نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
که هر دم نفس گرم خویش را بر ان سخت بفشاردو خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد.
<<دکتر علی شریعتی>>
کمی غیر سیاسی
سالهاست که مانند بسیاری دیگر عادت کرده ام که بابخشی از کسانی که خود را دوست می دانند در زمانهای خاصی که معمولا کارشان گیر کرده است و ناگهان حس رفاقتشان گل میکند احوال پرسی کنم شاید در پایان همان مکالمه و شاید هم در احوال پرسی نزدیک بعدی خواسته خود را مطرح کنند. البته کسی انتظار ندارد همه کسانی که سطحی از دوستی و آشنایی دارند همیشه با آدم در تماس باشند و طبیعی است که ما حلقه ای کوچک از دوستان نزدیک داشته باشیم. اما چرا خیلی از ما به افرادی که زمانی دوست یا همکار بودند یا می شناسیمشان به شکل یک دکمه راهنما یا F1 نگاه میکنیم؟ اصولا چرا به خود جرائت میدهیم که با کسی که مدتهاست او را به عنوان دوست از خاطر برده ایم در زمانی که کار داریم تماس بگیریم و انتظار کمک داشته باشیم؟
دوست دیگری که چند روز پیش با من تماس گرفت و ابراز علاقه کرد که مرا ببیند و با توجه به عدم دیدار چند ساله برایم خوشحال کننده و در عین حال تعجب آور بود. همدیگر را دیدیم و او با مهارت پس از چند ساعتی گفتگو خواسته خود را مطرح کرد و البته من در حد توانم کمک کردم و این بابت هم خوشحالم ولی چرا او بایستی فقط به خاطر بیان این خواسته با من ملاقات کند ؟ خبر داشتم که در این چند سال وضعش خوب شده و اتومبیلی خریده و با برخی دوستانی مشترک مسافرت هم می روند و در تمام آن مدت حتی یکبار هم با من تماس نگرفت.
احتمالا قضیه تماسهای دوستانه گلد کوئستی را تجربه کردید آشنایی که سالها از او بی خبر بودید در تماسی غیر منتظره آنقدر صمیمی برخورد میکند که شگفت زده می شوید (احتمالا آن جملاتی که مثلا دلم برات تنگ شده ؟ کجایی پسر ، ببینیمت! را نیز شنیده اید) و وقتی که زمان گذاشتید و در این ترافیک سر قرار حاضر میشوید به این امید که دوستی را ببینید می فهمیدید که چه کلاه گشادی سرتان رفته است و هدف که نه حتی دیدار شما بلکه جور کردن پرزنت دیگر و افزودن زیر مجموعه هاست!.
باعث افتخار است که آدم در جایگاهی باشد که بتواند کمکی هر چند اندک کند اما آزاردهنده است که بخش بزرگی از تماسهای دوستانه فقط و فقط برای گرفتن کمک است. همکار، دوست كه پس از مدتها ناگهان زمانی که به مشکل برخورده یادش افتاده که حالی هم از من بپرسد! اینکه دیگران وقتی آی دی یاهو یا شماره تلفنت را می پرسند برای داشتن کمک در زمان برخورد با اشکال احتمالی است و...
امیدوارم متوجه شده باشید که بحث بر سر عدم انتظار برای کمک در یک درخواست دوستانه نیست بلکه صحبت از فاصله ای است که ما بین یک دوست یا یک دکمه راهنما و مشاور است.بحث این نیست که دوستان نمی توانند انتظار کمک داشته باشند صحبت از این است که اگر وقتی حوصله تان سر می رود یا برای حل مشکل با آشنایی تماس میگیرد گاهی حداقل برای خوش بودن دل طرف هم بدون توقع کمک تماس بگیرید یک بحث دوستانه یا احوال پرسی گاه گاه آن حس بد تماس برای کمک را در طرف شما از بین می برد.
- وبلاگ/ آیا رستگاری جز این است که آرشیو ما را امروز تا انتها بخوانید؟
- احمدی نژاد/ رییسجمهور تو سفرهای استانیش تهران هم اومد؟
- کم آبی/ قاصد روزهای ابری، داروگ، بیا بریم نماز بارون بخونیم…
- ترس /من از مخمل مادر بزرگه ميترسم شما چطور؟
- قطبی /در اینجا، نه «قلب شیر» که «مغز روباه» به کارت میآید!
محل تولد او در عودلاجان تهران بوده و وی دوران کودکی اش را در خيابان اسماعيل بزاز کوچه صالحی گذرانده است. رشته ابتدائی را در مدارس نوشيروان و خيام تمام کرد و دوره متوسطه را در دبيرستان های پهلوی و فرخی بپايان رسانيد.
پس از يکسال آموزش در نيروی هوائی در شهريور 1332 تهران را به قصد نا معلومی ترک کرد و پس از هشت سال که در کشور های حوزه خليج پارس، مصر، و لبنان را مسير قرار داده بود از سال 1954 تا 1959 در کشور های فرانسه، آلمان، انگليس، و آمريکا به کارو تحصيل مشغول گرديد.
پس از بازگشت به ايران به خاطر داشتن سوابق سياسی به سوی شغل آزاد رفت و بزودی سر از سينمای ايران در آورد.
با فيلم "خانم عوضی گرفتی" به سينمانی ايران معرفی شد و تا سال 1354 در کشور های ايران، ترکيه، پاکستان، ايتاليا، مجارستان بعنوان هنرپيشه، کارگردان و تهيه کننده ايفای نقش نمود.
در يک سريال بين المللی که کشور های ايتاليا، آمريکا، فرانسه، آلمان و اطريش و مجارستان تهيه کنندگان آن بودند و نام سريال Sexy Susanna بود به عنوان نقش آفرين شرکت نمود.
آخرين فيلم او سفر سنگ به کارگردانی مسعود کيميائ در سال 1356 بود.
پس از شورش 57 دوباره مجبور به ترک وطن گشت و در يک حرکت انتحاری از مهلکه پاسداران نجات يافت و دوباره راهی اروپا گشت. پس از فرار از ايران بهر وسيله بود خود را به لندن رسانيدو به محض دريافت پناهندگی در لندن با همراهی دوستانش که آنان نيز از انقلاب "شکوهمند" فرارکرده بودند سازمان K.V.C. را در خيابان کنزينگتن Kensington داير نمود و در طول سال های 1981 تا 1990 پنجاه و دو نوار ويدئوئی به بازار داد.
اين نوار ها آنقدر خشم آخوند های حاکم را برانگيخت که در بعد از ظهر 28 امرداد 1365 برابر با 19 آگوست 1986 با انفجار بمبی در محل کار او پسر 22 ساله اش بيژن را هلاک نمود.
رضا فاضلی در واکنش به اين وحشيگری گفت اسلحه من دوربين من است، فکر من است، و زبان من است، و در نوروز 1366 در کنسرتی سياسی به گردانندگی فريدون فرخزاد گفت من با شعر و فرهنگ ايران به جنگ خرافات دينی خواهم رفت.
در بهار 1992 به توصيه پليس انگليس خاک آن کشور را ترک و به آمريکا رفت و تا سال 2001 که شهروندی آمريکا را بدست نياورده بود اجبارا در شرق آمريکا در دهکده دور افتاده ای زندگی می کرد.
پس از دريافت شهروندی آمريکا بفکر کار سابق افتاد و باز با ياری دوستان و همکاران تلويزيون آزادی در نوامبر 2002 بروی آنتن رفت و تا بيست و هفتم ژانويه 2005 بطور 24 ساعته برنامه های آن در سراسر جهان پخش میشد و به گواهی دوست و دشمن بهترين تلويزيونی بود که در لس آنجلس به کار افتاد.
از ماه ژوئيه 2005 رضا فاضلی به دعوت آقای امير شجره به تلويزيون پارس دعوت شد و تا امروز همکاری خود را با پخش برنامه «نويد آزادی» که از تلويزيون آزادی شروع شده بود ادامه ميدهد.
برنامه اوهرروز ساعت 8 بامداد به وقت لس آنجلس به مدت يک ساعت از تلويزيون پارس پخش می شود.
رضا فاضلی می گويد من به دو چيز اعتقاد دارم: يکی ورزش که تا قبل از شروع بيماريم هرروز دوساعت ورزش سنگين می کردم و ديگری خواندن و آموختن.
خواندن خارج از کلاس درس را از ده سالگی شروع کرده است و هنوز ادامه دارد. سعی می کند هر هفته يک کتاب تمام کند ولی بعضی کتاب ها را نمی شود در يک هفته تمام کرد.
تحصيلات او درادبيات پارسی، فلسفه، سينما، تاريخ و به ويژه در فلسفه اديان می باشد.
سرگذشت رضا فاضلی از 28 امرداد 1332 تا 28 امرداد 1365 در کتابی بنام Survivor توسط شرکت First Book در سال 2001 در آمريکا بچاپ رسيد.
كسي آنجا نبود،چيزي ديده نميشد،همه رفته بودند،كجا؟ نميدانم،ولي آنجا تعطيل بود،انگار اصلا وجود نداشته،يعني بايد خداحافظي كرد،يعني اگر همه تعطيل باشند آنجا هم تعطيل است؟صبر صبر صبر
