
پیرو مطلب دوست عزیز سینه سرخ ترغیب شدم چند وبلاگ معرفی کنم،شاید بیشتر شما با این وبلاگ ها آشنایید ولی فکر نمی کنم معرفی دوباره آن ضرری داشته باشد
در محیط مجازی اینترنت وبلاگ هایی است که من همیشه به آنها سر میزنم ولی نه به صورت سرزدن بقیه افراد بلکه از طریق گوگل ریدر ، گوگل ریدر فن آوری است (برای من جدید!!!) که از طریق آن می توان از به روز شدن تمام وبلاگ های محبوب خود با خبر شد و با این کار در وقت هم صرفه جویی کرد.
(این پیشنهاد یک پیشنهاد صهیونیستی نیست خیلی نترسید!!!)
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها ؛ در این وبلاگ می توان رنگ تفاوت را احساس کرد، این وبلاگ مرا با کلمات جدیدی آشنا می کند،تفاوت نوشتار این وبلاگ به خاطر وجود یک نویسنده از اصحاب رسانه است.
یادداشت های یک گلابی دیوانه ؛این یکی نوعی طنز است که اصلا شبیه لودگی نیست نوعی طنز که هر روز بکری خاص خود را دارد،ستون وقایع الاتفاقیه آن ،این همیشه نو بودن را نشان می دهد.
یادداشت های یک دختر ترشیده ؛نویسنده این وبلاگ ازدواج را از دید طنز بررسی می کند،مسئله ای که همه به نوعی در مورد آن فکر کرده اند،به نظر من کمی دچار تکرار شده است که البته طبیعی است.
باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور
پنجه های التماس هر درخت خشک
آسمان و چشمه های فواره هایش کور
عصر و از آهنگ غم سرشار
باد و قیچی های ناپیدای او در کار
هر فرو افتادن برگی پیام مرگ
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ
منصور اوجی
بدم طفلی به فکر بازی و شادی
همین که چند سال بگذشت
بیفتادم به خط دانش و تحصیل
تمام روزهایم شد سیاهی
ولی جلد دفاتر بود آبی
به زور مادر و فامیل
شدم سر تا به پا تحصیل
نگفتم روز اول را
همان روز اهورایی
که دستم بود در دستش
همان دست اهورایی
همان قلبی که تا دیروز
بود ساعت دیواری
شد از امروز بمبی
بدون چاشنی و گرمی
به یکباره شدش آهن
نه با آن سختی و زبری
نه فکر بازی بودم
نه فکر شادی و تفریح
تمام بازی من شد
یکی دوتا مداد رنگی
مداد رنگی من بود
یکی قرمز یکی آبی
که با قرمز می کشیدم
نقش های پشت هر واژه
ولی با آن یکی آبی
نوشتم من هزاران مشق بی تصحیح
ندانسته نوشتم من
چه بود آن مشق های من
نه چوب تر به بالا سر
نه چک بود از سر ظلمت
به یکباره شدم آقا
میان جمع فامیلم
از آن پس بود نوازش ها
به بالای سر خویشم
نبود روزی که در آن روز
نیارم چند تا بیست بنده
ز املاء و حساب و شعر
بگیر تا آخر قصه
گذشت و من رسیدم
به فصل تازه ی دانش
از این پس بود چوب تر
به بالای سر بنده
به زور چوب تر هم شد
شدم فارغ ز هر دانش
بدم بیکاره من یک سال
پس از آن ده دوازده سال
نشستم خوب فکر کردم
چه بود آن ده دوازده سال
مثال یک هواپیما
گذشتم از دوازده سال
رسیدم خانه ی آخر
همان جایی که بودم من
از آن خانه ی آخر من
چهار سال فاصله دارم
گذشتم از همان خانه
الان من یک لیسانس دارم .
تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!
من اما پيش اين اهریمنی ابزار بنيانکن، ندارم جز زبانِ دل دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن، زبان خشم و خونریزی است! زبان قهر چنگیزی است!
بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید! برادر، ای برادر!
گر که میخوانی مرا، بنشين برادروار تفنگات را زمین بگذار تا از جسم تو اين ديو انسانکش برون آيد.
تو از آيين انسانی چه میدانی؟ اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت اين برادر را به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست ولی حق را، برادر جان، به زور این زباننافهم آتشبار، نباید جُست!
اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار تفنگات را زمین بگذار!
- صدای محمدرضا شجریان؛ شعر فریدون مشیری
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتا از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
در نهج البلاغه آمده است که امام علي(ع)به عنوان خلیفه مسلمین در اوج قدرت در مسجد کوفه بود ویکی از خوارج در حضور جمع آشکارا با حضرت توهین آمیز سخن گفت. «قاتله الله کافرا». "خدا او رابکشد در حالی که کافر است". درنظر بگیرید، علی القاعده باید با او برخورد شود. اصحاب از توهینی که به علی ابن ابی طالب امام وخلیفه وقت شد، برآشفتند. دست به شمشیر بردند که او را ادب کنند. علی (ع) مانع شد و گفت «رُوَيْداً إِنَّمَا هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْبٍ» "آرام گيريد، دشنام را پاداش دشنام است يا بخشيدن گناه". آری،تا زبان علی در کام است شمشیر مالک در نیام خواهد بود. مگر این زبان قطع شده است که نتواند به معترض پاسخ بدهد. سخنی گفت سخن می شنود، پاسخ سخن که شمشیر نیست. این منطق علوی است. لذا علی با منطق قوی به تمام مخالفانش پاسخ منطقی می داد. قوی بود، عالم بود، سعه صدرداشت، با رحمة للعالمین معاشرت داشت، لذا با مردم «رحماء بینهم» بود، اهل مدارا و بخشش و رحمت و رأفت.
پیامبر اکرم (ص) فرمود برای کسی که بعد از شکنجه اقرار کند حدی نیست یا کسی که در زندان یا قید و بند باشد و او را تهدید کرده باشند اقراری برای او نیست (الغدیر جلد ششم).
به فرموده پيامبر (ص): ظلم يک حکومت را نابود ميکند و حتي کفر چنين اثري ندارد.
تدبیر بندگان خطاکار نمیتواند از تقدیر الهی جلوگیری نماید.

