تبليغاتX
ما سه نفر

خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.        

علی شریعتی


دریافت کتاب(نسخه موبایل)
 

نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  توسط مرتضي  | 


يه شب كه من حسابي خسته بودم

همينجوري چشامو بسته بودم

سياهي چشام يه لحظه سر خورد

يه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب ديدم محشر كبري شده

محكمه الهي برپـــــــــــــا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن

رديف رديف مقابلش وايستادند

چرتكه گذاشته و حساب ميكنه

به بنده هاش عتاب خطاب ميكنه

ميگه چرا اينهمه لج ميكنيد

راهتونو بيخودي كج ميكنيد

آيه فرستادم كه آدم بشيد

با دلخوشي كنار هم جمع بشيد

دلاي غم گرفترو شاد كنيد

با فكرتون دنيا رو آباد كنيد

عقل دادم بريد تدبر كنيد

نه اينكه جاي عقل كاه پر كنيد

من بهتون چقدر ماشالا گفتم

نيافريده باريكلا گفتم

من كه هواتونو هميشه داشتم

حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازي نكرده باختيد

نشستيدو خداي جعلي ساختيد

هر كدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آيه هاي ما جدا شد

يه جو زمين و اين همه شلوغي

اين همه دين و مذهب دروغي

حقيقتا شما خيلي پستين

خر نباشين گاو نميپرستين

از توي جمع يكي بلند شد ايستاد

بلند بلند هي صلوات فرستاد

از اون قيافه هاي حق به جانب

هم از خودي شاكي هم از اجانب

گفت چرا هيشكي روسري سرش نيست

پس چرا هيشكي پيش همسرش نيست

چرا زنا اينجوري بد لباسن

مرداي غيرتي كجا پلاسن

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اينجا كه فرقي ندارن مرد وزن

يارو كنف شد ولي از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش ميچرخن نميدونم چشه

آهان ميخواد يواشكي جيم بشه

ديد يه كمي سرش شلوغه خدا

يواش يواش شد از جماعت جدا

با شكمي شبيه بشكه نفت

يهو سرشو پايين انداخت و رفت

قراولا چند تا بهش ايست دادن

يارو وا نستاد تا جلوش واستادن

فوري در آورد واسشون چك كشيد

گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد

دلم براي حوري ها لك زده

دير برسم يكي ديگه تك زده

اگه نرم حوريه دلگير ميشه

تو رو خدا بزار برم دير ميشه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خيلي كلون نشد نرم

گوشاي يارو گرفت تو دستش

كشوند كشوند بردو يه جايي بستش

رشوه حاجي ضميمه كردن

توي جهنم اونو بيمه كردن

حاجييه داشت بلند بلند غر ميزد

داشت روي اعصابا تلنگر ميزد

خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي

يه خورده هم حبس نفس كن حاجي

اين همه آدم رو معطل نكن

بگير بشين اين همه كل كل نكن

يه عالمه نامه داريم نخونده

تازه هنوز كرات ديگه مونده

نامه تو پر از كاراي زشته

كي به تو گفته جات توي بهشته؟

بهشت جاي آدماي باحاله

ولت كنم بري بهشت محاله

يادت كه چقدر ريا ميكردي؟

بنده هاي ما رو سيا ميكردي؟

تا يه نفر دور و برت ميديدي

چقدر ولاالضالين ميكشيدي؟

اين همه كه روضه و نوحه خوندي

يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟

خيال ميكردي ما حواسمون نيست؟

نظم ونظام هستي كشكي كشكيست؟

هركاري كردي بچه ها نوشتن

ميخواي برو خودت ببين تو زومكن

خلاصه وقتي يارو فهميد اينه

بازم درست نميتونست بشينه

كاسه صبرش يه دفعه سر ميرفت

تا فرصتي گير مي آورد در ميرفت

قيامت اينجا عجب جاييه

جون شما خيلي تماشاييه

از يه طرف كلي كشيش آوردن

كشون كشون همه رو پيش آوردن

گفتم اينا رو كه قطار كردن

بيچاره ها مگه چيكار كردن؟

مامور گفت ميگم بهت من الان

مفسد في الارض كه ميگن همين هان

گفت اينا بهشت فروشي كردن

بي پدرا خدا رو جوشي كردن

به نام دين حسابي خوردن اينها

كفر خدا رو در آوردن اينها

بدجوري ژاندارك اينا چزوندن

زنده توي آتيش اونو سوزوندن

روي زمين خدايي پيشه كردن

خون گاليله رو تو شيشه كردن

اگه بهش بگي كلاتو صاف كن

بهت ميگه بشين واعتراف كن

هميشه در حال نظاره بودن

شما بگو اينا چيكاره بودن؟

خيام اومد يه بطري هم تو دستش

رفت يه گوشه اي گرفت نشستش

حاجي بلند شد با صداي محكم

گفت اين آقا بايد بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نكن

به اهل معرفت جسارت نكن

بگو چرا به خون اين هلاكي؟

اين كه نه مدعي داره نه شاكي؟

نه گرد وخاك كرده و نه هياهو

نه عربده كشيده ونه چاقو

نه مال اين نه مال اونو برده

فقط عرق خريده رفته خورده

آدم خوبيه هواشو داشتم

اينجا خودم واسش شراب گذاشتم

يهو شنيدم ايست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اسرافيل از اونور اومد

رفت روي چارپايه وچند تا صور زد

ديدم دارن تخت روون ميارن

فرشته ها رو دوششون ميارن

مونده بودم كه اين كيه خدايا

تو محشر اين كارا چيه خدايا؟

فكر ميكنيد داخل اون تخت كي بود؟

الان ميگم يه لحظه اسمش چي بود؟

همون كه كارش عالي بود

اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد

همون كه اين لامپا رو اختراع كرد

همون كه كاراش عالي بود اون ديگه

بگيد بابا توماس اديسون ديگه

خدا بهش گفت ديگه پايين نيا

يه راست برو بهشت پيش انبيا

وقت تلف نكن توماس زود برو

به هر وسيله اي اگر بود برو

از روي پل نري يه وقت ميوفتي

ميگم هوايي ببرند ومفتي

باز حاجي ساكت نتونست بشينه

گفت كه مفهوم عدالت اينه؟

توماس اديسون كه مسلمون نبود

اين بابا اهل دين و ايمون نبود

نه روضه رفته بود نه پاي منبر

نه شمر ميدونست چيه نه خنجر

يه ركعتم نماز شب نخونده

با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده

حرفاي يارو كه به اينجا رسيد

خدا يه آهي از ته دل كشيد

حضرت حق خودش رو جابه جا كرد

يه كم به اين حاجي نيگانيگا كرد

با اينكه خيلي خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود:

شما عجب كله خرايي هستين

بابا عجب جونورايي هستين

شمر اگه بود آدولف هيتلرم بود

خنجر اگه بود لوورورم بود

هي كه آدم خودش رو پير كنه

و سوزنش فقط يه جا گير كنه

ميگيد توماس من مسلمون نبود

اهل نماز دين و ايمون نبود

اولا از كجا ميگيد اين حرفو

در بياريد كله زير برفو

اون منو بهتر از شما شناخته

دليلشم اين چيزايي كه ساخته

درسته گفته ام عبادت كنيد

نگفته ام به خلق خدمت كنيد؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده

دنيا رو هم كلي قشنگ كرده

من يه چراغ كه بيشتر نداشتم

اونم تو آسمونا كار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد

نميدونيد چقدر كمك به من كرد

تو دنيا هيشكي بي چراغ نبوده

يا اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا براي حاجي آتش افروخت

دروغ چرا يه كم دلم براش سوخت

طفلي تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اينجا كه رسيده باخته

يكي مياد يه هاله اي باهاشه

چقدر بهش مياد فرشته باشه

اومد رسيد دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد كنار گوشم

گفت توكه كلت پر قرمه سبزيست

وقتي نميفهمي بپرسي بد نيست

اون كه نشسته يك مقام والاست

مترجمه رفيق حق تعالي است

خود خدا نيست نمايندشه

مورد اعتمادشه بندشه

خداي لم يلد كه ديدني نيست

صداش با اين گوشا شنيدني نيست

شما زمينيا همش همينيد

اون ور ميزي رو خدا ميبينيد

همينجوري ميخواست بلند شه نم نم

گفت كه پاشو بايد بري جهنم

وقتي ديدم منم گرفتار شدم

داد كشيدم يك دفعه بيدار شدم

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  توسط مرتضي  | 


ديگه از چيه اين سياست نامرد ميشه نوشت هيچكس اختيار از خودش نداره ،مردم راي شون تاثيري نداره همه چي عوض شده حقيقت لباس دروغ پوشيده ديگه هرچقدرم زور بزني نميتوني واسه خودت خونه بخري ديگه خونه خريدن يه آرزوي نرسيدني  هيچ كسي نميتونه قيمتشو متوقف كنه فقر بيداد ميكنه آدم يه چيزايي ميبينه كه نميتونه تحمل كنه قيمت اجناسو هم كه خودتون ميبينيد اينا همه چرا بايد تو بهترين سال هاي من وتو اتفاق بيفته 80 درصد زير خط فقر،اينا همه انگيزه رو از آدم ميگيره تلاش كم ميكنه

اگه سهراب هم بود مي خواند:

اهل ايرانم

روزگارم داغون است

نه برنجي دارم نه تكه ناني

مادري دارم حالش اصلا خوش نيست

دوستي نيست اينجا

وخدايي كه در اين نزديكي است

اما نميشنود صداي كسي را

انگار رسيديم ته خط

آي دنيا بيزاریم ازت ...

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط مرتضي  | 


بوی بارون،صدای رعد و برق،بعدش هم یه رگبار پراکنده و قایم باشک خورشید با ما،اونم با دم دستی ترین چیزی که می تونه پشتش قایم بشه.

این منظره و تصویر برام مثل یه آشنای دور افتاده شده،دقیق که میشم می بینم دیگه باید چی بشه تایه بار دیگه اون آشنای دور به عیادت بیاد و اون قال و قیل بچگی یه بار دیگه تکرار بشه.

دیگه آسمون اون رحمت همیشگیش رو که بی منت به سرمون ارزونی می کرد رو بی منت نمیده ، بهار همیشه برام یادآور رگبارهای گاه و بی گاهش بود، یا توی ذهن زیبای یه کودک این نزول زیبائی و برکت،طبیعی بود و فقط این زیبائی ها بودند که در ذهنش جای داشتند ؛یا چیزی غیر از نزول همیشگی و به موقع بارون نبود وشاید تو دنیای کودکی چیزی غیر از زیبائی نمی تونست وجود داشته باشه،شاید ذهن یه کودک به اقتضای جنسش که از نفس و دم الهی است و هنوز آلوده به پستی ها و حضیض های این دنیا نشده ،تعریفی از زشتی و بدی نداره و فقط ذهنش آماده پذیرش زیبائی هاست.

دیگه بارون به ندرت میاد،زیبائی ها انگشت شمار شدن،شاید دیگه این قشنگی ها طالب نداره،شاید آلوده شدیم به این پستی ها،دیگه دل و جونمون رو این زیبائی ها راضی نمی کنه،شاید هیجان روشنائی بعد از رفتن ابرها جای خودشو به دلمشغولی های دیگه ای داده،شاید...

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط محمد  | 


اسکيزوفرني

 

نوعي بيماري مغزي جدي.مزمن و ناتوان کننده است.نزديک به يک درصد از جمعيت طي دوره زندگي خود به اسکيزوفرني مبتلا مي شوند بيش از 2 ميليون آمريکايي امسال از اين بيماري رنج مي برند.

اسکيزوفرني از آشفته کننده ترين و ناتوان کننده ترين اختلال هاي رواني است. اسکيزوفرني اختلالي است که تمام جنبه هاي زندگي بيمار را در بر مي کيرد

اين اختلال در دوره هاي حاد از طريق هذيان.توهم.افکارغير منطقي.تکلم بي ربط و رفتارهاي عجيب و غريب مشخص ميشود.

اسکيزوفرني يک اختلال نافذ است که تاثيري وسيع بر جريانهاي روان شناختي از قبيل شناخت.عاطفه و رفتارمي گذارد.

افراد مبتلا ممکن است دچار هذيان.مشکلاتي در همخواني افکار و توهم باشند.نشانه هاي اختلال دست کم بايد6 ماه دوام داشته باشد.

 

علائم و نشانه هاي اسکيزوفرن:

 

1.ايجاد تغييرات پريشان کننده و حتي تکان دهنده در رفتار بيمار.

2.شروع ناگهاني علائم ديوانگي و جنون(مراحل پيشرفته ي اسکيزو فرني).

3.کناره گيري  و انزواي اجتماعي و ترد شدگي.

4.رفتار، گفتار و تفکرات غير عادي.

 

تصورات نادرست در مورد اسکيزوفرني:

 

1.بيماران اسکيزوفرني به طور کلي خشن نيستند.

2.بيماران اسکيزوفرني دو شخصيتي نيستند.

 

سن و جنسيت:

 

اين بيماري به يک ميزان بر مردها و زنها اثر مي کند.اين بيماري در مردها زودتر ودر سنين جواني بروز مي کنذ.اما در زنان در اواخر 20 سالگي و اوايل 30 سالگي بروز مي کند .کودکان بالاي 5

. سال نيز ممکن است به اسکيزوفرني دچار شوند.اما شروع ا ين بيماري قبل از دوره ي نوجواني نادر است.

 

رفتارهاي متداول اسکيزوفرن:

 

1.اعتياد به مواد مخدر  

2.اعتياد به سيگار  

3.تفکرات آشفته

4.شخصيتي بي تفاوت و بي احساس

5.تغيير رفتار هاي نرمال و غير نرمال (تغييرات رفتاري که مي تواند در نتيجه ي همسازي داروها ايجاد مي شود)

 

بيماري اسکيزوفرني و جرم:

 

با اين که طرزاعمال و رفتار اسکيزوفرنها بر حسب مراحل پيشرفت و انواع آن متفاوت است،اما تعداد اين بيماران در بين جمعيت زندانيان کم است.

اسکيزوفرنها در بدو شروع بيماري غالبا"جراِِئم کم اهميت مانند سرقت اشياء کم ارزش از مغازه هاي بزرگ را مرتکب مي شوند.

قتل بدون انگيزه،پرخاشگري بي دليل،اعمال منافي عفت در انظار عمومي و ايجاد حريق عمدي از جرائم اين بيماران است.

نکته ي قابل توجه اين است که اين بيماران حتي در حضور پليس نيز دست به ارتکاب جرم مي زنند و از پيامدهاي عمل خود هراسي ندارند.

همچنين قتل والدين و اعضاء خانواده از خطرناک ترين جرائم ارتکابي اسکيزوفرنهاست.

 

اسکيزوفرني و اقدام به خود کشي:

 

خود کشي يکي از خطرات جدي در افراد مبتلا به اسکيزوفرني است.براي افرادي که اقدام به خود کشي مي کنند يا ديگران را به آن عمل تهديد مي کنند. حتما" بايد به دنبال مشاورات تخصصي بود

افراد  مبتلا به اسکيزو فرني  نسبت به کل اجتماع  به ميزان بيشتري دست به خودکشي مي زنند. به طور تقريبي 10 در صد افراد اسکيزوفرني (به خصوص مردان جوان ) دست به خود کشي مي زنند.

متاسفانه پيش بيني اين عمل در اين بيماران بسيار دشوار است.

تحقيقات ومطا لعات روز به روز به سمت داروهاي مطمئن ترو جديد تري پيش مي رود و پرده از راز دلايل وعوامل پيچيده ي اين بيماري بردارد.

دوره دوره ي اميدواري است... .

نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  توسط مهمان ناخوانده  | 


ناامیدانه تیر آخرت را می‌پرانی: «اما تو که داشتی با این نخ بخیه رگ گردن قطع شده‌ام را پیوند می‌زدی! می‌گفتی باید سرت را به تنه ات وصل کنم.»

‌بی‌حوصله شده است: «باید آماده‌ات می‌کردم دیگر. تنها عمل شجاعانه و ناگریزی که از دستم برمی‌آید گوش کردن به درد دل مرده های درجه یکی است که هنوز نفهمیدند که چه بر سرشان آمده است.»

فریبت داده‌اند. با این‌که دیگر کم و بیش قبول کرده ای که مرده ای و هیچ صفتی را نمی شود به تو نسبت داد اما با تعجب می‌پرسی: «مرده‌های درجه یک؟»

پیچاندن باندها را تقریباً به انتها رسانده و حالا دارد روی چانه‌ات را هم می‌پوشاند. می‌گوید: «بله، تو حتما کار قهرمانانه‌ای انجام داده بودی. شاید همین که می‌گویند قهرمان رشید ما هنگام مراقبت از انبار مهمات‌...، به هر حال، حالا این افتخار را داری که یک مومیایی باشی.»

از زیر تخت شنل سفیدی بیرون می‌کشد که میانش یک هلال ماه و یک صلیب سرخ یکدیگر را در آغوش گرفته اند. روی شانه‌هایش می‌اندازد، قد می‌کشد، و با لحنی که باید که باشکوه باشد زمزمه می‌کند: «تو تا زمانی که فاتح دیوانه‌ دیگری از راه برسد و در تابوتت را باز کند، در مقبره‌ات آسوده می‌خوابی؛ اگر انتظار، رخصت آسودگی بدهد.»

‌باندها به چشمهایت می‌رسند، دهانت بسته شده، و او آخرین سوال را در چشمانت می‌خواند و جواب می‌دهد: «درجه دو‌ها گورهای عادی دارند و درجه سه‌ها را در گورهای بی‌نام و نشان جمعی می‌ریزند. راستی چه مو‌های طلایی‌ی قشنگی داری.»

موطلایی کنار انبار مهمات گردانشان کشیک می‌دهد. درجه دارها و بی‌درجه‌ها در اطراف پخش‌اند و در این فضا باید فرمانده‌ها هم نزدیک انبار ایستاده باشند. دستش را آرام داخل جیبش می‌برد. انگار جیب کس دیگری باشد. همان پاکت سیگار آشنا، زرد و چروکیده، مثل صورت پیرپسری جنگ ندیده. با انگشت آخرین نخ را بیرون می‌کشد و عاشقانه پاکت را توی دستش مچاله می‌کند، طوری که صدای جیغ آن تا ۲۰ سال دیگر در فضا باقی می‌ماند.

مومیاگر می‌گوید: «خب کار تو تمام شد یک بسته‌بندی بهداشتی و بی‌نقص ...و دیگر هیچ.»
نمی‌بینی اما می‌دانی که شنلش‌ را به خودش می‌پیچد و از پیشت می‌رود.

سرباز تازه‌کار است و ناوارد، اولی را حرام می‌کند اما دومی را راه می‌اندازد.

شعله می‌گیرد، جاری می‌شود و با راهنمایی دست‌هایش روی سیگار کهنه می‌نشیند. سیگار را بالا می‌برد، به درز لب‌ها نزدیک می‌کند و همان‌طور نزدیک نگه می‌دارد. همه چیز متوقف است جز دودی ابدی که در هوا می‌چرخد. بازویش را صاف می‌کند، تاب می‌دهد، و در حسرت آخرین آرزو سیگار را به داخل انبار مهمات خودشان پرتاب می‌کند.

حالا من، کتف ترک‌خورده‌ای که در این گور دسته‌جمعی چهارستاره‌ی سه متری با بیست و هفت استخوان ران، سی و سه جمجمه، دو جفت آرواره، و پانزده لگن خاصره همبسترم، هنوز در این فکرم که بهتر نبود برای خاکستر کردن اردوی خودی‌ها به جای سیگار از فندک استفاده می‌کردم؟

نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط مرتضي  | 


 شیوا مقانلو

 

پاکت را که نشانش می‌دهی می‌گوید این سیگارها آنقدر کهنه‌اند که روشن کردن حتی یکی از آن ها هم می‌تواند باعث مرگت شود.

در جوابش می‌گویی «شاید دکتر، شاید. اما مرگی دل بخواه»؛ و فکر می‌کنی که به‌هرحال با لذت توامان این دود آبی که آبی‌تر از تمام دودهای اطرافتان است.
درد آخرین بخیه، بقیه‌ی فکرت را می‌خورد.

بعد او شروع می‌کند دور قوزک پای چپت را باند پیچی کردن. بالا می‌رود، ناله می‌کنی، اتاق سرد است و دستش انگار تکه یخی که هزار سال است مشغول این کار بوده. می‌گوید آرام باش، من آمده‌ام تا کمکت کنم.

سرت را تکان می‌دهی (همیشه این طور گفت و گوها با سر تکان دادن‌های بی‌دلیل همراهند): «بین تمام شهوت‌های مشروع و نامشروع، این وسوسه‌ی کبریت کشیدن عجیب‌ترین‌شان است دکتر،بدون فکر فقط خیلی ساده انجامش می‌دهی.»

دکتر خونسرد است، می‌خندد که «جنگ هم دقیقاً همین است دیگر، حالا زانویت را صاف کن.»

با لجبازی، نیم جویده می‌گویی: «خشن که باشی همان ضربه اولت می‌گیرد، وگرنه یک چوب کبریت بی‌رمق، چند ثانیه‌ی عمر تلف شده و کمی احساس بی‌عرضگی روی دستت می‌ماند.»

از حال می‌روی و در فاصله‌ی خالی هوش و بی‌هوشی صداها را از دست می‌دهی. بعد می‌بینی که باند پیچی پای راستت را شروع کرده و جواب می‌دهد: «با اسلحه هم همین طور، اگر تیر اولت خطا برود تیر دوم که از روبه رو می‌آید خطا نخواهد رفت.»

روی تخت دراز کشیده‌ای یادت می‌آید که از دور مثل یک جرقه بود، انگار خدا در آسمان کبریت کشیده باشد؛ بعد نزدیک و نزدیک‌تر شد، می‌خواست بسوزاندت، شاید به قصد نوازش.

دکتر فکر خوان است، دلداری می‌دهد: «البته من خودم هیچ وقت نمرده ام، اما مرده های زیادی دیده ام که بیشتر آن‌ها هم جرقه وارد گردنشان شده بود.»
خسته هستی و باید سکوت کنی. یک مجروح هیچ وقت حرف زیادی نمی‌زند، او بهانه¬یی است که تنها در ذهن دیگران خاطره می‌سازد. از آن سو، نشانه‌های نگران کننده ای هم دیده‌ای که بهتر است در فکرشان باشی،

مجروح موطلایی‌ است، نقاش و سرباز. دلش می‌خواسته پیچ و تاب خشک‌ بدن‌های رو به مرگ را نقاشی کند، و تصویر انگشتان چنگ شده‌ای را که در فاصله‌ی اندک شصت و سبابه راستشان می‌شده میل به زبان نیامده‌ی کشیدن آخرین سیگار را دید، بماند که وظیفه‌اش حکم می‌کرده تا آن دیگری‌ها را از آن خواهش محروم کند.

سکوت او ناراحتت می‌کند و دست‌هایش تر و فرز دور تهی‌گاهت باند می‌پیچند و قنداقت می‌کنند، احساست مثلاً شاعرانه می‌شود: «راستی دکتر، چرا آخرین آرزوی قبل از مرگ همه‌ی محکومان به مرگ کشیدن سیگار است؟ اولین هوسی است که یادت می‌آید یا آخرین تسکینی است که به جا می‌ماند؟»

در مغزت هم فلسفه می‌بافی که شاید به نشانه‌ی این که زندگی به کوتاهی همین پنج پک عمیق یا هفت پک خفیف است
نشانه‌های غریب حالا پر رنگ‌تر شده‌اند. سرد است، سردتر است و تاریک. اگر آدم شکاکی باشی ...

می¬خندد و می‌گوید: «شاید هم تنها خواسته ای است که می‌توان بی‌خجالت و واهمه برای زنده و مرده برآورده‌اش کرد»
‌بعد یکدفعه در خود مچاله می‌شود و با قیافه‌ی جدی می‌گوید: «آدم را به شک می‌اندازی. چه کسی به تو قبولانده که این جا‌...»

‌پس راست است. چون دور کمرت را هم باند پیچی کرده فقط تا جایی که می‌توانی با واهمه نیم خیز می‌شوی. به یقین مو‌های طلایی‌ات هم روی سرت سیخ شده است،

داد می‌زنی: «س این لباس سفید...؟»
‌و او حق به جانب می‌گوید: «بله، این لباس ...»

ضرب آهنگ کارش اوج گرفته و باند به دست‌هایت رسیده است.

می‌نالی: «این تخت ...»

می‌گوید: «سکوی شستن جنازه‌هاست، راستش به خاطر کمبود امکانات‌...»

ادامه دارد........

نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  توسط مرتضي  | 


سیاستمدار دروغگو سیاستمدار بی شخصیت است:

اگر شخص سياستمدار قبلا اعتقاد ديگري مثلا درمورد رابطه با آمريكا داشته باشد و يك شبه 180 درجه تغيير عقيده بدهد مردم در صداقت او شك وترديد جدي مي كنند.تغييرات هر شخصي در مورد سياست بايد قابل فهم و توضيح باشد. بايد روندي معقول و منطقي داشته باشد.تغييرا ت يك شبه كوتاه مدت بوده و نتيجه اي ندارد.

از مصاديق بي شخصيتي سياسي دروغگويي به مردم است.سياستمدار دليل ندارد كه لزوما هميشه همه گزاره هاي صادق را بيان كند. اما بيان نكردن گزاره هاي صادق با دروغگويي كه بيان گزاره كاذب است فرق زيادي دارد.

كسي كه در صدد است در صورت موفق شدن نان آن را بخورد بايد شهامت آن را داشته باشد كه در صورت عدم موفقيت چوب آن را بخورد،نه اينكه موفقيت را از آن خود و عدم موفقيت را از آن ديگران بداند.اشكالات و تقصيرات را بر عهده زيردستان انداختن و خود و بالادستي ها را تبرئه كردن مصداق بارز بي شخصيتي سياسي است.

نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط مرتضي  | 


ای جوانک بکوش و قلم به دست گیر و حاضر باش

دشمن تا نزدیکی های خانه ات رسیده

پنجره ی فکرت را بگشای بهار امده

حیات دوباره می دهند خیرات

بجنب که گر نرسی حیات کهنه دهند تو را

تیرهای قلم را چک کن

ماشه را اماده ی شلیک کن

لشگر دوست به دنبال تو است

پشت کردی هم به دشمن هم به دوست

حقه های تازه ی دشمن چه است؟

فکر کن اماده باش و سخت شو

جنگ پاییز و زمستان که گذشت

همچنین تعطیلی جنگ و جدال

اینک اتش بس نباشد چاره ساز...

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  توسط نادر  | 


كنسرت اركستر ملل ايران به مناسبت روز جهاني محوطه ها و بناها روز 31 فروردين مقابل سفارت امور خارجه برگزار شد كه

يكي از قطعاتش اين شعر بود:

اولين سرود ملي ايران  در زمان مظفرالدين شاه

كه نشون از  غناي فرهنگي اون زمانه

 

نام جاويد وطن  صبح اميد وطن

چهره كن در آسمان همچو مهر جاودان

وطن اي هستي من  شور و سرمستي من

چهره كن در آسمان همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم كه هم آواز تو منم

همه ي جان و تنم؛ وطنم وطنم وطنم وطنم

بشنو سوز سخنم كه نواگر اين چمنم

همه ي جان و تنم؛ وطنم وطنم وطنم وطنم

همه بايك نام و نشان  به تفاوت هر رنگ وزبان

همه شاد وخوش و نغمه زنان

زصلابت ايران جوان

شعر:بيژن ترقي

وزارت امور خارجه-ميدان مشق(محل مراسم)

 

نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  توسط مرتضي  |