× اوباما نامزد دموكرات آمريكا، ايراني است!!!
× استقلال پرسپوليس جمهوري اسلامي
× احمدي نژاد : آمريكايي ها در عراق ميخواستند مرا بدزدند.!!!
× استقلال لیست یادت نره فاکس کنی.
× داش علي منصوريان

× شركت گاز : كارمندان مجرد تا پايان شهريور مهلت دارند ازدواج كنند
× خدايا خياباني را از ما بگير.يا اگه نه ميكروفونشو بگير.
× آيت ا... حائري غلام پيرواني را جابه جا كرد !!!
× و خدا خر را آفرید ... بدون شاخ آفرید ...
× پرسپوليس يا پيروزي مسئله اين است!!!

در کتاب انسان بی خود دکتر شریعتی آمده است: چند نفر به کره مریخ رفتند و دیدند که علمای کره مریخ کنفرانسی دارند که در آن یک نفر راجع به آخرین فضانوردانشان که از زمین برگشته بودند کنفرانس می دهد که در زمین چه خبر است. بعد، آن آقای فضاشناس می گفت که آخرین تحقیقات به این نتیجه رسیده است که در کره زمین حیات وجود دارد و موجوداتی که شعور و درک دارند، به نام انسان، در آن وجود دارند؛ اما شما تصوری از انسان ندارید و بنده برایتان توضیح می دهم: یک خیک یا مشک است و چهار دستک دارد. این خیک یا مشک، با این دستک هایش روی زمین حرکت می کند و تلاش می کند و پیوسته تکثیر هم می شود! مشاهده شده که همیشه به جان هم می پرند، همدیگر را آتش می زنند، پوست می کنند، می زنند، می کشند... تمام این کارها را هم برای این است که بیشتر بخورند و پیوسته این مشک را پر می کنند. اما کار عجیبی که ما هنوز نفهمیده ایم چیست، این است که این ها غذاهای سالم و میوه های شاداب و گل های بسیار لطیف و همه ادویه طبیعی را که طبیعت در اختیارشان گذاشته، و این همه تلاش، آدم کشی و جنایت را برای به دست آوردن آن ها می کنند، نمی خورند! بلکه آن ها را به خانه می آورند، بعد آن ها را توی آب می ریزند و همه را به هم مخلوط می کنند، بعد آن ها را نمک می زنند، بعد فلفل، بعد روغن؛ بعد مواد دیگری به آن می زنند، بعد می جوشانند، بعد می سو زانند! بعد می خورند. بعد مریض می شوند. بعد به عده ای دکتر پول می دهند و التماس می کنند تا به زور با دوا و تنِقیه و گریه و زاری آن ها را از توی مشک بیرون بیاورد و جان مشک را نجات دهد!
ادم و حوا دو نفر از اهالی بهشت بودند که در اثر نافرمانی حوا ، دچار مشکلاتی شدند و انان از مرتبه ی زیبای بهشت ، به مرتبه ی حقیر زمین سقوط کردند . انان در زمین به جستجوی نفت به راه افتادند و از کشورهای مختلفی گذشتند و اینک ادامه ی داستان.
راوی:صبح روز یکشنبه بود و ادم از فرط بیکاری داشت با سه چرخه ی هابیل در حیاط خلوت خانه بازی می کرد . هابیل هنوز خواب بود و از این ماجرا خبر نداشت . ادم چهارصد و نود و شش دور ، دور حیاط زد و سرش گیج رفت . سه چرخه را به گوشه ای انداخت و رفت سراغ پلی استیشن قابیل . قابیل نیز هنوز در خواب بود . ناگهان هابیل از خواب بلند شد و با صحنه ی وحشتناکی روبه رو شد . سه چرخه ی بیچاره کج و ماوج شده بود.
هابیل:ای بابا کی اینو خراب کرده؟قابیل تو دوباره سوار شدی؟
قابیل:چی می گی بابا مگه تو خبر نداری صبح ها که ما خوابیم بابایی هم سه چرخه بازی میکنه هم پلی استیشن...
هابیل:با این سنش خجالت نمیکشه؟
قابیل:ولش کن بابا بده مامان حوا درستش کنه . هفته ی پیش مگه یادت نیست بابایی زده بود دسته ی پلی استیشن منو خراب کرده بود ، مامان حوا درستش کرد...
هابیل:دمه مامانمون گرم بابا ، ای ول داره
قابیل:داداش هابیل ای ول یعنی چی؟
هابیل:نمی دونم ، از تلویزیون یاد گرفتم.
راوی:حوا سخت مشغول کار در مزرعه بود و صبح ها که صبحانه ی اعضای خانواده را تهیه می کرد ، تا وقت ناهار در مزرعه کار می کرد و شکم ادم و هابیل و قابیل را سیر می کرد . ادم نیز کارش شده بود گشتن در میان نیازمندیهای روزنامه ها تا کاری مناسب و باب میلش پیدا کند.روزها به همین ترتیب گذشت تا اینکه اتفاق عجیبی برای حوا افتاد.وقتی که داشت زمین را شخم می زد فواره ای از یک مایع سیاه را دید که بوی نفت می داد...
این داستان ادامه دارد
...و این عشقه است.نوعی پیچک که عرضه ی آنرا ندارد که بر بالای پای خودش بایستد.وجودش طفیلی و انگلی دارد،خودش را به تنه ی این چنار بلند چسبانده است،ناخن های حریصش را در تن او فرو برده و از شیره ی جان او می مکد و رشد می کند و بر گرد درخت می پیچد و بالا می رود،اما آخر چه؟چنار را خشک می کند و خودش هم ناچار می خشکد و می میرد و وقتی چنار خشکیده را از ریشه بریدند و در تنور افکندند،او هم با چنار می سوزد و خاکستر می شود.
این کدو تنبل است ، ببینید ، اینجا ، این گوشه سبز شده است ،اما تماشا کنید که تا کجا رفته است ، ببینید که تا کجاها راه برداشته است ، چه بخش وسیعی از زمین را فرا گرفته است، اصلا ً ،کدو تنبل رشدش اینجوری است، خودش را روی زمین پهن می کند، روی خاک می خزد و از همه طرف پیش می رود.
تمام عشقش همین استکه روی زمین پهن شود، تمام آرزویش این است که از این ور خود، خود را تا لب جوی برساند، از آن ور، تا آخر کرت،از آن سو،از این سو تا هر کجا جلوش را بگیرند،یا کدو تنبل دیگری راهش را سد کند، تمام تلاشش همین است که همه ی علف ها و گل ها و بوته ها را زیر بگیرد وپامال کند و هیچ بذری را در زیر دست و پای بیرحمش نگذارد که بشکفد و سبز شود و خودش پیش رود.
پیش هم می رود، اما مثل یک خلط نچشیده که لگدش کرده باشند.اصلا ً این رفتار کدو تنبل است، کدو تنبل انجوری رشد می کند...
و اما، این صنوبر،سپیدار، دار یعنی درخت، سپیدار، یعنی «سپید دار»،درخت ِ سپید.ببینید:فقط یک وجب از زمین را گرفته است،جز همین یک وجب، بر روی این زمین هیچ ندارد،اما بچه ها ،سرتان را بالا بگیرید، کلاه از سرتان نیفتد، نگاه کنید، رو به آسمان، به طرف خورشید، می بینید صنوبر تا کجا قد کشیده است؟
وقتي من يك كاري را دير تمام ميكنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.
-
وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.
-
وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.
-
وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري ميكند.
-
وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.
-
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشتزدن هستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
-
وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.
وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.
-
وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد ميرفت چون خيلي كار كرده است.
-
وقتي من كار خوبي انجام ميدهم، رئيسم هرگز به خاطر نميآورد.
وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نميكند.
علي دايي در" ورزشگاه علي دايي" علي دايي را 6تايي كرد .
قانون جديد فيفا : نيمه اول 45 دقيقه نيمه دوم تا وقتي پرسپوليس ببره.
احمدی نژاد : برای مشکلات جهانی راه حل دارم.
قطبي رفت. استيلي : آخيش...........
آقا ... بده ماهم با اون آهنگی که واسه زنگ موبایلت گذاشتی یه عکس بگیریم ...

