باز از راه محرم غم رسید
بر زمین آسمان ماتم رسید
این هلال قد کمان دیگر است
"لیتنا کنا معک" اندر سر است
خرقه ها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید
طبل و شیپور عذا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید
ورد صوفی حا و سین و یا و نون
فاعلاتن فاعلاتن فاعلون
"حای" آن حامیم ذات کبریا
"سین" آن سرها زپیکرها جدا
"یای" آن یکتا پرست و یذکرون
"نون" آن باشد قسم بر یسترون
سینه از درد فراغت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است
هیچ دانی در دلم جا کردی؟
عرش حق شش گوشه برپا کردی؟
عشق بازی با تو معنا می شود
نور حق با تو هویدا می شود
اسّلام ای شاه مظلوم و غریب
اسّلام ای "آیهء امن یجیب"
اسّلام ای نور چشم مصطفي
اسّلام ای "خامس آل عبا"
کاروان آهسته ره تا کربلا
دشت خون و دشت درد و نینوا
خیمه ها در دشت خون برپا شود
صوت قرآن در فضا آوا شود
گویی آن شب آسمان خون گریه کرد
در میان خیمه ها حق مویه کرد
گویی یا حق چشم خود را بسته است
طاقت دیدن ندارد خسته است
عرش فلک و ملک حق اندر عذا
روز دیگر سر جدا , پیکر جدا
این همان میعادگاه محشر است
قتلگاه زاده ي پیغمبر است

نتیجه گیری:
"ملت محترم و سلحشور ایران،لطفا قبل از بیان نظرات خود،ان را در دهان مزه مزه کرده و ساعت ها فکر کنید و تا مطمین نشده اید ان را اظهار ننمایید." پایان...

به ندرت پيش مي آمد كه اتوبوس آن خط خلوت باشد.
همه روي صندلي نشسته بودند.
شايد به همين دليل سر وصدايي از داخل اتوبوس بلند نمي شد. سكوتي در فضا پيچيده بود.
در اين ميان زني كه حجابش در ميانه بود خطاب به بغل دستي اش كه جوانكي بود رنگ و رو رفته با لباس هاي نا مرتب فرياد زد :بي تربيت و پدرسوخته از خودت خجالت نمي كشي؟
ذره اي عقل و شعور تو اون كله كودنت نيست؟
بعد با صداي بلندتر خطاب به راننده اتوبوس گفت: آقاي راننده اين كثافتا كين كه سوار اتوبوسشون ميكنيد؟
اينا بايد تربيت بشن...
در اين ميان چند تن از مردان زورمند كه در اتوبوس جا خوش كرده بودند به خود امدند و به طرف جوانك رفتند جوانك كه از سر وصداي زن به وحشت افتاده بودند با ديدن مردان زورمند وحشتش بيشتر شد گفت: ببخشيد اشتباه كردم!
هنوز اين واژه ها از زبان جوانك خارج نشده بود كه يكي از زورمندترين مردان در حالي كه بايك دست او را از جايش بلند كرد گفت: چي چي رو ببخشم پدر سوخته! اين كارا مگه بخشش هم داره؟
خلاصه چند نفري دست وپاي جوانك را گرفتند و به طرف در اتوبوس بردند راننده هم نامردي نكرد و پس از متوقف كردن اتوبوس در جلو را باز كرد تا زورمندترين مردان كه رگ غيرتشان رنگ رخسارشان را سرخ و خونين كرده بود، جوانك را به بيرون اتوبوس پرتاب كنند.
لحظه اي بعد جوانك در حاشيه بزرگراه نقش زمين شده بود و به سختي مي ناليد. اتوبوس به راه خود ادامه داد و غيرتمندترين مردان در ميان تشويق مسافران اتوبوس به جاي خود بازگشتند در حالي كه كم از احساس قهرماني نداشتند.
زن اما دست بردار نبود و همچنان به جوانك بد وبيراه ميگفت: احمق بيشعور !خجالت نميكشه كه در كنار يك خانم متشخص دست مي كنه تو دماغش!
درست نمي دانم پس از اداي اين جمله به زورمندترين و غيرتمندترين مردان و مشوقان پر حرارت آنها چه حالي دست داد.
تقسيم عادلانه
من هم سن و سال پسر تو هستم، تو هم سن و سال پدر من هستي،
پسر تو درس مي خواندو كار نميكند،من كار ميكنم و درس نميخوانم.
پدر من نه كار دارد نه خانه، تو هم كاري داري هم خانه هم كارخانه
من در كارخانه تو كار ميكنم
و در اين كارخانه همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو، دود آن براي من.
من كار ميكنم تو احتكار ميكني
من بار ميكنم تو انبار ميكني.
من رنج ميبرم تو گنج ميبري.
من در كارخانه تو كار ميكنم.
و در اين جا هيچ فرقي بين من و تو نيست.
وقتي من كار ميكنم تو خسته ميشوي
وقتي من خسته ميشوم تو براي استراحت به شمال ميروي
وقتي كه من بيمار ميشوم تو براي معالجه به خارج ميروي.
من در كارخانه تو كار ميكنم .
كارخانه تو خيلي خيلي بزرگ است.
اما كارخانه تو هرقدر هم بزرگ باشد، از كارخانه ي خدا كه بزرگتر نيست.
كارخانه خدا از همه ي كارخانه ها بزرگتر است
در كارخانه خدا همه ي كارها به نوبت است،
در كارخانه خدا همه چيز عادلانه تقسيم ميشود.
در كارخانه خدا همه كار ميكنند.
در كارخانه خدا، حتي خدا هم كار ميكند.
مرحوم قيصر امين پور
روحش شاد و يادش گرامي
چند هفته پيش با دوستان در مورد مسئله اختيار و جبر تصميم هايمان بحثي را شروع كرديم يكي از دوستان براي خود بدين نتيجه رسيده بود كه تصميم هايي كه ما ميگيريم در اختيار ما نيست زيرا به نتيجه اي كه دوست داريم نميرسيم.
اين يك سوال فلسفي است كمي به آن ميپردازيم:
فرض كنيم كه اعمال انسان استثنايي بر قانون عليت جهان است.
آيا اين بدان معني نيست كه آنها به طور اتفاقي روي ميدهند؟
زيرا به يقين فقدان عليت مساوي، اتفاق تصادف يا شانس است.
حالا يك سوال كسي كه اعمالش اتفاقي است آزادتر است يا كسي كه اعمالش بناي بر عليت دارد؟
هوا دلگیر
درها بسته
سرها در گریبان
دستها پنهان
نفس ها ابر
دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دل مرده
سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
براي برخي دروغ گفتن يك فضيلت است. براي آنها تفاوتي ندارد كه شنونده سخنان آنها چه كساني هستتند اما دروغ مي گويند و تلاش مي كنند آن سخن ناراست را راست جلوه دهندو هركسي را كه مقابل خود مي بيينند و يا مخالف به او لقب دروغ گو مي دهند. شب گذشته برنامه نود راديديد؟ نمايندگان يك دستگاه دولتي مقابل چشم ميليون ها نفر رسما دروغ گفتند. و سخن فرد مقابل خود را انكار مي كردند در حالي كه امضاي آنها حاكي از آن اتفاقي كه رخ داده بود.
اوضاع درجاهاي ديگر نيز چنين است. اصلا آرام آرام به سمت فضيلت بودن دروغگويي در حركت هستيم. آمار ها را دستكاري مي كنند. تورم را انكار مي كنندو نرخ بيكاري را واقعي اعلام نمي كنند. مردم را بي مشكل و رضايت مند تصور و توصيف مي كنند بي اين كه چنين باشد.
در سيستمي كه هيچ كس به هيچ كس اعتمادي ندارد دروغ رشد مي كند. پنهانكاري افزايش مي يابد و ريشه ها ناسالم مي شوند. نتيجه اين كه همه به همه دروغ مي گويند اينجا انتهاي راه است. مقصدي كه با آرمان هاي انقلابي بسيار فاصله داشت.
تیتر :برگرفته از نوشته های آرش خوشخو
