تبليغاتX
ما سه نفر

 

سال 1336

دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف
هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره
زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين
زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه
شوهر خوب پيدا كنه.
مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!
 

سال 1346
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و
چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من
دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو
شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما
بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي
گويند؟
مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل
و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...
بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر
قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر
ما كم نكند!


ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  توسط محمد  | 


نظرتان درباره عشق نیچه چیست؟ همان فیلسوفی که می‌گفت: «به سراغ زنان می‌روی، تازیانه را فراموش مکن.» کسی نفهمید پشت این جمله نیچه چه حقیقت بزرگی پنهان بود و هنوز هم کسی نفهمیده است. بگذریم، «لوفون سالومه» عشق نیچه بود.

عاشق شدن یک فیلسوف احتمالاً باید مکافات داشته باشد، که داشت. نیچه هر کاری کرد که دل سالومه را به‌دست بیاورد. حالا استفاده از لفظ «خیانت» برای این دختر روس شاید بی‌انصافی باشد اما بی‌وفایی او نیچه را به مرز جنون کشاند. می‌گویند اگر سالومه به عشق نیچه پاسخ مثبت می‌داد، شاید زندگانی نیچه به شکل دیگری رقم می‌خورد. حداقل این‌که از تندی بیانش کاسته می‌شد. درد نیچه این بود که حتی از طرف دختر مورد علاقه‌اش هم فهمیده نمی‌شد. سالومه می‌گفت: «در مغز نیچه افکار تند و اندیشه‌های غریب و نامأنوس می‌لولند که برای عادی زندگی کردن خطرناکند.» پس از این پاسخ به درخواست‌های عاشقانه، نیچه در تنهایی مفرط خرد می‌شود و در پاسخ می‌نویسد: «خیالبافی‌های من به حال شما چه فرقی می‌کند؟ حتی حقیقت‌گویی‌های من برای شما اهمیتی نداشته است. دلم می‌خواهد به این فکر کنید که من دیوانه‌ای دچار سردرد هستم که از زور تنهایی به جنون مبتلا شده‌ام.» نیچه در این مسیر به جایی رسید که روزی یال اسبی پیر و تازیانه‌خورده را بغل کند، اشک بریزد و دیوانه شود. با این همه، سالومه را به‌عنوان بی‌وفایی دوست‌داشتنی باید ستایش کنیم. تنها پاسخی مثبت به عشق نیچه کافی بود تا دیگر «ابرمردی» شکل نگیرد و «چنین گفت زرتشت» نوشته نشود. دنیا بدون خیانت شاید خیلی چیزهایی را که حال دارد، دیگر نداشت.

نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386  توسط محمد  | 


معرفي مكتب هاي سياسي يكي از بهترين اطلاعاتي است كه هر فردي براي روبرو شدن با عرصه سياست بايد بداند.

 

لذا به معرفي اجمالي و مفيد مكتب هاي سياسي ميپردازيم.<<

                                                                                                                 ((سوسياليسم))


ادامه مطلب...
نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


می نویسم با دو دیده            با دو دیده با دو فریاد
روی برگ زرد باغچه               روی شاخه روی فریاد
با دو دست زرد خسته           با دو ابر و با دو فریاد
خسته از اهل زمانه              خسته از من خسته از باد
دست من نایی ندارد            دست دیگر خسته از داد
داد من صوتی ندارد              صوت من فریاد فریاد
برگ زرد توی باغچه              می زنه فریاد فریاد
می نویسم با دو دیده           با دو دیده با دو فریاد

نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386  توسط نادر  | 


امام جمعه شهر كرد،عبارت هاي "بابا نان داد" و "بابا آب داد" را عباراتي دانست كه"روحيه استعماري" دارند و بر اين مبنا پيشنهاد داد تا به جاي آنها از عبارات "خدا نان داد" و"خدا آب داد" در نظام تعليم و تربيت كشور استفاده شود.به گفته وي،آموزش و پرورش بايد رويكرد نويني براي يك تحول اساسي در نظام تعليم و تربيت ايجاد كند(منبع:آفتاب)

 

در راستاي لزوم ايجاد تحول و بازنگري در كتب درسي

                   

                          تعليمات اجتمائي- سال سوم ابتدائي

 

خانواده آقاي هاشمي در كازرون زندگي مي كنند.آقاي هاشمي يك دختر و يك پسر دارد.آنها نمونه يك خانواده مهرورز و مردمي هستند.

آقاي هاشمي مرد خوبي است.او به جاي كت و شلوار،در تابستان هم كاپشن ميپوشد و براي صرفه جوئي در مصرف آب،سالي يك بار به حمام ميرود.آقاي هاشمي اهل مطالعه بوده و هر روز كتاب"احمدي نژاد معجزه هزاره سوم"را مي خواند.وقتي جوراب آقاي هاشمي سوراح ميشود آنرا خودش مي دوزد.او و ساير اعضاي خانواده در انتخابات رياست جمهوري به آقاي احمدي نژاد راي دادند.

همسر آقاي هاشمي خانه دار مي باشد.او زن بسيار نجيبي استو به اصل تعدد زوجه اعتقاد دارد.صداي خانم هاشمي تا كنون توسط هيچ نامحرمي شنيده نشده است.او بدون اجازه شوهرش از خانه بيرون نمي رود.

پسر آقاي هاشمي خيلي سر به زير است.وي به همه سلام مي كند.او در موقع حرف زدن با نا محرم به زمين يا آسمان نگاه مي كند وهمه دخترها را خواهر مي نامد.پسر آقاي هاشمي اينترنت باز نيست.او وبلاگ نمي نويسد وبه سايتهاي منحرفي مثل گوگل سر نمي زند.وي تنها به تبيان و رجانيوز و پايگاه اينترنتي رئيس جمهور مي رود.

دختر آقاي هاشمي بسيار مودب است.او مانتوي كوتاه و تنگ و بدن نما نمي پوشد و به صورت اغواگرانه در معابر ظاهر نمي شود.او دماغش را عمل نكرده و در خيابان با صداي بلند نمي خندد.او به كمپين يك ميليون امضا هم نمي پيوندد و به جاي سينما و پارك به مادرش در آشپزي كمك مي كند.وي در طبخ آبگوشت ماهر بوده و تا كنون دوست پسر نيز نداشته است.

خانواده آقاي هاشمي مي خواستند در تعطيلات تابستان مثل رئيس جمهور محبوبمان به شهرهاي مختلف كشور بروند اما آقاي هاشمي گفت با شرايطي كه كشورمان دارد بهتر است در مصرف بنزين صرفه جويي كنيم.آنها به جاي مسافرت،در خانه ماندند و به چارخونه ،سينما گلخانه،از تو مي پرسند و ساير بر نامه هاي تلويزيون آقاي ضرغامي نگاه كردند.  

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386  توسط محمد  | 


 

 

چگونه هنگام خواب روح از بدن جدا مى شود؟

**  از دیدگاه قرآن حقیقت انسان به روح اوست. اگر روح نباشد، انسان به جسم بى حرکت و مرده تبدیل مى شود; همان گونه که هنگام مرگ روح از بدن جدا مى شود، در موقع خواب هم روح از بدن جدا مى شود، با این تفاوت که در موقع مرگ ارتباطش به طور کامل قطع مى شود و به بدن برنمى گردد، امّا در موقع خواب ارتباطش کاملا قطع نشده، بلکه کم مى شود و دستگاه درک و شعور از کار مى افتد و چون ارتباطش به طور کامل قطع نشده به همین خاطر قسمتى از فعالیت هایى که براى ادامه حیات بدن ضرورت دارد; مانند: ضربان قلب و گردش خون و فعالیت دستگاه تنفس و... ادامه مى یابد. و چون روح انسان در هنگام خواب از بدن جدا مى شود، (شبیه حالت مرگ) و با حواس ظاهرى ارتباط ندارد، حقایق بیشترى را درباره آینده و یا امور پنهانى درک مى کند و این امر، اساس رؤیاهاى صادقه را تشکیل مى دهد.[1] امّا چگونگى جداشدن روح از بدن هنگام خواب، براى ما قابل درک نیست.

***********************************


ادامه مطلب...
نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


مرگ واژه
مرگ اواز و ترانه
مرگ تدبیر
مرگ انسانهای با تدبیر
مرگ روزهای روشن
مرگ شب های بیداری
مرگ ستاره های بخشنده
مرگ اسمون تنهایی
مرگ خورشید فروزان
مرگ فصل های رنگی
مرگ حرف های دل تو
مرگ حرف های تازه ی من
مرگ خانه و لانه
مرگ در و همسایه
مرگ کوچه های بی دیوار
مرگ پنجره های دل باز
مرگ کوچه باغهای شعر
مرگ میزهای دور گرد
مرگ قلم و کاغذ
مرگ قلم ازاد
مرگ کاغذ بی خط
نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386  توسط نادر  | 


 

تکه متنی را که روایت میکنم گوشه ای از نامه ای است که دکتر شریعتی بعد از بازدید از اهرام مصر خطاب به بردگانی که قربانی این شاهکار ساخته دست بشریت! شده اند نوشت..
آن بردگانی که هزاران هزاران کشته می شدند و در یک گودال عظیم دفن شده اند تا ما به آن اهرام فخر بفروشیم! دکتر در این نامه خودش را و طبقه خودش را از نژاد و طبقه آن بردگان ستم دیده می داند و از زبان طبقه واحد “ما” می گوید .. آری اینچنین است ای برادر…


ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386  توسط محمد  | 


 

 

 

اين روزا هر كي كه تو شهرمجبوره صبحهاي زود بزنه بيرون،اومدن پاييزو از همه زودتر روي پوستش حس مي كنه،خنك شده ،بفهمي نفهمي سرد سرد.همچين يه حس كرختي،يه لحظه ميآد زير پوستت و همون لحظه ميره ولي دوباره ميآد و مي ره،دوست داشتني،سرديش با يه هاهاي دهن ميره و گرم ميشي،يه حالتي كه نمي دوني حالا كه اومدي بيرون بايد لباس گرم مي پوشيدي يا نه.

با اينكه سرما رخ نموده و احساسش ميكنيم و تغيير آب و هوا هم همين رو ميگه وظاهر شهر هم كم كم داره عوض ميشه با اومدن انارهاي سرخ و ازگيل و ذغال اخته ورفت و آمد بچه مدرسه ايها با روپوشها و كيفهاي از همه رنگشون،اما هنوز خيلي مونده به اون خيابونا و پياده روهاي پر از برگ كه هر كاري كني بالاخره قلب يه برگ زير ميمونه،هنوز برگا دل خوش كنان بالاي درختان.بهتره بگم هنوز بوي پاييز نيومده. يه جورايي چند وقته كه ديگه اون بوي پاييز نميآد، شايدم ما ديگه حسي برامون نمونده،از اون هواهاي پاييزي، از اون هواها كه خودت حال و هواشو ميدوني.حسامون كويري شده،برهوت برهوت.

نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386  توسط محمد  | 


 

 

       ترانه هاي پائيزي 

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


یکی بود یکی نبود . غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . پسرک تو اتاقش تنها بود . اتاقش سقف نداشت . به راحتی می تونست اسمونو نگاه کنه . اسمون تیره بود . ستاره نبود . چشماشو تیز کرد . اون ورتر سه تا ستاره دید . ستاره ها جوون بودن . نور زیادی داشتن . حرفای زیادی داشتن . ولی کم بودن . اون طرف تر چندتا ابر بود . ابرها هم دنبال ستاره بودن . ستاره نبود . قحطی ستاره بود . اولین ستاره خوابش برد . دوتای دیگه غصه دار شدن . نورشون کمتر شد . ستاره به خواب رفته بود . ابرها گریه کردن . اسمون غصه دار شد . پسرک تو اتاقش تنها بود . اتاقش سقف نداشت . ولی دیوارها هنوز پابرجا . اون دوتای دیگه هم نا امید شدن . خوابشون برد . ابرها هم ناله و زاریشون تموم شد . دیگه تموم اسمون خواب بود . ولی پسرک تو اتاقش هنوز رو به اسمون دنبال صید ستاره بود . خسته از قحطی ستاره چشماش پر شد . بغضش نترکید . دیوارها هم خسته از پسرک به خواب رفتن . پسرک دوباره تنها شد . نخوابید . منتظرشد تا صبح ...  .  

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  توسط نادر  | 


 

در آستانه انقلاب ايران در سال 1357 (1979 ميلادی)، مخالفان دولت پهلوی را می توان به طور کلی در پنج گروه جای داد:

اول، بنيادگرايان اسلامی به رهبری آيت الله خمينی و بامحوريت روحانيت که گروه هايی از بازاريان و پيشه وران را در کنار خود داشتند.

دوم، چپ گرايان اسلامی که هسته اصلی شان را سازمان مجاهدين خلق ايران شکل می داد و گرچه همچون بنيادگرايان در آرزوی برپايی حکومت اسلامی بودند، اما برداشت متفاوتی از اسلام را در تلفيق با آموزه های مارکسيستی مطرح می ساختند.

سوم، ليبرال ها که خود به دو دسته ليبرال های غيرمذهبی با محوريت جبهه ملی و ليبرال های مذهبی با محوريت نهضت آزادی ايران تقسيم می شدند.

چهارم، مارکسيست ها که شعب و فروع بسيار داشتند و به رغم تفاوت های چشمگير در پيروی از الگوی انقلاب های روسيه، چين، کوبا، آلبانی و ... سودای حاکميت طبقه پرولتاريا يا به تعبير ايرانی آن "زحمتکشان" را در سر می پروراندند.

پنجم، گروه های قومی که برای کسب خودمختاری تلاش می کردند. مهمترين اين گروه ها حزب دموکرات کردستان بود که پيشينه اش به دهه ۱۳۲۰ خورشيدی می رسيد، يعنی همزمان با خودمختاری طلبی پيشه وری در آذربايجان. در خوزستان نيز حزب قومی برجسته "جبهه تحرير" بود که گفته می شود در دهه ۱۹۶۰ ميلادی (۱۳۴۰ خورشيدی) توسط دولت عراق شکل گرفت. در مناطق ديگر چون گنبد و ترکمن صحرا گروه های قومی شناخته شده ای فعاليت نمی کردند و تازه با پيروزی انقلاب مجال فعاليت چنين گروه هايی فراهم شد.

ادامه دارد

نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


بمناسبت اولین شب قدرماه رمضان امسال:

سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.

                                   * شعر علیرضا قزوه *

نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


یکی بود یکی نبود ، غیراز خدای مهربون ، هیچ مهربونی نبود . جوونکی بود پر استعداد . هر کاری که بگی از عهدش بر می اومد ( به قول معروف از هر انگشتش هنر می بارید ) . یه روز این جوونک قصه ی ما به سرش زد بره فرنگ برای کار( چون تو مملکت خودش کار برای این جور جوونا نبود ) . مادرش زیر پاش نشست که نره و بمونه همین جا شاید روزی بیاد که بتونه بره سر کار و خونه و زندگی تشکیل بده . جوونک به زحمت فراوون راضی شد که بمونه . از فردای همون روز افتاد دنبال کار . از این در به اون در و از این چاله به اون چاه ، تا اینکه به جایی رسید که از این جوونا استقبال می کردن . وارد اونجا که شد اولش سر درد گرفت ، ولی چند روز بعد براش عادی شده بود و با دل و جون کار می کرد . اره درست فکر کردی ، جوونک قصه ی ما وارد شغل محترم قاچاق مواد مخدر همراه با اعتیاد شخصی شده بود و هر روز اگه چند صد هزار تومن گیرش نمیومد ، خونه نمی رفت . اون تازه متوجه شده بود که تو مملکتی داره زندگی می کنه که تمام مسوولین کشوری به فکر اونن و به این جور جوونا بها میدن و مرزهای کشور رو به خاطرش باز میذارن ...  .

نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386  توسط نادر  | 


 

زردی پاییز و سبزی بهار دوتا چیز متفاوتند . وقتی تو فکر پاییز هستی ، تو پاییز و زردی می مونی و دیگه به بهار نمی رسی ، مگر اینکه بهار رو صدا بزنی و با همت خودت اونو نزدیک تر کنی . سالهای دور ، وقتی مردم سرزمین ما به قول بزرگترهایمان در پاییز پهلوی گرفتار بودن ، دست بزرگی به نام امریکا ، صدای بهار رو به بهانه ی روح الله اورد تو مملکت ما . پس از چند سال تازه متوجه شدیم که هنوز در پاییز به سر می بریم و انگار بهار افسانه ای بیش نیست . نه تنها امریکا ، بلکه خودمونم دیگه نمی تونیم به بهار سلام کنیم ، چون دیگه پاییز در مملکت ما ریشه دوانده و سخت از خاک کنده شود . ولی هر کار نشدی تا به حال شده . پس بیا دستهایمان را به هم بدهیم و حلقه شویم دور پاییز تا اون از ترس من و تو و افکارمون خشک بشه و جا برای بهار مردم سالاری باز بشه ...  .

نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386  توسط نادر  | 


                                                                          

این ماجراهای محمود آقا در نيويورک حقيقتاً قصه‌ای بديع است. يعنی به هر جنبه‌اش نگاه کنی، از هر طرفی که ببينی، سوژه می‌بارد، آن هم سوژه‌های داغِ داغ.

جنبه مثبت قضیه: genImage.aspx2.jpg

اول از همه اين‌که احمدی‌نژاد کلی حرف‌های جورواجور زده است. وسط حرف‌های‌اش دو نکته‌ی خوب را خيلی صريح گفته است. يکی اين‌که وقوع هولوکاست نبايد بهانه برای ظلم به فلسطينی‌ها شود. احسنت اين را درست گفته است. کاش قبلاً که درباره‌ی هولوکاست حرف زده بود همين حرف را زده بود تا خودش و دیگران مجبور به ماست‌مالی کردن نشوند.

ديگر اين‌که درباره‌ی انرژی هسته‌ای، عبارات جدلی مناسبی را به کار برده بود که منطق آمريکا را عملاً‌ مضحکه کرده است. آمريکا واقعاً نمی‌داند با کدام مبنای حقوقی سر قضيه‌ی انرژی يقه‌ی ايران را بگيرد و احمدی‌نژاد دارد اين‌ها را بازی می‌دهد، هر چند بازی خطرناکی است.

احمدی‌نژاد وقتی می‌گويد رسم مهمان‌نوازی اين نيست، راست می‌گويد بنده‌ی خدا. يکی نيست به آقای بولينجر بگويد که مرد حسابی تو به چه قصد و نيتی احمدی‌نژاد را دعوت کرده بودی به دانشگاه (يا اساساً با سخنرانی‌اش موافقت کرده بودی)؟ اگر قرار بود همان اول بروی و چاک دهن‌ات را باز کنی و هر چه دل‌ات می‌خواهی بگويی، اصلاً‌ چه مرضی داشتی دعوت‌اش کنی؟ اين‌جاست که رييس يک دانشگاه معتبر آمريکايی می‌شود مسخره‌ی خاص و عام. به اين می‌گويند منتها درجه‌ی حماقت. پس می‌بينيد که احمدی‌نژاد با تمام کارهای‌اش در برابر اين ريیس دانشگاه جو زده، نابغه‌ای به حساب می‌آيد! به اعتقاد من در اين ميان آبروی آمريکا بيش از هر کس ديگری رفت. ايران خودش هميشه به نقض‌ آزادی بيان متهم است. ايران متهم به نقض آزادی‌های فردی و سياسی است. ولی آمريکا که کلی ادعای دهن‌پرکن برای رعايت حقوق بشر و حقوق انسانی و مدنی افراد را دارد، چرا بايد در يک دانشگاه معتبر چنين خيمه‌شب‌بازی مضحکی بر پا کند که حيثيت دانشگاه را به باد دهد؟


خلاصه‌ی ماجرا اين‌که آمريکا که قبلاً هم چندان وزنی برای احمدی‌نژاد قايل نبود. پس او اساساً نه برای آمريکا، بلکه نزد بقيه‌ی مردم هم چيز زيادی برای از دست دادن نداشت. پس زيان‌کار بزرگ ماجرا خود آمريکا بود که ظرفيت کافی را برای شنيدن حرف‌ها او ندارد. آمريکا بيش از هر کس دیگری در اين ماجرا بی‌آبرو شد، خواسته يا ناخواسته. آمريکا بود که آن همه ادعا داشت، ولی همين آمريکا تحمل نداشت بگذارد يکی حرف‌اش را بزند و قضاوت درباره‌ی حرف‌های او را - که کلی پرت و پلا و حرف بی‌ربط و خنده‌دار هم در آن آمده است - به عهده‌ی «جمهور» واگذار کند. اين است که رييس دانشگاه‌اش هم جوگير تبليغات رسانه‌ای می‌شود و مبانی و اصول اخلاقی و فکری‌اش و آن به اصطلاح ارزش‌های استواری را که می‌گويند آمريکا بر آن‌ها بنا شده است، زير پا می‌گذارد. به اعتقاد من، دقيقاً به دليل اين‌که دانشگاه کلمبيا در آمريکاست و آمريکا آن همه ادعای ارزش‌مداری انسانی، دموکراتیک و حقوق بشری دارد، رييس دانشگاه‌اش نبايد چنان حرف‌هايی می‌زد و آن عبارات را به کارمی‌برد.


 

 

 

نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


 

پائيزدرلغت نامه دهخدا:(اِ) خزان. خريف. برگ‌ريزان. تير. تيرماه. بادبيز. بادبز. سفيدبرى. (برهان). و آن مدت ماندن آفتاب است در بروج ميزان و عقرب و قوس. سومين فصل سال. و كلمهء پائيز با اينكه ميان عامه بسيار متداول است در نظم و نثر فصحا يافته نشد.
پائيز عمر؛ روزگار پيرى
امثال: جوجه را در پائيز ميشمارند؛ يعنى جوجه‌هاى بهاره تا بپائيز رسند برخى در چاه و چاله افتد و بعضى را مرغان شكارى و شغال و روباه ربايد و مثل در نظاير اين مورد مستعمل است. نظير: گوسفند را در آغل شمارند.

نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


 

 

  

...COOMING SOON

نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


حضار همه مات و مبهوت ، کسل و خسته از حرفای چرت و پرت این و اون . ردیف اول ، اولین خمیازه رو کشیدن . ردیف دوم چشماشون پر از اشک شده بود و همه جارو تیره و تار می دیدن . ردیف سوم ، ساعت هاست که به خواب رفتن . ردیف چهارم رو که نگو ، بیشتر از نصفشون رفتن بیرون برای خوردن احتمالا قهوه یا پپسی و یا گلاب به روتون دست به اب . رئیس به ناچار اون بالا نشسته و هر از چند دقیقه ای ، چند کلمه حرف می زنه و بعدش اونم می خوابه . مثل اینکه فقط سخنران بیداره و چرت و پرت میگه . خوش به حال اونائیکه رفتن بیرون و الا اگه نشسته بودن مسلما یا بی دین شده بودن و یا اینکه دوباره از نو متولد می شدن . و چرا ؟ به خاطر حرفای شیرین و پر از لطف به امریکا و اسرائیل اقای رئیس جمهور . دعوت به خداپرستی و کنار گذاشتن بت های تاریخ مصرف گذشته و احترام و عزت اجباری به شخصیت برخی بانوان و چندتا حرفای دمده و همیشگی ، از اهداف اقای رئیس جمهور بود . یه ریز و پشت سر هم حرف می زد و از دور قیافه ی چند تا وزیر وطنی معلوم بود که اونا هم چشماشونو به زور باز نگه داشته بودن (احتمالا به خاطر از دست ندادن شغل پر در امد و حلالشون) . بعد از چندین دقیقه بالاخره اقای رئیس جمهور کوتاه اومد و با تشویق اقای وزیر (وطنی) ، رئیس بیدار شد و از نفر بعدی دعوت کرد و دوباره خوابید .

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386  توسط نادر  | 


شب که میشه دلت میگیره ، می ری توی حیاط ، رو به اسمون ، زیر لب زمزمه کنان ، چشماتو بستی و متمرکز ، صدای ستاره ها رو می شنوی ، صدای ماه رو می شنوی ، صدای شب رو می شنوی . اطرافت خلوت ، رنگ سکوت پاشیده شده روی دیوارها ، دیوارهای خسته و پیر ، دیوارهای قهر کرده با من و تو ، دیوارهای سیاه و سفید . به دستات نگاه می کنی ، غمگین و خسته و پژمرده . دست ها هم قهر با من و تو . دوباره چشماتو می بندی تا سکوت شب رو دوباره بشنوی . صدا بلندتر شده ، مثل اینکه ستاره ها می خوان باهات حرف بزنن ، ماه هم همین طور . دلت نمی خواد چشماتو باز کنی ، چون صدای ستاره ها رو دوست داری . چند ساله که صدای ستاره ها رو می شنوی ولی نمی خوای گوش بدی . فکر می کنی که ستاره ها با خورشید قهرن ، ولی این تقصیر ستاره نیست ، خورشید در میان نیست . نور نیست . سپیده نیست . سحر نیست . افتاب نیست . دستاتو به دیوار بکش ، دیوار رو نوازش کن ، اون وقت می بینی که این دیوار نیست با تو قهر کرده ، بلکه تویی که به دیوار اعتنایی نداری . دیوار به حرف اومد . گفت : « بنویس . هر چه می خواهی را ... . »
نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386  توسط نادر  | 


چرا، چگونه و چه مي‌شود كه يك چهره سياسي مي‌شود سمبل فهم، دانش، شجاعت، عقل، درك و هر صفت و مميزه ديگري كه مطلوب و مقبول جامعه است؟ آيا به راستي اينگونه است كه او چيزي افزون بر ساير اعضاي جامعه دارد؟ يا آنكه جايگاهي كه او در آن قرار مي‌گيرد يك چنين تصوير و تصوري را برايش فراهم مي‌آورد؟

هيچ‌كدام از ما انسان‌ها از اينكه ما را ستايش كنند، به ما احترام فوق‌العاده بگذارند، ما را عقل كل بدانند، ما را يك ابرانسان و خيلي بزرگ بدانند روي‌گردان نيستيم.

البته نوعا و در حرف مي‌گوييم كه «من از تعريف و تمجيد و تملق و مجيز گفتن، خوشم نمي‌آيد؛ در حرف و در شعار ادعا مي‌كنيم كه من از كساني كه بد مرا مي‌گويند، از من انتقاد مي‌كنند،‌عيوب مرا به من تذكر مي‌دهند، استقبال مي‌كنم و منتقدان را عزيز و محترم مي‌شمارم».

اما در عمل خلاف اين اتفاق مي‌افتد. ما نوعا از انسان‌هايي كه از ما انتقاد مي‌كنند، عيبمان را مي‌گويند، با ما مخالفت مي‌كنند، خيلي براي ما تره خرد نمي‌كنند، جلويمان تعظيم و تكريم نمي‌كنند و مدح ثنايمان را نمي‌گويند،‌ خوشمان نمي‌آيد. ما انسان‌ها همانقدر كه از قطعه‌اي موسيقي زيبا، شعري نغز و نقاشي دلربا، لذت مي‌بريم، همانطور نيز از اينكه مدح و ثنايمان گفته شود لذت برده و در مقابل در برابر انتقاد و مخالفت، گره بر ابروانمان افتاده و روي ترش مي‌كنيم. اگر كسي از ما انتقاد كند بي‌اختيار مي‌رويم به دنبال اينكه اين مخالفت از كجا آب مي‌خورد و كدام توطئه و برنامه‌اي را مخالفانمان برايمان دارند اجرا مي‌كنند .

اگر مقامات سياسي خودبزرگ‌بين واقعا اعتقاد داشتند كه در خور آن تعريف و تمجيدها نيستند و خوششان نمي‌آيد، كمترين كاري كه مي‌توانستند بكنند آن بود كه به اطرافيان و نزديكان آنقدر ميدان ندهند كه تملق و تعريف و تمجيد آنان را بكنند. اطرافيان و نزديكان كدام چهره سياسي خودبزرگ‌بين به بازديدكنندگان آن شخصيت گفتند يا سفارش كردند كه از او اصلا تعريف و تمجيد نكنند، چون عاليجناب از تملق خوششان نمي‌آيد؟ اطرافيان و نزديكان كدام شخصيت سياسي خودبزرگ‌بين رسانه‌هاي جمعي و مطبوعات‌شان را منع كردند كه من بعد ديگر حق ندارند از رئيس تعريف و تمجيد كرده و او را هي بالا ببرند؟ برعكس مستقيم و غيرمستقيم به اطرافيان، به رسانه‌ها، به مردم و به جامعه گفته‌اند و زمينه را جوري چيده‌اند كه هر چه بيشتر مدح و ثناي آنان گفته شود.

نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


صبر: تحمل و بردباري،بالاترين جرأت و جسارت است. لويي پاستور

وجدان: احساس دل، بالاتر از منطق است. ژان ژاك روسو

خنده: خنده بزرگترين اسلحه در جنگ است. سقراط

عشق: عشق چراغ زندگي است. تاگور

خشم: به هنگام خشم، نه دستور، نه تصميم، نه تنبيه. حضرت علي(ع)

اميد: بشر وقتي اميد و رؤيايي نداشته باشد، مرده اي بيش نيست. سقراط

انسانيت: هر قدمي كه از خداوند دور شوي ده قدم از انسانيت دور شده اي. ايوان پاولوف

تدبير: تدبير قبل از كار تو را از پشيماني ايمن مي كند. حضرت علي(ع)

تجربه: آنچه از علم بهتر است " تجربه" است. حضرت علي(ع)

پيشرفت: پيشرفت و ترقي، ثمره نظم و ترتيب است. آگوست كنت

نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


شاید یکی از سوالای تو به عنوان یه جوون نسل سومی بعد از انقلاب این باشه که حکومت وقت ایران چیه؟ خیلی ها به این سوال می خندن ، شاید به این دلیل که خودشونو علامه ی دهر می دونن. ولی من بهت قول می دم که هیچ کدومشون نمی دونن و فقط برای اینکه کم نیارن بهت می خندن . می پرسی چرا؟ به خاطر اینکه از همون اول انقلاب ، استارت بی قانونی و بی حکومتی تو مملکت ما زده شد . بی قانونی؟ تو زبونا جمهوری اسلامی ، ولی تو قلب ها دیکتاتوری محض چهار ساله به اسم دموکراسی از نوع کاملا ایرانی و اسلام پذیر و حکومت دینی اخوندی . می بینی که ما چندین نوع حکومت داریم ، ولی تو یه مملکت نباید این همه حکومت باشه . ما به جای اینکه چندین حزب داشته باشیم ، (برای رشد و شکوفایی دموکراسی ) چندین نوع حکومت داریم . چرا؟ چرا اجازه ی کار به احزاب تو ایران داده نمی شه؟ چرا وقتی می ری پای صندوق ، رای بدی ، صندوق بهت نیشخند می زنه و انگار صندوق باخبره و تو مثل همیشه خواب وغافل . یاد یه حرف با نمک افتادم که شاید تو هم بارها اینو شنیدی . جالب اینجاست که این جمله ای که می خوام بگم ، فقط و فقط تو مملکت ما صدق می کنه نه جای دیگه . « هر که امد عمارتی نو ساخت » . حالا بذار امروزی ترش بکنم : « هر کی اومد خورد و چاپید و حرف مفت زد و رفت ... . »                                                                 
نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386  توسط نادر  | 


 

براي نشستن در هر جايگاهي بايد شخصيت در خور آن را تمرين كرد. آيا اين جمله را شنيده ايد كه انسان همان چيزي است كه خود فكر ميكند.

هر كس هر رتبه ،درجه و مقامي كه دارد خودش خواستار آن بوده است.

به قول معروف از ماست كه بر ماست.

البته شايد بعضي بگويند كه كارهاي ما در زندگي بستگي به اطرافيان دارد ، اين جمله نيز درست است ولي بدين معني نيست كه ما دست از تلاش برداريم. ما محصول تصميم هاي خود هستيم.پاسخ به اينكه چه نگرشي به زندگي داشته باشيم؟ و چه قانون هايي براي خود داشته باشيم؟ و چه قدم هايي براي آينده برداريم ؟ همان موفقيت است . اهداف بايد روشن باشد . زندگي شما خاص شماست. و اين شما هستيد كه حق داريد آن را هر طوري كه دوست داريد بسازيد و اگر ميبينيد كه اين زندگي آن چيزي نبوده كه در شأن شما باشد، پس بدانيد كه مقصر خودتان هستيد.

رويا هاي خود را پست، سخيف انتخاب نكنيد و زندگي خود را بر مبناي روياهاي ضعيف بنا نكنيد.

"رؤيا بيني هنر برجسته انسان هاي هميشه موفق تاريخ بوده است"

تصور رويا بايد هر چه واضح تر و روشن تر باشد رويا ها همان هدف هاي ما در زندگي هستند آينده از هم اكنون ساخته ميشود ( شايد آن شنبه همين امروز باشد)

خودمان فرمانده بازي زندگيمان هستيم پس بايد با انديشه، آرام آرام به سوي هدف مقابل برويم، نيروهايمان را متمركز كنيم و مصمم باشيم، تا امروز هم به سمت موفقيت پيش رفته ايم ولي از امروز مصمم تر و بانشاط بيشتر پيش ميرويم.اين بازي بدون زمان ادامه دارد، پس براي شروع اولين حركت را انجام بده

 " برنامه ريزي"

يك مثال براي روشن شدن مطلب مينويسم:

فرض كنيد معلمي از شاگردانش جواب ده سؤال سخت را براي فردا مي خواهد و يكي از دانش آموزان متوسط بدون دانستن سخت بودن سؤالات آنها را حل ميكند فردا روز همه تعجب ميكنند ولي اين واقعيت است كه تلقين به سخت و مشكل و مانع بودن چيزي سختي را 2 برابر ميكند راه حل مشكلات تدبير و انديشه و مشورت است. اين است فرق بين نوابغ و ديگران

 

 

نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386  توسط مرتضي  | 


 

امروز آغاز هفته­ی دفاع مقدس است؛ خودمانی­ترش این که دشمنی مسلح و قدرتمند، سال­ها قبل در مثل چنین روزی، به کشور ما حمله کرد. قصد داشت مثل هر جنگ بزرگی که تا آن روز ایران با آن روبه­رو شده بود، بخشی از سرزمینمان را بگیرد. این بار دشمن از دفعات پیش هم امیدوارتر بود. شرایط برایش آماده بود؛ تازه انقلاب شده بود؛ خیلی از فرماندهان نظامی و سابقه­دار ارتش یا اعدام شده و یا فراری بودند؛ سپاه تازه شکل گرفته بود؛ مدیریت کشور تثبیت نشده بود؛ رئیس جمهور آن روز و قوای دیگر هم در اوج اختلاف بودند و گروه تروریستی مجاهدین خلق قدرت تخریب و انفجار و ترور بی­سابقه­ای در سطح اپوزسیون­های دنیا داشت. اما این بار مردم تصمیم گرفتند که ایران با همان مرزهای گذشته­اش بماند. ۸ سال مقاومت کردند. شاید می­شد این زمان را کم­تر کرد ولی آن ها که مقاومت کردند تصمیم­گیر این نوع مسائل نبودند و به همین دلیل تک تک آن هایی که در این جنگ از این آب و خاک دفاع کردند، مورد احترام ملت ایران در طول تاریخ خواهند ماند. یاد شهدا، جانبازان، اسرا و ایثارگران جنگ تحمیلی گرامی باد!

 

 

نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386  توسط مرتضي  |