،
هنوز نمی توانی از مطبوعات محافظت کنی،
هنوز نمی توانی از زندان رفتن فعالان سیاسی و فرهنگی و زنان و حقوق بشر جلوگیری کنی،
هنوز نمی توانی در مقابل مگسان گرد شیرینی بایستی،
هنوز نمی توانی در مقابل زیاده خواهی ها بایستی،
اگر زمانی توانستی به ما خبر بده تا باز هم پشتت بایستیم،
اما هنوز نمی توانی، نمی توانی، پس نیا...
و باور کن این گونه هم تو و هم ما خاطراتی خوش از یکدیگر خواهیم داشت...
خدا کند که نیایی...
آرش بهمنی
شاید امیدی نباشد که خاتمی از دوران هشت ساله اش، بهتر که هیچ، بدتر عمل نکند! چرا که شاید اصلاح طلبان اینبار با کول باری از تجارب به میدان بیایند، اما اقتدارگرایان هم بیکار نخواهند نشست و تمام تلاششان را بکار خواهند گرفت که از یک سوراخ دوبار گزیده نشوند، و در این راه شاید هر نه روز که هیچ، هر روز توطئه ای بچینند.اما آنچه که در این سالها اتفاق افتاد، چنان فاجعه آمیز بود که مرا نه تنها به حداقلها که حداقلها از حداقلها قانع می کند!
خاتمی را برای حمایت از ۱۸ تیر نمی خواهم!
خاتمی را برای برگزاری انتخابات آزاد نمی خواهم!
خاتمی را برای اصلاحات نمی خواهم!
خاتمی را برای لوایح دوقلو نمی خواهم!
خاتمی را برای محافظت از مطبوعات نمی خواهم!
خاتمی را این بار حتی برای این حداقلهای دموکراسی نیز نمی خواهم!
قبل از هر چیز خاتمی را می خواهم چون می تواند رای بیاورد!
چون اینبار نمی خواهم ریسک کنم! چون خسته ام!
خاتمی را می خواهم تا بتوانم نفس بکشم.
خاتمی را می خواهم تا از گرسنگی نمیرم.
خاتمی را می خواهم تا در جهان محترم باشم.
خاتمی را می خواهم تا کشورم در زیر پوتینهای استعمارگران به تاراج نرود.
خاتمی را می خواهم تا انتخابات حداقلی را سالم برگزار کند.
خاتمی را می خواهم تا اگر روزنامه ای تعطیل شد، یکی دیگر از پسش درآید.
خاتمی را می خواهم تا فیلمی باشد که بتوانم به سینما بروم.
خاتمی را می خواهم تا حداقل بتوانم مردگی کنم! (که اکنون آن هم بر من حرام شده است!)
همین ها برایم کافیست. گرچه امیدم بیش از اینهاست.
خاتمی امروز با خاتمی اولین دوره تجربه اصلاحات، خیلی فرق دارد. سالهاست که خاتمی به بازخوانی دوران هشت ساله اش نشسته است. حالا او می داند که برای بهتر شدن، چاره ای جز تغییر نمانده است.
خدا کند که بیایی، که اگر نیایی…
لويي بناپارت برادرزاده ناپلئون بناپارت هم وقتي با يك شبه كودتا قدرت مطلقه را براي خويش خواست و جمهوري فرانسه را به امپراتوري تبديل كرد، راه شهر ها و روستا ها پي گرفت تا در ميان بدرقه مردم خسته از سياست بازي ، نويد برقراري نظم دهد.
لويي بنا پارت بر موج برخواسته از استقبال مردمي خوش نشست و يك چندي همراهي توده فرانسه را نيز با خودداشت اما اين زاده پوپولیسم سرانجام خود مقهور پوپوليسم شد تا سرنوشتش ياد آور اين حقيقت باشد كه "بامردم بودن" تفاوتي بسيار با "براي مردم بودن" دارد. لويي بناپارت هم همچون غالب حكومت گران پوپوليست ژست با مردم بودن را بر حقيقت براي مردم حكومت كردن ترجيح داد.


وطن یعنی صف نون و صف شیر
وطن یعنی همش درگیر ِ درگیر
وطن یعنی همین بنزین همین نفت
همین نفتی که توی سفره ها رفت
وطن یعنی تمام سهم ملت
یه تیکه نون و باقی هم خجالت
وطن یعنی که اصلاحات چینی
وطن یعنی که روز خوش نبینی
وطن یعنی همین آئینه ی دق
وطن یعنی خلایق هر چه لایق
وطن یعنی تحمل،تاب،طاقت
وطن یعنی حماقت در حماقت.
شانه كشيدن موهايتان را چند ثانيه بيشترطول ميدهيد وچون ديرتر ازخانه بيرون رفته ايد سوار تاكسي ديگري مي شويد و بر زندگي همه عابران تاثير مي گذاريد آينده تغيير مي كند به همين سادگي و به همين پيچيدگي.
