تبليغاتX
ما سه نفر

باز از راه محرم غم رسید
بر زمین آسمان ماتم رسید

این هلال قد کمان دیگر است
"لیتنا کنا معک" اندر سر است

خرقه ها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید

طبل و شیپور عذا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید

ورد صوفی حا و سین و یا و نون
فاعلاتن فاعلاتن فاعلون

"حای" آن حامیم ذات کبریا
"سین" آن سرها زپیکرها جدا

"یای" آن یکتا پرست و یذکرون
"نون" آن باشد قسم بر یسترون

سینه از درد فراغت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است

هیچ دانی در دلم جا کردی؟
عرش حق شش گوشه برپا کردی؟

عشق بازی با تو معنا می شود
نور حق با تو هویدا می شود

اسّلام ای شاه مظلوم و غریب
اسّلام ای "آیهء امن یجیب"

اسّلام ای نور چشم مصطفي
اسّلام ای "خامس آل عبا"



کاروان آهسته ره تا کربلا
دشت خون و دشت درد و نینوا

خیمه ها در دشت خون برپا شود
صوت قرآن در فضا آوا شود

گویی آن شب آسمان خون گریه کرد
در میان خیمه ها حق مویه کرد

گویی یا حق چشم خود را بسته است
طاقت دیدن ندارد خسته است

عرش فلک و ملک حق اندر عذا
روز دیگر سر جدا , پیکر جدا

این همان میعادگاه محشر است
قتلگاه زاده ي پیغمبر است

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  توسط محمد  | 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  توسط مرتضي  | 


هميشه در مذمت بي صبري و عجله در رفتار و در پي آن در بعد دروني كه در قضاوت نماد پيدا مي كند،گفته اند و مي گويند بارها، كه مهم چرائي كثرت نكوهش اين امر يعني قضاوت،خصوصا از نوع تعجيلي آن،صحبت به ميان آمده،آيا براستي ما خود قاضيان خوبي براي قضاوت و پاسخ به اين سوال نيستيم،آيا نه اينكه در پي هر بار قضاوت عجولانه،سرزنش خود را در پيش مي گيريم،در واقع در دادگاه وجدان خود قاضي و خود محكوميم. حال،اين قاضي خود محكوم را چه مي شود،آيا نبايد در پي اصلاح اين صفت نا پسند بر آيد،كه براي اصلاح و تعجيل در رفع اين خوي،راهي جز فرار به سوي وراي اين خوي نيست،يعني به عكس،فرض را بر پسنديده ترين حالت ممكن يك موضوع قرار دادن و نيكي آن امر و در پي آن در مواجهه با افراد، فرض را بر نيكي آن فرد قرار دادن،تا وقتي كه خلاف آن ثابت نشود و بنيان آن فرايض را به هم نريزد. اما حالت ديگري كه وجود دارد ذهنيت نه يك نفر،بلكه ذهنيت جمعي است كه در اصل قضاوت يك جامعه را نسبت به يك موضوع مي رساند كه همگي در نبود آن موضوع متفق القول درباره آن نظر مي دهند،در اين مورد آيا مي توان گفت كه قضاوت (همان قضاوت عجولانه مورد نظر نگارنده)صورت گرفته است،آيا ميتوان اتفاق نظر يك جمع بر سر يك موضوع را منكر شد و خط باطل بر آن كشيد،آيا انكار اتفاق نظر يك جمع چيزي غير از رسوائي خود نيست؟ پيش آمدن چنين حالتي،نقص كدام طرف اين قضاوت و وجود چنين ذهنيتي(خواه صحيح،خواه نادرست) را مي رساند؟ در جهت رفع اين شبهه،با توجه به وجود كاملترين مرجع(دين) و رجوع به كلام بزرگان آن مي توان حقيقت را در كلام آنان جست.در كلام ائمه اطهار و بزرگان دين بارها ذكر شده كه فرد با ايمان همواره بايد در جامعه به گونه اي ظاهر شود كه راه هر گونه قضاوت كج و مريض را نسبت به خود ببندد،و در صورت عدم وجود منبع اين قضاوت و ذهنيت اشتباه،قضاوت سوئي هم رخ نخواهد داد.
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  توسط محمد  | 


قضاوت واژه اي است که هرگاه مي شنويم ، ناخداگاه ذهنمان معطوف مي شود به قاضي و دادگاه .به جرم و جنايت و خلاف کاري .ولي ديدگاه و نظرات در رابطه با اين موضوع متفاوت است چرا که بسياري از مردم دنيا کم و بيش با اين موضوع سر و کار دارند .به نظر بنده افراد در يک تقسيم بندي دوگانه قرار مي گيرند .يک دسته راديو وار حرافي مي کنند ، و دسته ي ديگر قبل از بيان عقيده ، مدت ها غرق در تفکر مي شوند ، چه بسا دسته ي اول برخي مواقع دچار مشکل شده و زبان خويش موجب بلاي خويش شده است .و اما دسته ي دوم که در مملکت ما خيلي کم و محدود هستند ، به نوعي دوست ندارند سريع قضاوت کنند و با جمع اوري اطلاعات از منابع معتبر و اندیشه در مورد موضوع ، سرانجام با رعایت احتیاط و احترام به بیان عقیده می پردازند .این موضوع قابل بسط به سایر ملل و کشورها نیز هست و این تقسیم بندی دوگانه شامل همه ی افراد کره ی خاکی خواهد بود.اکثر ما انسانها دوست داریم بر علیه فردی هجوم بیاوریم و بعد از خرابی و ویرانی تازه متوجه می شویم که خیلی سریع قضاوت کرده ایم و پشیمانی گریبان گیر خواهد بود.مشکل مملکت ما هم همین بود.چرا که ما قضاوت را سرلوحه ی تمامی کارهای خویش قرار دادیم و دریغ از اندکی تامل.مثال های متنوعی را می توان در این باره بیان کرد و من در اینجا مایلم در مورد شخص اول مملکت و یا دیگر مقامات ارشد جامعه صحبت کنم.در اغاز انقلاب و دگرگونی مقاماتی که در ایران رخ داد،بیشتر افراد نگرش مثبت در مورد بزرگان داشتند در صورتی که عده ای خیره به دوردست ها و محول کردن شرایط به زمان و گذر زمان بودند.خیلی دوست دارم نظر تک تک مردم را درباره ی نگرش ان دوره و عقاید این دوره سوال کنم تا دریابم که اشتباه نکرده ام.جوانانی به سن و سال من در بحبوحه ی قیام و سرکوبی قرار دارند و با هر جرقه ای حاضر در میدان خواهند بود.ولی چرا بزرگ ترهای ما در ان دوره سریع قضاوت کردند و فکر کردن را به ما محول کردند در صورتی که دیگر کار از کار گذشته است؟فکر نان و اب و چرخاندن خانواده و برخی دلزدگی ها و به عبارتی شاید برگرداندن دینی که خود نه بوده و نه هم اکنون هست و فقط شکلی مبهم و نقلی به دست من و تو رسیده است،بوده.به هر حال اگر قضاوت های سریع و فرمایشی از ریشه در کشور ما کنده شود و سعی شود که قبل از هر قضاوتی فکر کنیم،دیگر مجبور به تحمل سختی نخواهیم بود.
نتیجه گیری:
"ملت محترم و سلحشور ایران،لطفا قبل از بیان نظرات خود،ان را در دهان مزه مزه کرده و ساعت ها فکر کنید و تا مطمین نشده اید ان را اظهار ننمایید."             پایان...
نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386  توسط نادر  | 


 

 

 به ندرت پيش مي آمد كه اتوبوس آن خط خلوت باشد.

همه روي صندلي نشسته بودند.

شايد به همين دليل سر وصدايي از داخل اتوبوس بلند نمي شد. سكوتي در فضا پيچيده بود.

 در اين ميان زني كه حجابش در ميانه بود خطاب به بغل دستي اش كه جوانكي بود رنگ و رو رفته با لباس هاي نا مرتب فرياد زد :بي تربيت و پدرسوخته از خودت خجالت نمي كشي؟

ذره اي عقل و شعور تو اون كله كودنت نيست؟

بعد با صداي بلندتر خطاب به راننده اتوبوس گفت: آقاي راننده اين كثافتا كين كه سوار اتوبوسشون ميكنيد؟   

اينا بايد تربيت بشن...

در اين ميان چند تن از مردان زورمند كه در اتوبوس جا خوش كرده بودند به خود امدند و به طرف جوانك رفتند جوانك كه از سر وصداي زن به وحشت افتاده بودند با ديدن مردان زورمند وحشتش بيشتر شد گفت: ببخشيد اشتباه كردم!

هنوز اين واژه ها از زبان جوانك خارج نشده بود كه يكي از زورمندترين مردان در حالي كه بايك دست او را از جايش بلند كرد گفت: چي چي رو ببخشم پدر سوخته! اين كارا مگه بخشش هم داره؟

خلاصه چند نفري دست وپاي جوانك را گرفتند و به طرف در اتوبوس بردند  راننده هم نامردي نكرد و پس از متوقف كردن اتوبوس در جلو را باز كرد تا زورمندترين مردان كه رگ غيرتشان رنگ رخسارشان را سرخ و خونين كرده بود، جوانك را به بيرون اتوبوس پرتاب كنند.

لحظه اي بعد جوانك در حاشيه بزرگراه نقش زمين شده بود و به سختي مي ناليد. اتوبوس به راه خود ادامه داد و غيرتمندترين مردان در ميان تشويق مسافران اتوبوس به جاي خود بازگشتند در حالي كه كم از احساس قهرماني نداشتند.

زن اما دست بردار نبود و همچنان به جوانك بد وبيراه ميگفت: احمق بيشعور !خجالت نميكشه كه در كنار يك خانم متشخص دست مي كنه تو دماغش!

درست نمي دانم پس از اداي اين جمله به زورمندترين و غيرتمندترين مردان و مشوقان پر حرارت آنها چه حالي دست داد.

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386  توسط مرتضي  | 


تقسيم عادلانه

 

من هم سن و سال پسر تو هستم، تو هم سن و سال پدر من هستي،

 پسر تو درس مي خواندو كار نميكند،من كار ميكنم و درس نميخوانم.

پدر من نه كار دارد نه خانه، تو هم كاري داري هم خانه هم كارخانه

من در كارخانه تو كار ميكنم

 و در اين كارخانه همه چيز عادلانه تقسيم شده است:

سود آن براي تو، دود آن براي من.

من كار ميكنم تو احتكار ميكني

من بار ميكنم تو انبار ميكني.

 من رنج ميبرم تو گنج ميبري.

من در كارخانه تو كار ميكنم.

و در اين جا هيچ فرقي بين من و تو نيست.

وقتي من كار ميكنم تو خسته ميشوي

وقتي من خسته ميشوم تو براي استراحت به شمال ميروي

وقتي كه من بيمار ميشوم تو براي معالجه به خارج ميروي.

من در كارخانه تو كار ميكنم .

كارخانه تو خيلي خيلي بزرگ است.

اما كارخانه تو هرقدر هم بزرگ باشد، از كارخانه ي خدا كه بزرگتر نيست.

 كارخانه خدا از همه ي كارخانه ها بزرگتر است

 در كارخانه خدا همه ي كارها به نوبت است،

 در كارخانه خدا همه چيز عادلانه تقسيم ميشود.

 در كارخانه خدا همه كار ميكنند.

در كارخانه خدا، حتي خدا هم كار ميكند.

 

 

مرحوم قيصر امين پور

روحش شاد و يادش گرامي

 

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386  توسط مرتضي  | 


 

 

چند هفته پيش با دوستان در مورد مسئله اختيار و جبر تصميم هايمان بحثي را شروع كرديم يكي از دوستان براي خود بدين نتيجه رسيده بود كه تصميم هايي كه ما ميگيريم در اختيار ما نيست زيرا به نتيجه اي كه دوست داريم نميرسيم.

اين يك سوال فلسفي است كمي به آن ميپردازيم:

فرض كنيم كه اعمال انسان استثنايي بر قانون عليت جهان است.

آيا اين بدان معني نيست كه آنها به طور اتفاقي روي ميدهند؟

زيرا به يقين فقدان عليت مساوي، اتفاق تصادف يا شانس است.

حالا يك سوال كسي كه اعمالش اتفاقي است آزادتر است يا كسي كه اعمالش بناي بر عليت دارد؟

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386  توسط مرتضي  | 


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر

درها بسته

سرها در گریبان

دستها پنهان

نفس ها ابر

دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دل مرده

سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386  توسط محمد  | 


 

 

براي برخي دروغ گفتن يك فضيلت است. براي آنها تفاوتي ندارد كه شنونده سخنان آنها چه كساني هستتند اما دروغ مي گويند و تلاش مي كنند آن سخن ناراست را راست جلوه دهندو هركسي را كه مقابل خود مي بيينند و يا مخالف به او لقب دروغ گو مي دهند. شب گذشته برنامه نود راديديد؟ نمايندگان يك دستگاه دولتي مقابل چشم ميليون ها نفر رسما دروغ گفتند. و سخن فرد مقابل خود را انكار مي كردند در حالي كه امضاي آنها حاكي از آن اتفاقي كه رخ داده بود.

اوضاع درجاهاي ديگر نيز چنين است. اصلا آرام آرام به سمت فضيلت بودن دروغگويي در حركت هستيم. آمار ها را دستكاري مي كنند. تورم را انكار مي كنندو نرخ بيكاري را واقعي اعلام نمي كنند. مردم را بي مشكل و رضايت مند تصور و توصيف مي كنند بي اين كه چنين باشد.

در سيستمي كه هيچ كس به هيچ كس اعتمادي ندارد دروغ رشد مي كند. پنهانكاري افزايش مي يابد و ريشه ها ناسالم مي شوند. نتيجه اين كه همه به همه دروغ مي گويند اينجا انتهاي راه است. مقصدي كه با آرمان هاي انقلابي بسيار فاصله داشت.

 

تیتر :برگرفته از نوشته های آرش خوشخو

 

 

 

 

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386  توسط مرتضي  |