از انجایی که مطلع هستید ، کشور ایران از دیرباز زیر سلطه ی خودی و بیگانه بوده است . بنابراین من و شما از ازادی درک واقعی نخواهیم داشت و بایستی به تفسیر انچه دست نیافتنی است بپردازیم . حکومت های مختلفی همچون نسیم کوتاه ولی سرد و خشن از سرزمین اریایی ها عبور کرده ، گاه از جانب شمال و گاه از جانب شمال شرقی و هر بار این من وما بوده ایم که در معرض سخت ترین حوادث دچار گشته ایم و تا امده ایم به ازادی برسیم ، نیشخند زده و مثل اون کاراکتر کارتونی (منظورم کایوت و رادرانر بود) فرار کرده است . اول هخامنشیان بعد ساسانیان و بعد و بعدهای دیگر با هدف و مقصودی به جز ازادی وارد سرزمین ما شدند . ظلم و بیگاری و در دل دفن کردن ارزوهای من و تو ، اولین و اخرین هدف خاص این ابرقدرتان داخلی بوده و حال که به این برهه از زمان رسیده ایم شکل و نوع این ظلم عوض شده و مجبوریم که ازادی را در کشورهای خارجی و بیگانه از زبان مطبوعات و فیلم ها و سریال ها ببینیم . خیلی سخت است پرنده در قفس باشد و قفس در باغچه ای خوش و خرم . ایرانیان تا به این لحظه در افکار خود بارها و بارها ازادی را پرورانده اند ولی چون زبان ازادی را نداشته اند ، به ناچار هر از چند گاهی دست به خرابی زده اند و بی خبر از اینکه این خرابی ها فرصت خوبی است برای اهل ظلم . بعد از روزگاران کهن ، می رسیم به دوران به اصطلاح روشن رضاخانی . در ان زمان در چهاردیواری های من و تو هم خبری از ازادی نبود چه برسد به ازادی اجتماعی و سیاسی . ایران در ان روزگاران نوار تازه ای از ظلم و بیداد را طی می کرد و بیگانه پشتیبان خرابی و به حراج کشیدن مملکت ما . و سرانجام محمدرضا با فکر بی فکری و زرق و برق بخشیدن به کاباره ها و وارد کردن جعبه ی جادویی به تک تک خانه ها و به تصویر کشیدن زنان عریان ، ازادی عجیبی را وارد اذهان جوانان هرهری مذهب نمود ولی این هم باب میل من و تو نبود . بعد از انقلاب و عوض کردن ایران قدیم به ایران نو ، ازادی دیگر به طور کامل رخت بربست و به جایی رفت که عرب.... .
حالا مانده ایم من و تو . چه کنیم با این ازادی . من ازادی را دوست دارم ، تو ازادی را دوست داری ، پس بتاز بسوی ازادی . در اخر می خواهم ازادی را ان طور که خود می خواهم معنی کنم : "ازادی نفس کشیدن در هوای تازه است " .
اساس مارکسیسم آن طور که در «مانیفست کمونیست» (نوشته مارکس و انگلس) بیان شدهاست بر این باور استوار است که تاریخ جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بودهاست و در دنیای حاضر دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا وجود دارند که کشاکش این دو تاریخ را رقم خواهد زد.
میان مارکسیستهای مختلف, برداشتهای بسیار متفاوتی از مارکسیسم و تحلیل مسائل جهان با آن موجود است اما موضوعی که تقریبا همه در آن توافق دارند:«واژگونی نظام سرمایهداری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی و کار مزدی و ایجاد جامعهای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان «ازخودبیگانگی» انسان (که کمونیستها معتقدند در جهان سرمایهداری ناگزیر است)» است.

"ما کمترین آزادی را که میخواهیم آن را هم نداریم."
بخشی از سخنان خاتمی در دانشگاه تهران:
"خاتمی همچنین در ادامه در پاسخ به سوالی درباره اظهارات اخیر احمد جنتی دبیر شورای نگهبان درباره اصل برائت نامزدهای انتخابات ، گفت: مردم میخواهند به كسانی كه مورد توجهشان هستند رأی دهند ، چه حقی داریم به جای مردم تصمیم بگیریم و كسانی كه مورد تأیید مردم هستند را از آنجا كه صلاحیت شان برای شش یا دوازده نفر احراز نشده ردصلاحیت كنیم. پس چه قدر باید به مردم بیاعتنا باشیم كه بگوییم اكثریت اشتباه میكند و اعضای شورای نگهبان درست میگویند !"

یه روز یک نفر از مقابل یک سوراخی گذشت سرش را داخل سوراخ کرد تا آن طرف سوراخ راببیند،میدانید چه شد سرش قطع شد.
او قبل از این از یک جای بزرگ که شبیه اهرام مصر بود گذشت نگاهی کرد خواست که به داخل برود به او گفتند نیا خبری نیست ولی حالا که تا اینجا اومدی بیا این آبنبات چوبی رو بگیر میک بزن باهاش حال کن.آبنبات را گرفت،
رفت و رفت به محله ای رسید که در آنجا گوجه فرنگی ارزان بود اینقدر ارزان که پول آدامس چند سال پیش بود ، بهش گفتند برو خانه میخواهند سفره ها را رنگین کنند،میخواهند چیزی به سر سفره تو بیاورند که آره، خوشحال و دوان دوان در حالی که آبنبات چوبی را میک میزد رفت سر سفره نشست روز شماری کرد خبری نشد چند سال گذشت دیگر سفره پوسیده بود،خیلی دپسرده شد تا اینکه تابستان شد با خانواده سفری به شمال داشت،کنار دریا رفت ظرفی با خود برداشت مقداری از آب دریا رادرون ظرف ریخت و در آن را محکم بست، آن را به تهران آورد به آزمایشگاه برد به مهندس شیمی نشانش داد رویش آزمایش کرد
به مهندسه گفت: میگن توش یه طلا داره که سیاست ببین داره؟
مهندسه گفت:بوی بدی میده اینو از کجا آوردی؟
مثلا چه بویی؟
بوی...
مرد ناامید حرکت کرد از در آزمایشگاه بیرون آمد همچنان آبنبات چوبی خود را میک میزد.چشمش به یک اطلاعیه یک فراخوان افتاد از ذوقش فریاد کشید سریع یک مجله خرید درخواست حضورش را پر کرد.و تند به پستخانه رفت روی صندوق پست سوراخ بود سرش را به درون سوراخ کرد آبنبات چوبی افتاد مرد هم افتاد.
|
صهیونیسم
صهیونیسم یک جنبش قومیگرا و سیاسی است که خواستار بازگشت همهٴ یهودیان به سرزمین مادری آنها میباشد. این سرزمین همان اسرائیل بعلاوه فلسطین کنونی است که قوم یهود از ۳۲۰۰ سال پیش تا سال ۲۰۰ میلادی (که امپراتوری روم آنها را پراکنده ساخت) به همراه اقوام دیگری در آن ساکن بودهاند. صهیونیسم ملی گرایی یهودیان پراکنده در سرتاسر جهان را تحت شعاع قرار میدهد و آنها را ترغیب به مهاجرت به اسرائیل مینماید. به همین علت در ابتدا یهودیان با هر عقیدهای، چه چپ، چه راست، چه مذهبی و چه سکولار به این جنبش پیوستند. پس از مدتی که اختلافات عقیدتی در آنان بروز کرد صهیونیسم به شاخههای دیگری مانند «صهیونیسم مذهبی»، «صهیونیسم سوسیال»، و «صهیونیسم تجدیدنظر طلب» تقسیم شد. با این حال تمام این شاخهها در عقیدهٴ پایه یعنی بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و تشکیل دولت یهودی مشترکند(منبع) خود کلمهٴ «صهیونیسم» مشتق شده از «صهیون» (به عبری: ציון)، نام دیگر اورشلیم (که در تورات نیز به آن اشاره شده) میباشد. ناتان برنبام برای اولین بار این کلمه را به معنای «ملی گرایی یهودی» در ژورنال «خود-رستگاری» به کار برد. صهیونیسم در ابتدا از مایههای مذهبی یهودیان برای اجتماع آنان در اسرائیل وام میگرفت، با این حال صهیونیسم مدرن، بیشتر جنبشی سکولار است که بنا به ادعای خودشان در پاسخ به یهودستیزیهای قرن ۱۹ در اروپا فعالیت میکند. از زمان پایه ریزی کشور اسرائیل، کلمهٴ «صهیونیسم» عموماً به معنای پشتیبانی کردن اسرائیل به عنوان کشوری برای ملت یهود به کار میرود. سال ۱۹۷۴ میلادی مجمع عمومی سازمان ملل متحد با اکثریت آراء، مصوبهای را به تصویب رساند که در آن صهیونیسم به عنوان شکلی از اشکال نژادپرستی معرفی شده بود. این مصوبه در پی شرط گذاری اسرائیل به حذف آن، برای شرکت در کنفرانس صلح مادرید در سال ۱۹۹۱، توسط سازمان ملل ملغی اعلام گردید. |
|
ادامه مطلب...
صندلي كناري من نشسته بود،بعد از دو سه ايستگاه با تكون هايي كه به خودش داد تو ذهنم تداعي كرد كه مي خواد چيزي بپرسه،منتظر بودم كه جوابشو بدم ،بر گشت گفت "ببخشيد"خواستم بپرسم بابت چي،تو دلم گفتم خوب سوالتو بپرس ديگه،اونم ديد من همينطور خيره بهش هيچي نميگم ادامه داد "ببخشيد جاتونو تنگ كردم وجاي زيادي گرفتم،بعد از يه لحظه دوزاريم افتاد،گفتم خواهش مي كنم مشكلي نيست،بنده خدا داشته چه عذابي مي كشيده كه يه خرده جا بيشتر گرفته و به خيال خودش جاي منو تنگ كرده،در حالي كه من اصلا متوجه هيبت مسافر كنارم نبودم و غرق افكار خودم بودم،شايد مي ديد يه پاي من بيرونه ازم عذر خواهي كرد.
بعضي وقتا دلمون مي خواد بدون به زبون آوردن كلامي حرفمونو به طرف مقابلمون بگيم كه اغلب به جايي نمي رسه،مسافر همراه من هم از اين قاعده مستثني نبود و مجبور شد بر خلاف ميلش حرف دلشو بزنه.

یاد گرفته اند دانشگاه درست کنند آن هم نه به اندازه دانشجو ها بلکه بیشتر از آنها این خیلی خوب است اصلا عالی است ولی آیا دانشگاه بدون امکانات را میتوان دانشگاه نامید آیا ما را یاد دانشگاه میاندازد . دانشجو حق اعتراض ندارد نه به وضع دانشگاه و نه سیاست های دولت اگر اعتراض کند ستاره میگیرد، میره تو بدها.حق بدهید اگر کسی در انتخابات شرکت نکند اینقدر بی اعتمادی آوردید، اینقدر دروغ گفته اید که دیگر کسی امید ندارد. تا این ستاره ها ادامه دارند تنهای تنهایید.

اون قدیما وقتی فرد دانشجویی می رفت به یه شهرستان برای تحصیل،با خودش فرهنگ شهر خودش رو می برد اونجا. بیشتر شهرستانهای کشورمان که در خواب و رویای فرهنگ و تکنولوژی به سر می بردن، با اومدن دانشجویان محترم،لذت فرهنگ پایتخت رو تجربه می کردن.حرف زدن ها و معاشرت هاشون به یکباره عوض شد.بیشترشون دیگه سر یه پنج تومنی با آقای راننده ی تاکسی زدو خورد نمی کردن.جالبه که بگم طرز راه رفتن و نگاه کردنشون هم عوض شد.مهم نبود اون آقا یا خانم عزیز دانشجو چی می خونه،و از چه خانواده و اصل و نسبیه،مهم این بود که اون حامل فرهنگ پایتخته.حالا بگذریم از این که فرهنگ خود دانشجو فتوکپی فرهنگ جای دیگه ای بود. مدتها با همین طرز فکر گذشت.آزادی که در شهرستان بود،هیچ جای دنیا برای دانشجویان محترم پیدا نمی شد. موقع ثبت نام ، تمام فکر و ذکرش پیش (...) بود . بلا فاصله بعد از ثبت نام به همراه پدر و مادر عزیز و زحمتکش تو خیابونای محل مورد نظر چرخ می زدن و از قیمت خونه ها گرفته تا نرخ تاکسی ها رو آمار می گرفتن . مادر فداکار خوشحال از این که فرزندش می خواد آقا مهندس یا آقا دکتر (خانم مهندس یا خانم دکتر)بشه و پدر زحمتکش که کارد می زدی خونش درنمی یومد،عصبانی از اینکه باید از این به بعد شبها هم کارکنه .رویاهای آقا و خانم با سواد به همین نحو می گذشت تا اینکه پا به ترم دوم می گذاشت . ترم دوم به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با ترم اول نبود . فرهنگ پایتخت تو ترم اول جای خودشو به فرهنگ بیگانه می داد. طرز آرایش مو و پوشش رو که خودتون خبر دارین . حالا دیگه همه با هم تو دانشگاه جفت شده بودن . دختر خانوما رو نگو که انگاری از قفس آزاد شده باشن . چشماشون دوتا بود که هیچ ، چهارپنج تای دیگه از دخترای چشم و گوش بسته قرض می گرفتن و پی جفت مناسب (قانون زیبای جنگل معنی شد!). آقا پسرای جوون و ترگل برگل حالا صاحب سیگار شده بودن و بلا فاصله وقتی چشمشون به یه خانم محترم (شدیدا محترم )می خورد،سریع سیگارشونو روشن می کردن و با تحمل سر درد تخیلی ، مشغول به تناول کردن دود و کربن می شدن. حالا دیگه کار به جایی رسیده بود که اهالی با صفای شهرستان هم سیگار (برگ) می کشیدن و لباسای رنگ و وارنگ با پول بازوهاشون می خریدن و می پوشیدن.همین طور روزگاران گذشت تا اینکه تمامی چشم و گوش های موجود در تهران ، شهرستان ها ،روستاها، بخش ها ، ده کوره ها و در کل ایران (Persian) به یکباره باز شد و دست بیگانه ای که از بعد انقلاب باشکوه و ارزشمند 1357 شروع به کار کرده بود،به موفقیت رسید . حالا دیگه زمان ،زمان صادرات ضد اخلاقیات به تمامی اقصی نقاط ایران بود .بگذریم و از اصل مطلب دور نشیم.ترم های بعدی رو هم به همین منوال می گذروندن تا اینکه نوبت به ترم اولی ها می شد. اونا هم همین مشقی رو که ترم بالایی ها نوشتن رو می نوشتن. خدا بیامرزه یه رفیقی داشتیم که همیشه می گفت"خدا پدرومادر آقای جاسبی رو بیامرزه که سالیانه چند صد هزار و هزار و هزار آدم تحصیل کرده و باشخصیت تحویل جامعه می ده(علامت تعجب!!!)". نمی دونم چی بگم ، ولی مطمئنم که بقیه قصه رو خودتون بهتر از من شاید بدونید.شاید خودتون هم دانشجوی شهرستان باشید یا اینکه... .
همین تئوری ای که توی دانشگاه آزاد اجرا شد،حاصل فکر یه آدمی بود که الان داره به ریش من و تو می خنده که تونسته با مشغول کردن دانشجویان به این طور کارهای مسخره،راه رو برای سایر دیکتاتورهای جمهوری اسلامی باز کنه و از حذف کنکور گرفته تا ارزون کردن قیمت سیگار و کراک و... چند سال دیگه هم روی تخت سلطنت بنشینه و لذت ببره.
سوسیالدموکراسی
سوسیالدموکراسی یا مردمسالاری اجتماعی یک ایدئولوژی سیاسی است که در اواخر سدهٔ نوزدهم و اوایلسدهٔ ۲۰ (میلادی) از سوی هواداران مارکسیسم ارائه شد.
ابتدا سوسیال دموکراسی شامل انواع گرایشات مارکسیستی از گرایشات انقلابی همچون رزا لوکزامبورگ و ولادیمیر لنین تا گرایشات مختلفی همچون کائوتسکی و برنشتاین را شامل بود, اما بخصوص پس از جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر در روسیه سوسیال دموکراسی بیشتر و بیشتر به گرایشی غیرانقلابی بدل شد.
تا آن جا که گرایش رویزیونیستی که برنشتاین نمایندگی میکرد, مبنی بر اینکه سوسیالیسم نه از طریق انقلاب که از طریق اصلاحات تدریجی به دست میآید تقریباً بر کل سوسیال دموکراسی حاکم گشت. شعار بعضی سوسیال دموکراتها "نه به انقلاب,آری به اصلاح" بوده است.(این شعار در زبان انگلیسی وزن خاصی دارد)
در میانههای سده بیستم سوسیالدموکراتها از اِعمال قوانین جدیتر کار، ملی کردن صنایع اصلی و ایجاد دولت رفاهی هواداری میکردند.
امروزه سازمان "انترناسیونال سوسیالیستی" مهمترین سازمانی است که در سطح جهانی احزاب سوسیال دموکرات را (در کنار احزاب سوسیالیست دموکراتیک) دربر میگیرد.
تفاوت با سوسیالیسم دموکراتیک
سوسیال دموکراسی نباید با "سوسیالیسم دموکراتیک" اشتباه گرفته شود.
سوسیالیسم دموکراتیک در واقع انشعابی فکری از سوسیال دموکراسی است.
تفاوت این دو همیشه کاملاً مشخص نیست اما سوسیالیسم دموکراتیک معمولاً چپ تر از سوسیال دموکراسی است.
احزاب سوسیال دموکرات به همراه احزاب سوسیالیست دموکراتیک در "انترناسیونال سوسیالیستی" گرد آمده اند.
در ایران حال حاضر
حزب سوسیال دموکرات ایران یکی از احزاب کوچک و نه چندان مطرح در اپوزیسیون جمهوری اسلامی ایران است.
حزب دموکرات کردستان ایران تنها حزب ایرانی است که به عنوان عضو ناظر در "انترناسیونال سوسیالیستی" پذیرفته شده است اما نمیتوان این حزب را یک حزب "سوسیال دموکرات" خواند.

فاصله بین اعتماد و عدم اعتماد شاید به اندازه یک تار مو نباشد. این روزها بیشتر از هر چیزی قضاوت های عجولانه این جماعت آزارم می دهد. بر اساس توهمات ذهنی خود به راحتی دیوار اعتماد را می شکنند و از یک دوست در ذهن خود دشمنی خطرناک می سازند. و محیط دوستانه را تبدیل به جایی می کنن که دیگر نمی شود در آنجا نفس کشید. یکی نیست بگه آخه آقای رئیس بزرگ که به همه شک داری برای یه بار هم شده به خودت شک کن نکنه داری اشتباه قضاوت می کنی آخه همه چیز اونجوری که تو فکر می کنی نیست.
جلو قانون، پاسباني دم در قدبرافراشته بود. يکمردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نميتواند بگذارد که او داخل شود. آنمرد بهفکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذري؛ اما بهخاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلو هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتي من نميتوانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.» مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و بهطور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لبادة پشمي با دماغ تُک تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازة دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلي داد و او را کمي دورتر از در نشانيد. آن مرد آنجا روزها و سالها نشست. اقدامات زيادي براي اينکه او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواستهايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسشهاي مختصري مينمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتي کرد؛ ولي اين سؤالات از روي بياعتنايي و به طرز پرسشهاي اعيان درجه اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار ميکرد که هنوز نميتواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همة وسايل به هر قيمتي که بود، متشبث شد براي اينکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولي ميافزود: «من فقط ميپذيرم براي اينکه مطمئن باشي چيزي را فراموش نکردهاي.» سالهاي متوالي آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه ميکرد. پاسبانهاي ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولي بهنظر او يگانه مانع ميآمد. سالهاي اول به صداي بلند و بيپروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا ميکرد که بين دندانهايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگي افتاد و چون سالها بود که پاسبان را مطالعه ميکرد تا ککهاي لباس پشمي او را هم ميشناخت، از ککها تقاضا ميکرد که کمکش بکند و کجخلقي پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، بهطوريکه درحقيقت نميدانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشمهايش او را فريب ميدهند؛ ولي حالا در تاريکي شعلة باشکوهي را تشخيص ميداد که هميشه از در قانون زبانه ميکشيد. اکنون از عمر او چيزي باقي نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايشهاي اينهمه سالها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهي ميشد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيدهاش ديگر نميتوانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلي خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زيان مرد دهاتي تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چهطور در طي اينهمه سالها کس ديگري بهجز من تقاضاي ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است براي اينکه پردة صماخ بيحس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اينجا هيچکس بهجز تو نميتوانست داخل شود، چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. حالا من ميروم و در را ميبندم.»
فرانتس كافكا
برگردان:صادق هدايت

بعضي وقتا بي دليل بايد اعتماد كرد،مثل كسي كه مي خواد قاچاقي بره خارج از كشور،بايد بي چون و چرا به اون قاچاقچي اعتماد كنه چون چاره اي جز اين نداره،حالا براي آدماي اين دوره زمونه لازم نيست همچين مساله اي پيش بياد چون زندگيمون پر شده از اين بي دليل اعتماد كردن ها،انگار هر لحظه داريم قاچاق مي شيم،توي خريدن يه جنس،تو يه معامله كه بعدا صداي ناجورش در اومد مي بيني خيلي هي مثل تو چوب اين بي دليل اعتماد كردن ها رو خوردن.توي رفاقتامون و از همه مهمتر حين تشكيل يه زندگي جديد تو بايد اعتماد كني چون مجبوري اعتماد كني،طرف مقابلت هم بايد اعتماد كنه و خودش هم به خوبي مي دونه كه مجبوره اعتماد كنه.
نازیسم
نازیسم به عنوان یک مفهوم تاریخی، نوعی نظام حکومتی دیکتاتوری سرمایه داری است. فاشیسم و نازیسم اشکال مختلف دیکتاتوری سرمایه داری مالی بزرگ است، که در شرایط بحران حاد (اقتصادی) برای حفظ حکو مت از به قدرت رسیدن کا رگر ان در جامعه حاکم میشود، برعلیه سایر بخشهای سرمایه داری و دیگر بخشهای جامعه نظیر کارگران. این واژه بعدها در مفهوم گستردهتری به کار رفت و به دیگر رژیمهای دست راستی که دارای ویژگیهای مشابهی بودند، اطلاق شد. نازیسم نوعی از اندیشه فاشیسم و دیکتاتوری سرمایه مالی میباشد.
ادامه مطلب...
شايد شنيده باشي در اكثر كشورهاي صنعتي و پيشرفته بعضي جوانها و دانشجوها با هدف خاص خودشون كه مي تونه تجربه شرايط متفاوت يا تنوع ياموارد ديگه كارتن خوابي يا خيابون خوابي رو تجربه مي كنند،با تمام خطرهائي كه مي تونه در پي داشته باشه كه با آگاهي از خطرهائي كه مي تونه در اين كار يا امثال اين عمل وجود داشته باشه اين عمل رو در يك طبقه از رفتارهاي اجتماعي قرار مي دهد.اينگونه رفتارها كه همگي اشتراكشان در خطرها يا مشكلاتي است كه امكان مانع انجام اون رفتار بشن ،مفهوم خاصي رو القا مي كنند كه براي يك فرد آرمانگرا مورد نكوهش كه نيست قابل تحسين هم هست.
جسارت مي تونه نامي براي اينگونه رفتارها باشه،البته جسارت به خرج دادن نه جسارت كردن كه منظور اين نوشته همان جسارت از نوع خرج كردني است يعني چيزي كه تو چنته داريم ونشون مي ديم.
جسارت و جووني خيلي به هم نزديكند و با هم معني پيدا مي كنند،عموما شروع به هر امري و گذاشتن هر بنيادي نيازمند يه استارت قويه كه انجا پاي جسارت وسط كشيده مي شه كه با شور و حال جواني همراه مي شه و به ثمر مي رسه.
جسارت عموما با بعد بيروني اش معني پيدا مي كنه يعني از كسي اين عمل سر بزنه و ما به عينه ببينيم،اما حالت دروني اون هم ميتونه براي ما قابل لمس باشه ،همراه با يه حس شيرين تحسين خود.مثل جسارت نشون دادن در انتخاب،و همين درمانده نبودن در انتخاب خود نشان دهنده جسارت و شهامت است.
جسارت همينطور ميتونه در به هم زدن شرايط كنوني و تجربه شرايط جديد و رسيدن به يك شرايط آرماني هم معني پيدا كنه و نشان دادن آن به هر طريقي بعد بيروني اين شهامت و جسارت را تكميل مي كنه.
مثال هاي زيادي ميشه درباره جسارت زد ولي با توجه به معني گسترده اين لغت،تداعي اين مثالها را به ذهن خود شما واگذار مي كنم.

